BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 17:11 گرينويچ - سه شنبه 20 آوريل 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
لبخند مليح نوروزى
.
هفت سين پوپک و هيلدا در تورنتو
پوپک ساکن تورونتوی کانادا است. يک سال پيش ايران را ترک کرده و فيلم نامه نويس و فيلمساز است.

گفتم: 'آن جا كاردرست و حسابى نداشتيم.'

گفت: "اين جا هم Canadian Experience (تجربه کار در کانادا را) نداريم..."

گفتم: "هميشه نگران از دست دادن كارمان بوديم..."

گفت: "اين جا نگران از دست دادن credit مان (اعتبار مالی مان) نيستيم؟"

گفتم: "خسته شده بودى از يك قِران دوزارهاى آخر ماه..."

گفت: حالا هم خسته ام از پرداخت bill هاى (صورت حساب های) ريز و درشت ماهيانه..."

گفتم: "يادت نيست؟ ..."

گفت: "نمى بينى؟ اين جا هم خيلى قانونى و موُدبانه سر هر خريد ريز و درشت مشغول همين كار شريف اند!..."

گفتم: "همه داشتند براى هم مى زدند..."

گفت: اين جا اصلاً كسى، كسى را تحويل نمى گيرد..."

گفتم: "آن جا شده بود شهر دلال ها و نوكر ها..."

گفت: "اين جا هم شهر پرروها و پولدارهاست..."

گفتم: "آن جا نمى گذاشتند بروى دانشگاه"

گفت: "اين جا هم با خداست كه جزء پنجاه نفرى باشم كه رشته مورد علاقه ام گنجايشش را دارد..."

گفتم: "آن جا بايد به زور مانتو و روسرى مى پوشيدى..."

گفت: "اين جا هم مجبورم هميشه پالتو و كلاه بپوشم."

گفتم: "يادت رفته چه اعصابى ازت خورد مى شد توى ترافيك؟"

گفت: "نمى بينى هرروز چه طورى دخلمان مى آيد براى پيدا كردن يك جاى پارك؟"

گفتم: "آن جا كثيف و گرم و آلوده بود."

گفت: "اين جا هم يخ و سرد و گل آلود است."

گفتم: "آن جا نمى گذاشتند پيشرفت كنى."

گفت: "اين جا هم براى پيشرفت بايد دروغ بگويم!"

گفتم: "اين جا هر چه بخواهيم مى توانيم داشته باشيم..."

گفت: "و هر ماه قسط بيشترى بدهيم!"

گفتم: "بد است كه دولت اين همه كمك مان مى كند؟"

گفت: "نه...ولى به خاطر اين همه كمك است كه مجبوريم cash كار كنيم (کار سياه انجام دهيم) و كارگرانى عاليقدر باشيم!"

گفتم: "اين جا دارى انگليسى ياد مى گيرى..."

گفت: "آره...از يك معلم چينى با لهجه غليظ پِكَنى!"

گفتم: "بد است كه كتابخانه هايشان اين همه در دسترس و پربار و آسان گيرند؟"

گفت: "نه...ولى فقط يك فيلم از روبر بِرِسون توى شان بود..."

گفتم: "بد است كه از لحظه ورود دارو و درمانت مجانى است؟"

گفت: "نه ولى دندان شكسته ام دارد توى دهانم مى گندد!"

گفتم: "پس به نظر تو اين همه هندى و چينى و ايرانى اين جا چه كار مى كنند؟"

گفت: "يعنى نمى فهمى؟...دارند به صنايع پيتزا فروشى و معاملات خانه در اين مملكت خدمت مى كنند، اسم هايشان را به فرى و شان و دِيو تغيير داده اند، عكس هاى بزرگ خودشان را هر هفته توى روزنامه هاى مجانى چاپ مى كنند و خوش اند!"

رفتيم توى مغازه ى ايرانى. بوى شنبليله قورمه سبزى زد توى دماغم. حاجى فيروز قرمز پوش، وسط مغازه، رفته بود روى ميز و قر مى داد. "خانوماى cashier (صندوقدار) خنده يادشون نره كه عيد نوروزه...سالى يه روزه...عمو هم دو روزه..."

گفت: "ماهى بخريم...مى خوام هفت سين بچينم..."

دست دراز كردم طرف يكى از تنگ ها.

گفت: "اون نه!...اونى كه ماهياش گنده ان..."

تنگ را دادم دستش و دست كردم توى جيبم. خانم cashier (صندوقدار) لبخند نوروزى مليحى مى زد.

"اِ...اينا كه خيلى كوچيكن!"

برگشتم و نگاهش كردم؛ داشت از بالاى تنگ ماهى ها را نگاه مى كرد.

گفت: "از اون ور خيلى گنده بودن..."

خنديدم. "هميشه اين جوريه؛ بستگى داره از كدوم ور نگاهشون كنى..."

خنديد. اشك توى چشم هايش جمع شده بود.

تورنتو، مارچ ٢٠٠٤، فروردين ٨٣



برای مدت ها نديدن

هيلداهم ساکن تورونتوی کانادا است. يک سال پيش ايران را ترک کرده و بازيگر سينما و فيلمساز است.

بوى نان تست مى آيد، بوى قهوه و برف. اين جا سرد است. بيشتر مردم فرانسه حرف مى زنند، خانه ها همه چوبى ست و خيابان ها تنگ. وقت آمدن دوست خوبى داشتم كه خيلى گريه كرد. دلم مى خواست او هم مى آمد ولى گفت نمى تواند از آن خاك دل بكند! نگاهش كردم، خنديدم و گفتم نمى فهمم و همديگر را براى مدت ها نديدن بغل كرديم.

هنوز تازه ام. توى مترو مى نشينم و آدم ها را نگاه مى كنم؛ كلاه هايشان را، پالتو هايشان را و چكمه هاى پر از گل و كثيفشان را. همه هميشه ساكتند. گاهى صداى سگ مى آيد!

پيرزن ها زيادند، پيرمرد ها هم همينطور. اغلب نگاهم مى كنند و لبخند مى زنند. دلم مى خواهد سلام كنم و اغلب شروع مى كنند به حرف زدن و من بايد خداحافظى كنم!

از ايستگاه مترو مى آيم بيرون. دوباره مژه هايم به هم مى چسبند. اين جا خيلى سرد است. بر مى گردم تو. عصبانى ام، دلم مى خواهد راه بروم، دلم مى خواهد همه خيابان را بدوم. خسته ام از قدم زدن زير سقف فروشگاه هاى زير زمينى. آرنجم تير مى كشد؛ خودم را كوبيده ام به ديوار. دو زن چاق آنطرف تر نشسته اند روى زمين و همديگر را مى بوسند؛ دورشان پر است از شيشه هاى آبجو!

مى زنم بيرون. آب توى چشم هايم فرصتى براى پائين آمدن پيدا نمى كند. از بغض كردن هم پشيمان مى شوم. چشم هايم بد جورى يخ مى كنند ولى من بايد راه بروم. قدم هاى بلند بر مى دارم و سرم را مى گيرم بالا؛ از قوز كردن بدم مى آيد.

مى دانم كه همين الان است كه بخورم زمين ولى ادامه مى دهم. پايم سر مى خورد. خودم را نگه مى دارم. بايد قدم هاى كوتاه بردارم، سرم را بگيرم پائين و كمى هم قوز كنم؛ همه پياده رو پر است از برف هاى يخ زده!

رسيده ام به خيابان. صداى زنگ اتوبوس برقى مى آيد. سگى پارس مى كند. مى ايستم. مرد و زن چينى لبخندزنان به روبرو نگاه مى كنند. من، سگ و زوج چينى تنها موجودات توى خيابان هستيم.

آپارتمانم درست آن طرف خيابان است. در ورودى را قبل تر كسى باز كرده. صبر مى كند تا من رد شوم. اولين بار است كه مى بينمش؛ تشكر مى كنم و بدون آسانسور مى روم بالا.

پله ها را دو تا يكى رد مى كنم. از صداى كفش هايم كه در راه پله مى پيچد خوشم مى آيد. از صداى چرخيدن كليد هم همين طور؛ اين ساختمان سكوت بى ربطى دارد كه حالم را به هم مى زند!

مى روم تو. در را از پشت قفل مى كنم و زنجيرش را مى اندازم؛ ديگر يادم نمى رود! شال گردنم را باز مى كنم. پالتوم را در مى آورم و كلاهم را پرت مى كنم روى تخت و هر بار يادم هست كه مدت هاست روسرى سر نكرده ام!

همان طور با كفش مى روم جلوى پنجره. كركره ها را مى چرخانم؛ فرقى نمى كند؛ خورشيد اين جا از صبح تا شب، غروب مى كند. ياد تو مى افتم؛ ما دو نفر بوديم. روز آخر مدرسه بود. من گفتم كه نقاش مى شوم و تو گفتى كه مادر!

و به هم قول داديم كه با هم بمانيم، حتى اگر خيلى اتفاق ها بيفتد...اتفاق ها افتادند، آن قدر زياد و آنقدر سخت و بيشتر تلخ كه قولمان شكسته شد. حالا تو مادر خوبى شده اى و من در اين جاى دور، طرف ديگر دنيا، دلم خورشيد مى خواهد، درخت انار با برگ هاى سبز مى خواهد، بوى عيد و دو ماهى قرمز مى خواهد، آش رشته هاى داغ سر پل تجريش را مى خواهد و يك گارى پر از هندوانه كه بنشينم و نقاشى اش كنم.

دلم يك دوست مى خواهد.

تورنتو، مارچ ٢٠٠٤، فروردين ١٣٨٣

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران