BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 16:21 گرينويچ - چهارشنبه 12 مه 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
رويای 20 ساله
'فال و تماشای آن سفر نوروزی من'
'فال و تماشای آن سفر نوروزی من'
محمد پنجاه و چهار سال دارد. دو سال بعد از انقلاب با همسر، دختر و پسرش از ايران رفته و به كانادا پناهنده شده اند. او تحصيلات دانشگاهى اش را در ايران و كانادا گذرانده است. حوالى نوروز سه سال پيش با ترس و لرز بسيار و نگران از بيمارى برادرش در تهران، تصميم گرفت كه به ايران برود. نوشته زير از يادداشت هاى پيش از سفر بيست روزه اوست:

وقتى به خواهرم خبر دادم كه بليط سفر تهران را براى بيست و هفتم اسفند گرفته ام يكباره رويای بيست ساله ام ممكن و زمينى شد. صداى خواهرم، صداى برادرم، صداى خودم فقط نشان انجام كارها را داشت. رمز و رازش پريده بود. غلبه واقعيات بر رويا فاصله اين سال ها را برجسته تر مى كرد. اين سال ها كه ما از هم جدا مانده بوديم و واقعا تغيير كرده بوديم.

ديگر من با خواهر خواب و خيال و جوانيم حرف نمى زدم؛ يا او با من سال ها پيش. بايد امروز همديگر را مى شنيديم و مى فهميديم. همين ها بود كه به نظرم آمد صداهامان ديگر آن گرمى جانبخش پيشتر را ندارد. آيا اين ديدار به شكستن آن كوزه درد آلود و شيرين خاطره ها مى ارزد؟ تا كى بايد صبر كنم كه دوباره خاطره هايم محو و در هم شوند و از من جان نو بگيرند.

***

ترديد و دو دلى كه بروم يا نروم دائم با من است. نمى دانم کى بر آن فائق خواهم شد - اگر فائق شوم. شايد وقتى يقين كنم كه از آنسو بيرون آمده باشم، بى حادثه اى، بى تأخيرى. اين همه سال دور ماندن همه چيز را پر از ابهام و راز كرده - چه خوب و چه بد- بايد آرامش فكر كردن داشته باشم اما در شتاب سوغاتى خريدن و گرفتن ويزاى انگليس چنان گم شده ام كه خيالم جايى ساكن نمى شود كه چيزها را روشن و جدا جدا ببينم.

چند شب پيش در جاده برف پاك كن طرف مسافر ماشين خراب شد. باران شديد بود و من كنار همسرم - كه رانندگى مى كرد- فقط چراغ هاى قرمز پشت ماشين ها را در هاله اى مبهم و لرزان مى ديدم. چندين و چند روزست كه همه چيز برايم در هاله لرزانى افتاده. زندگى روزمره ام را جزء به جزء از خودم جدا كرده ام و به تعطيل گذاشته ام تا وقتى كه برگشتم، اگر توانستم انبوه خاطره هاى هنوز نيامده سفرم را كنار بگذارم، رتق و فتقشان كنم.

***

تمام طول راه با خودم فكر مى كنم چطور طاقت خواهم آورد نسيم صبحگاهى تهران را وقتى در ساعت پنج و چهل دقيقه از هواپيما پياده مى شوم. فكر مى كنم چشمم به خاک آشنا كه بيفتد ديگر كار قلبم و مغزم از نظام بيست ساله كه اسباب دوامم بوده بيرون خواهد افتاد. خواب هاى مكررم را مرور مى كنم كه بدانم بيدارم. هواپيما پر است از مسافران نوروزى تهران. مردها اكثرا شراب مى نوشند و زن ها مگر يكى دو نفر بى حجاب اند. من به جاى آنها مضطربم كه مبادا دچار كميته و پاسدار بشوند.

تنها تسلايم خانم مهربانى است كه از كاليفرنيا آمده. پدرش بيمار است و دوبار پيش از اين هم اين راه را آمده. اول بار بعد از چهارده سال و اين سومين بار بعد از هيجده سال. خودش و شوهرش سخت كار مى كنند كه زندگى دو بچه شان - يک دختر و يک پسر- را فراهم كنند و بدهى هاى كارت اعتبارى كه هزينه هاى سفرشان را رويش مى گذارند بپردازند. به من دلدارى مى دهد كه نگران نباشم و مى گويد منتظر خيلى تغييرها باشم.

***

گاهى فكر مى كنم دوربينم را از كيفم در آورم و شروع به ضبط سفر بكنم. بعد وحشت رخ نداده ها بازم مى دارد. وقتى خلبان اعلام مى كند كه تا چند دقيقه ديگر در مهرآباد مى نشينيم از پنجره جز اندكى از آن نور و چراغ كه در خاطرم بود ديده نمى شود. شايد ابر است. شايد بى برقى است.

تا پياده شدن فاصله اى نبايد باشد اما به نظرم ساعت ها روى باند فرودگاه دنبال جايى براى پارک كردن هواپيما مى گرديم. وقتى اجازه بيرون رفتن مى دهند من كم كم گوشه هاى معده ام را ته حلقم حس مى كنم. نزديک در كه مى رسم دود غليظ موتورها دهانم را پر مى كند.

سحر تهران يك شفق كدر بدبوست. دلم آرام مى گيرد.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران