BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 12:00 گرينويچ - پنج شنبه 08 آوريل 2004
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
عروسی
مريم و خواهر کوچکش مرجان
مريم و خواهر کوچکش مرجان
مريم ٣٠ سال دارد و در شهر سيدنی استراليا زندگی می کند. او نويسنده سريال های تلويزيونی است و در تدارک کوچ ديگری به لندن يا نيويورک:

پس قراره بريم عروسی! بيرون شهره. من خيلی خوشحالم چون تا به حال عروسی نديدم. يکی از فاميل های بابام عروسی می کنه. من اسمشونو نمی دونم اما مامانم می گه "دهاتی هستن" و عروسی توی ده اونهاست. برای اين که خيلی قيافه های عجيب و غريبی نداشته باشيم و توی جمعيت زياد تو چشم نخوريم ما هم قراره لباسای محلی بپوشيم. دامنای بلند که روشون پولک و چيزای زرق و برقی ديگه دوختن. بايد خيلی خوش بگذره.

روز عروسی که می رسه مامانم، بابام، خواهرم و من بهترين لباسای محلی مونو می پوشيم و می ريم سراغ "دهاتی های" ديگه ای که قراره با هم بريم به محل عروسی. عبدالله راننده اصليه. مثل اينه که صد ساله حمام نکرده اما آدم خوبی به نظر مياد. بچه های اونم هستن. حدود يک دوجين. با زنش يا زناش...جمعيتی ان. اينا کی ان؟ به هر حال، همه سوار سه تا ماشين می شيم و کاروان راه می افته. سر راهمون چند تا مأمور امنيتی جلومونو می گيرن. سرشونو می کنن توی ماشين و همه جا رو با نگاه مشکوکی وارسی می کنن. می پرسن کجا می ريم. من از صندلی عقب داد می زنم..."عروسی!"

عبدالله يه کاغذهائی رو به اونا می ده. مردها با هم پچ پچی می کنن که من چون علاقه ندارم ديگه دنبال نمی کنم. من فقط می خوام برسيم به عروسی. عروسی! عروسی! از مأمورها رد می شيم و می ريم به طرف مرز. چند دقيقه بعد صدای آژير می شنوم. عبدالله پاشو می ذاره رو گاز. پشت سرمو نگاه می کنم می بينم دو تا تانک دنبالمونن. چه خبره؟ رنگ مادرم پريده و من و خواهرمو سفت بغل کرده. درست قبل از اين که به مرز برسيم عبدالله به سرعت می پيچه و می ره به طرف بيابون.

می پرسم: " چرا ما رو دنبال می کنن." بابام می گه: " چون تند می ريم." "خب پس چرا يواش نمی کنيم؟" عبدالله می گه ساکت شم.

خاک بيابون خيلی نرمه. ماشين توی ماسه ها گير می افته. بابام و عبدالله می پرن بيرون و شروع به هل دادن می کنن. تانکها دارن نزديکتر می شن. وحشت کرديم. به مامانم می گم: "ما عروسی نمی ريم، می ريم؟" مادرم حقيقتو می گه. داريم فرار می کنيم. منو سفت بغل می کنه و می گه نگران نباشم. همه چی درست می شه. حرفشو باور می کنم. بالاخره چرخ ها آزاد می شن. ماشين تکون می خوره. مردا می پرن بالا و دوباره راه می افتيم. تعقيب ادامه پيدا می کنه. باورم نمی شه که داريم فرار می کنيم. باورم نمی شه که هيچکس به من چيزی نگفته. اگه می دونستم باربی مو ور می داشتم. و کرميت قورباغه ی نرممو. مامان می گه وقتی از ايران بريم بيرون خيلی اسباب بازی می خريم. تانک هنوز دنبالمونه اما من به تنها چيزی که می تونم فکر کنم آينده است. کجا قراره بريم؟ چی کار می کنيم؟ می ريم پيش دائی و خاله زندگی کنيم؟ مامان می گه: "آره." از خوشی از جام می پرم: "هووووورا، می ريم پرتغال!!" عبدالله داد می زنه:" ما انيجا جونمون در خطره تو پرتقال می خوای! مامان می گه بهتره من يه مدت ساکت باشم. اما من دارم از هيجان می ترکم. بالاخره من می تونم موز بخورم" (ما توی ايران موز نداشتيم).

به نظر می آد تانک ها تا ابد ما رو تعقيب می کنن. شايد چند کيلومتر...شايد چند صد کيلومتر دورتر نمی دونم. بالاخره گمشون می کنيم. يک سفر دو ساعته تا مرز پاکستان تبديل به يک سفر بيست و چهار ساعته توی بيابون می شه. شب توی يک آلونک می خوابيم. عبدالله و چند از دوستای محلی اش يک مرغو سر می برن، پراشو می کنن و برای شام کباب می کنن. مامان هرکاری می کنه نمی تونه غدا بخوره. احتياج به دستشويی داره اما مستراحی وجود نداره. بابا می گه برو چند متر اونطرف تر کارتو بکن. عيبی نداره. عبدالله از خودمونه. مامان می خواد شاخ در آره. اصلاً منصرف ميشه. من و خواهرم مرجان می ريم توی بغلش و سه تائی روی زمين سفت سرد می خوابيم. بابام بيدار می مونه و "شام شاهانه" شو با محلی ها می خوره.

بقيه سفر محوه. فقط چند تا خاطره کوچيک باهام مونده: خوردن موز در پاکستان. فهميدن اين که مامان تمام عکس های بچگی ما رو به شکمش بسته بوده و آورده. ديدن قوم و خويش های عزيزمون در پرتغال. دلتنگی م برای پسر و دختر خاله ام، فؤاد و نيلو در ايران و فهميدن اين که ممکنه تا مدت های خيلی زياد ديگه نبينمشون. کشف مک دونالد، خوشمزه ترين همبرگر جهان. اگه می شد يه دونه شو برای نيلو بفرستم که امتحان کنه حتماً عاشقش می شد.

زندگی کولی وار ما از پرتغال و اسپانيا تا استراليا ادامه پيدا کرد. جا افتادن توی زندگی غربی به اون آسونی که من انتظار داشتم نبود. سال ها از تعصب بی رحمانه ی بچه های مدرسه رنج بردم و تا سال های سال خودمو تنها و غريب حس کردم اما اين خودش يه داستان ديگه است...

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران