|
نيم رخ؛ بخش يازدهم: ابراهيم نبوی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نيم رخ عنوان برنامه هائی است که در سالگرد انقلاب ايران از زندگی تيپ های مختلف ايرانی تهيه شده است که در مصاحبه هائی با مسعود بهنود از خود و از تجربيات خود می گويند، شاهدان دست اول اين سال ها. اگر نيمی از رخ ايران در ربع قرن گذشته را حوادث و رويدادهايی می سازند که در خبرها و گزارش ها می آيند، نيم رخ ديگر آن در زندگی تک تک مردمی آشکار می شود که در آن زيسته اند. زندگی تيپ هائی از هر طبقه و گروه که تصوير ايران در ربع قرن گذشته را کامل می کنند. ابراهيم نبوی: من ديگر از هر انقلابی بی زارم ابراهيم نبوی که دوستان و همکارانش او را "داور" خطاب می کنند، در گفتگو با مسعود بهنود باز می گويد که در روز بيست و دوم بهمن سال ۵۷ در اتوبوس بود و از شيراز که در آنجا درس می خواند به کرمان نزد خانواده اش می رفت و در آن زمان تصوری از پيروزی انقلاب نداشت. می گويد "من اصلا تصوری از ايران بدون شاهنشاهی نداشتم، چنان سايه سنگينی داشت آن حکومت که وضعيت ديگری قابل تصور نبود در حالی که الان با آن چه ديده ام می توانم ايران را بدون جمهوری اسلامی تصور کنم. اصلا آن را می بينم و اصلا هم از تصور وضع ديگر ناراحت نيستم." نبوی به زبان طنز ويژه خود در اين گفتگو باز می گويد که در ماه های قبل از انقلاب همه گروه های سياسی و تفکرات ايدولوژيک را تجربه کرد. "ابتدا با پوشيدن پيراهن شانگهای و کفش مخمل کبريتی به هيات دانشجويان در آمدم و مدتی توده ای شدم، بعد چندی هوادار فرقان شدم، نزديکی انقلاب برای سه هفته به جمع هواداران مجاهدين خلق درآمدم و پس از آن در کلاس های مسلمانان مبارز شرکت کردم خلاصه خيلی قاطی بودم." سال های اول دهه شصت را چنين توصيف می کند: "سال هائی که همه احساس گناه می کردند و می خواستند با شرکت در دعای کميل و رفتن به جبهه و شهيد شدن داغ ننگ را از دامان خود پاک کنند، دوره اخلاقگرائی. در آن زمان من با يکی از همشاگردی هايم در حالتی ملاقات کرديم که هر دو از هم وحشت داشتيم من فکر می کردم او که مجاهد شده ممکن است بخواهد مرا بکشد او هم تصور می کرد که من ممکن است او را به سپاه معرفی کنم. او بريده بود اما نمی توانست برود و خود را معرفی کند چون ممکن بود قبل از هر چيز اعدامش کنند." در پاسخ اين سئوال که آيا در شب اول زندان احساس می کردی به تو که دل و مهری با انقلاب اسلامی داشتی جفا شده است، می گويد "وقتی به زندان رفتم که آقای محسنی اژه ای اعلام کرد که اين احضار شدگان روزنامه جامعه و توس محارب هستند. از اين دانستم که شوخی است و رفتم و خودم را معرفی کردم و در آن زمان آن قدر نوشته بودم که تصور می کردم يکی دوسالی بايد زندان باشم اين حکومت که تحمل ندارد که هر کس هر چه دلش خواست بنويسد." گذر زندگی خود را از زمان انقلاب تا روزی که به نقد سينما و طنز مشغول شد در اين کلمات به شوخی و جدی بيان می کند "بعد از مدتی که در جنبش دانشجوئی فعال بودم رفتم وزارت کشور و در مديريت سياسی آن مشغول کار شدم تا انتخابات مجلس دوم پيش آمد و رفتم دوستانی در وزارت خارجه پيشنهاد کردند بروم آنجا، اما در همان زمان گذارم به تلويزيون افتاد." اما پس از گذشت ربع قرن از انقلاب، نظر امروز خود را با نقل خاطره ای باز می گويد "يکی از دوستان که از دانشگاه شيراز رفته بود به وزارت اطلاعات و حالا از سرکردگان اصلاح طلبان است همان زمان ها پيشنهاد کرد که بروم به وزارت اما به او گفتم من ديگر نه به انقلاب اعتقاد دارم و نه نگاهم به دين ايدئولوژيک است، می خواهم زندگی کنم و نمی خواهم به هيچ چيزی خدمت کنم جز خودم. پشت دستم را داغ کرده ام که به هيچ قدرتی نزديک نشوم." ابراهيم نبوی تنها طنزپرداز ايرانی که دادگاهی را که در آن محاکمه می شد به صحنه ای از طنز بدل کرد، سرانجام از يک سال پيش زندگی در ايران را تاب نياورد و از کشور خارج شد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||