|
درخت چنار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مژگان معتمدی بيست سال است که در آمريکا زندگی می کند. او نقاش است و چند سال است که در نيويورک ساکن شده: چند سال در ايران بدون پدرم زندگی کرده بوديم ولی هميشه به اميد لحظه ای که دوباره بتونيم ببينيمش. بالاخره لحظه موعود رسيد و ما مجبور شديم تمام صفا و صميميت، ديوارهای کاهگلی، نگاه های آشنا، مردای عاشق پيشه، توت تازه، صدای قار قار کلاغا، جوب آب پشت خونه، درختای چنار قد بلند، خيابان مستوفی و ساحل زيبای امانيه رو پشت سر بذاريم و با مقداری لباس کهنه، يه مشت عکس، نوار شهر قصه، فروغ، راهيان شعر امروز و مادر و برادرم راهی ترکيه بشيم. من درخت چنارمو از ميون بريدم و بغل گرفتم و راهی شدم. وقتی به ترکيه رسيديم نه زبان بلد بوديم، نه کسی رو ميشناختيم، نه هتل رزرو کرده بوديم. همينجوری چمدون مونو برداشته بوديم و رفته بوديم ترکيه. ولی خيلی شانس آورديم چون يه نفر ايرونی ديگه که اونجا زندکی می کرد و هم ترکی صحبت می کرد و هم انگليسی، اونم چمدونش گم شده بود. بنا بر اين اون و ما تنها کسائی بوديم که تو فرودگاه تا لحظه آخر، منتظر چمدون، تا دو صبح ايستاده بوديم. و شب اون مارو دعوت کرد خونه يکی از دوستاش چون ما جائی نداشتيم بريم. بعدا خونه گرفتيم و خونه ما مهمونسرای تموم بچه های سر در گم ايرانی شد و مادرم، مادر همه اونا. هر شب يه قابلمه بزرگ غذا درست ميکرد، همه دانشجوها می آمدن، دور هم می نشستيم به بحث و صحبت. بحث از ايران و آزادی تازه مون. پدرم که در اسپانيا بود به ما تلفن کرد و ازمون پرسيد که به کدوم کشور می خوايم بريم. من و برادرم که دوتا بچه جوون و بدون تجربه بوديم بدون تحقيق جواب داديم آمريکا. توی کاليفرنيا دوتا پسر عموی خوب گل داشتيم بنابراين لس آنجلس مقصدمون شد. بالاخره ژانويه به پدرم که يک آپارتمان يک اطاق خوابه کوچولو داشت پيوستيم و همه مون زندگی مونو دوباره از صفر شروع کرديم. مادر و پدرم خونه زندگی و پس انداز و دوستا و فاميل ها شونو در ايران از دست داده بودن، من و برادرم هم از اول بی سواد شده بوديم. روزا که تو خيابون راه می رفتم، صدای حرف مردم مثل همهمه تو گوشم صدا می کرد، شبا کار ديگه ای نداشتيم دور يه ميز می نشستيم، ميز گرد، و صحبت می کرديم. آپارتمان کوچولومون يه موش فسقلی داشت که بچه دار شده بود. ما که تازه آمده بوديم و هنوز ماهيچه های قلبمون نرم و نازک بودن برای خونواده موشا گردو ميگذاشتيم. بی صدا می نشستيم روی مبل تا اونا بيان بيرون و بازی کنن و گردوها رو بخورن. چهارده سال طول کشيد تا قلبامون سفت و سخت بشه و پينه ببنده که برای موشا تله بذاريم.
الان بيست سال از اون موقع گذشته. برادرم وکيل شده، مادرم در حرفه اش بهترينه و با پدرم يه خونه خيلی خوشگل خريدن. منم تو نيويورک نقاشی می کنم دور از همه. هنوز درخت چنارم رو توی سطل آب، با فروغ، سيمين غانم و مولانا شهر به شهر می کشم و می برم که يک جائی پيدا کنم که بتونه ريشه کنه. هر وقت تو يک شهر تازه ای می مونم جوونه می کنه، وقتی از اون شهر می رم، چند تا از شاخه هاش کنده می شن و می افتن. ولی هنوز درختم زنده ست و انتظار ريشه کردن می کشه. بيست ساله که درخت چنارم می خواد ريشه کنه ولی هر جا که می رم پر از سنگلاخه. هنوز دارم دنبال خاکی مثل خاک نرم و مرطوب وطنم می گردم. چند سال با هاليوود، می سيز Macy's، مک دانلد و لد زپلين Led Zepplin زندگی کردم ولی آبمون با هم تو يک جوب نرفت. بالاخره تلويزيونمو دور انداختم، ديگه به می سيز نرفتم، لب به بيگ مک نزدم، و به کل هاليوود رو فراموش کردم. الان يک نقاشم در نيويورک و منتظرم که بالهام کمی بيشتر پر بگيرن تا برای پرواز بعدی آماده بشم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||