BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 15:32 گرينويچ - چهارشنبه 28 آوريل 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
ديسكو
رضا و نوران در نيوجرسی
رضا و نوران در نيوجرسی
نوران و رضا 45 ساله هستند و 25 سال است که از ايران بيرون آمده اند. 23 سال پيش در آمريکا ازدواج کرده اند و به همراه دو فرزندشان سهيل و سالومه در نيوجرسی زندگی می کنند.

شيش ماه بود كه از ايران آمده بودم بيرون. پائيز سال 1980 بود. يه شهرى بود توى اسپانيا به اسم 'سويدادريا'. ما اونجا مدرسه مى رفتيم. اون موقع نوران، همسر فعليم، دوست دخترم بود و با سه تا از خواهراش و يكى از دوست هاى خواهراش يك آپارتمان گرفته بودن و اونجا زندگى مى كردن. من هم توى خوابگاه دانشگاه زندگى مى كردم.

يك دوست دوران دبيرستانم از سوئيس آمد ديدن من و با هم پا شديم يك شب به قول خودمون رفتيم ديسكو. تو ديسكو و مشغول بوديم، حرف مى زديم، مى گفتيم و مى خنديديم و مى رقصيديم.

پسرهاى اسپانيايى هم كه مثل خودمون خونگرم هستن، خيلى مى آمدن و مى رفتن و به پر و پاى بچه ها به خصوص دخترا مى پيچيدن. دخترا هم دوست نداشتن كه با اين پسرا برقصن.

"چه كار كنيم، چه كار نكنيم كه كتك نخوريم." چون فقط من بودم و دوستم. يقه يكى از اين پسرا رو گرفتم گفتم چيكار دارى؟ گفت هيچى، ما مى خوايم با اين دخترا برقصيم، تو هم كه دوستت اينه، با اوناى ديگه چه كار دارى؟ منم برگشتم گفتم نه بابا، من ايرانيم همه اينام زنهاى منن.

چون يك سالى از انقلاب گذشته بود و اينا يه خبرائى شنيده بودن كه حكومت ايران اسلامى شده، باور كردن و رفتن و واقعا مارو اذيت نكردن. فقط با تعجب به ما نگاه مى كردن ولى خب گذاشتن و رفتن. مام دست پنچ تا زنهامونو گرفتيم و اومديم خونه.


مرخصی

News image
نوران و رضا در فرودگاه مادريد. نوران عازم آمريکاست

والله خاطره كه...اين اتفاقيه كه در زندگى خود من افتاد. من ايران هم دانشكده مى رفتم و هم كار مى كردم. يعنى اصلا و ابدا فكر اين كه بخوام از ايران بيام بيرون نداشتم. وقتى هم كه بقيه مى گفتن ايران دانشگاه قبول نشدن و مى خوان برن آمريكا تحصيل بكنن يا مى خوان برن كانادا تحصيل بكنن، من فكر مى كردم چطور اينا مى تونن از مملكت خودشون برن بيرون كه بخوان جاى ديگه تحصيل بكنن. حالا شايد من چون اين موقعيت رو خودم داشتم نمى تونستم اين ها رو قبول بكنم.

شد تا تابستون سال ١٩٨٠ كه خواهرم مى خواست بره اسپانيا. حالا فرهنگ ايرانى هر جورى بود، پدرم موافق اين نبود كه يه دختر رو تنها بفرسته بره اروپا. در نتيجه چون من از اون بزرگ تر بودم و فكر مى كردن توى اجتماع ايران بيشتر جا افتادم و راحت تر مى تونم با اين مسائل مواجه بشم، همراه خواهرم كه دو سال از خودم كوچكتر بود رفتيم اسپانيا.

يك ماه از سر كار مرخصى گرفتم و چون تابستون بود دانشگاه هم تعطيل بود. وقتى كه رسيديم اونجا مشغول اين شديم كه يه جائى رو پيدا كنيم و بگرديم و بعد ديگه كم كم يك ماه مرخصيم داشت تموم می شد بايد بر مى گشتم سر كار.

وقتى به پدرم در ايران گفتم تاريخ رو براى من بزنن گفتن كه چون دو تا خواهرهاى ديگه تم دارن از ايران ميان بيرون بهتره بمونى كه خواهرت تنها نباشه تا اونا بيان بعد تو مى تونى برگردى ايران.

يك هفته بعد از اينكه اونا آمدن و در جستجوى اين بوديم كه يك جائى پيدا كنيم - چون تا اون موقع توى يك پانسيون بوديم- كه بتونيم همگى با هم يك جا باشيم تا من با خيال راحت برگردم، جنگ ايران و عراق شروع شد. چون علاوه بر همه چيز مسئله مذهب هم بود اصلاً ديگه نمى تونستم برگردم ايران.

دانشگاه ها كه گفتن به افرادى كه سياسى باشن يا مذهبى غير از مذهب اسلام داشته باشن اجازه ثبت نام داده نميشه. پس من ديگه نمى تونستم به تحصيل ادامه بدم. از طرف ديگه سر كارم هم ستون مذهب گذاشته بودن در نتيجه اصلا و ابدا راه باز گشتى نداشتم. خلاصه همين جورى نخواسته خارج از ايران موندگار شدم.

بعد وقتى كه اسپانيا بوديم ديگه ديديم چاره اى نيست جنگ هم شروع شده بود راه برگشت نبود، راه پيش هم نداشتيم، تا اين كه يك موقعيتى پيدا شد كه تونستيم ويزاى آمريكا رو بگيريم و بيايم اينجا.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران