|
حاج منجد | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
حاج منجد 47 ساله است و متولد کاظمين. او همراه همسر و پنج فرزندش در محدوده خيابان آزادی تهران زندگی می کند. حاج منجد يک کارگاه طلاسازی در محله ناصر خسرو دارد و از طلا فروش ها طلا می گيرد و النگو می سازد و سپس به آنها تحويل می دهد. البته برادرش شافع به همراه 3 کارگرعراقی و يک کارگر ايرانی در کارگاه با او کار می کنند. قصه مهاجرت حاج منجد به 24 سال پيش برمی گردد. تقريبا اوايل جنگ ايران و عراق. او در آن زمان کارمند وزارت صنايع عراق بوده و با همسر و دو بچه اش در اين کشور زندگی می کرده. وقتی که جنگ شروع شد، از طرف حکومت صدام تحت تعقيب قرار گرفت زيرا اجدادش ايرانی بودند. البته خودش، پدرش و حتی پدربزرگش درعراق متولد شده اند ولی پدر پدربزرگش از تبريز به عراق مهاجرت کرده بود. حاج منجد مدتی درعراق به زندان افتاد و وقتی که از زندان آزاد می شود، تصميم می گيرد که عراق را ترک کند و به همين دليل از طريق سوريه به ايران مهاجرت می کند. حاج منجد می گويد:" وقتی به ايران آمدم هيچ چيز نداشتم چون همه دارايی و اموالم را در عراق جا گذاشته و از صفر شروع کرده بودم. هشت سال اول را کارگری کردم. اوايل خيلی سخت بود چون اصلا زبان فارسی بلد نبودم حتی برای خريد از بقالی هم که می رفتيم مجبور بوديم با دست نشان بدهيم چه می خواهيم چون اسم هيچ چيز را نمی دانستيم." حاج منجد خاطره ای از آن روزها تعريف می کند:" يک روز که غذا آبگوشت درست کرده بوديم، نشسته بوديم و می خواستيم ناهار بخوريم. پدر زن من که عموی من هم هست گفت: منجد اگر گفتی اين غذا چه چيز کم دارد؟ گفتم: لبن ( به عربی يعنی ماست). عمو گفت: بله. من بروم تا سر کوچه بگيرم و برگردم. عمو رفت و بعد از حدود 45 دقيقه برگشت. آن هم با دست خالی! از او پرسيدم چرا نخريدی؟ گفت: هر جا رفتم گفتند ندارند. اين حسين آقا بی معرفت داشت تو يخچال ولی گفت ندارم!" حاج منجد در خانه با بچه ها هم عربی حرف می زند و هم فارسی که آنها به هر دو زبان مسلط باشند، او ايران را هم کشور خود می داند چرا که به قول خودش نصف عمرش را در اين کشور گذرانده است. وقتی نظرش را در باره بازگشت پرسيدم، شادی در چشمانش موج زد. خيلی دوست دارد که به عراق برگردد چون مادرش، سه خواهر و سه برادرش آنجا هستند. خودش می گويد: "اگر امنيت نسبی در عراق برقرار بشود همه چيز را می فروشم و می رويم عراق." از زمانی که حکومت صدام در عراق سرنگون شده سه بار همسر و بچه هايش را به عراق برده است. سه تا از فرزندانش اصلا عراق را نديده بودند. حاج منجد می گويد:"بچه ها هم آنجا را دوست دارند چون هر وقت که به عراق می رويم، فاميل ها بچه ها را به گردش می برند." شافع، برادر حاج منجد است و 45 سال دارد. وقتی به همراه برادرش به ايران آمده مجرد بوده ولی اينجا با يک دختر عراقی ازدواج کرده و حالا 4 فرزند دارد. شافع خيلی دوست دارد به عراق برگردد ولی بچه هايش چون همگی در ايران به دنيا آمده اند و تا به حال عراق را نديده اند، ايران را دوست دارند و می خواهند همينجا بمانند، ضمن اينکه شناسنامه ايرانی هم دارند و مشکلی برای ماندن ندارند. همسر شافع هم اين وسط مانده است که نظر شوهرش را قبول کند و يا فرزندانش را اما اگر روزی حاج منجد بخواهد برگردد، شافع هم او را تنها نمی گذارد و به همراه برادرش به عراق برمی گردد. از شافع می خواهم که خاطره ای تعريف کند، او می گويد:" زندگی ما، همه خاطره است مهاجرت يعنی خاطرات، خاطرات تلخ و شيرين."
خليل اسماعيل، پسر نوجوان عراقی است که در کارگاه حاج منجد کار می کند. خليل در کربلا به دنيا آمده و وقتی که يک سالش بوده به همراه خانواده به ايران مهاجرت کرده است. الان چهار سال است که پدرش برای کار از ايران به استراليا رفته و در استراليا درمزرعه کشاورزی کار می کند، البته کار سنگين انجام نمی دهد چون 63 سال دارد. خليل اميدوار است که کار اقامت پدرش در استراليا درست بشود و او هم بتواند به استراليا برود و در آنجا کار کند. خليل سه خواهر و سه برادر دارد که دو خواهرش به همراه شوهرانشان که عراقی هستند دو سه سالی است که به دانمارک مهاجرت کرده اند و يکی ديگر از خواهرهايش با شوهرش که ايرانی است در تهران زندگی می کنند. خليل به همراه سه برادر و مادرش ساکن منطقه دولت آباد تهران هستند. خليل تا کلاس 5 دبستان بيشتر درس نخوانده و يک بار هم کلاس پنجم رفوزه شده و وقتی که قبول شده، ترک تحصيل کرده و به دنبال کار رفته است. تفريح خليل اين است که به همراه دوستانش به کوه يا سينما برود و يا با هم در محل فوتبال بازی کنند. آخرين باری که خليل به سينما رفته، هفته پيش بود که فيلم کما را ديده و خيلی از آن خوشش آمده است. موسيقی را هم خيلی دوست دارد. از خواننده های ايرانی بيشتر به آهنگ های سياوش قميشی و شادمهر عقيلی گوش می کند و از غربی ها به انريکه گلسياس، دی جی بوبو و شکيرا. نظر خليل را در باره بازگشت می پرسم: "اصلا دوست ندارم به عراق برگردم چون در اين يکی سال اخير دو بار رفتم ولی اصلا نتوانستم با محيط و مردم آنجا ارتباط برقرار کنم." خليل می گويد که با مردم عراق راحت نيست و بيشتر از اينکه خودش را عراقی بداند، فکر می کند که به ايران تعلق دارد. از خانواده آنها هم فقط مادرش و يکی از برادرانش صحبت برگشتن می کنند اما خليل به همراه دو برادر ديگرش اصلا ميلی به بازگشت ندارند، حتی اگر امنيت کامل در عراق برقرار شود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||