|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
رفتن شاه در سه پرده
يک - کاخ نياوران – روز 26 دی بيشتر مقامات کشور که اينک ديگر معزول و خانه نشين شده بودند از ماجرا بی خبر بودند. محوطه کاخ نياوران خلوت بود. ساعت يازده صبح، دکتر باهری که پس از آمدن هويدا به وزارت دربار ديگر سمتی نداشت اما پيش از آن در دوره علم سالها معاون وزارت دربار بود، جزو آخرين کسانی بود که به ديدار شاه رفت و از او درخواست کرد کشور را ترک نکند. شاه به دکتر باهری گفت نگران نباشد، هنوز هيچ چيز قطعی نيست. همه چيز چنان محرمانه برنامه ريزی شده بود که کسی از آن با خبر نشود. شاه نگران آن بود که اگر برنامه علنی شود عده ای از مقامات کشوری و لشکری يا افراد گارد شاهنشاهی به کاخ يا فرودگاه بريزند و از رفتن وی جلوگيری کنند. پس از آنکه دکتر باهری از کاخ بيرون آمد، شاه منوچهر صانعی را صدا کرد و گفت بگوييد يک چای برای من بياورند. از مقامات مملکت به غير از منوچهر صانعی، که آجودان کشيک بود و امير اصلان افشار که رييس کل تشريفات شاهنشاهی، کسی در کاخ حضور نداشت. منوچهر صانعی همان کسی است که بعدها در سال 77 در جريان قتل های زنجيره ای به اتفاق همسرش ربوده شد و به قتل رسيد و جنازه آن دو را در ارتفاعات لشکرک يافتند. شاه در حالت ايستاده يک چای شيرين خورد و بعد از اتاق خود پايين آمد و چند دقيقه منتظر شد تا فرح به او بپيوندد. در اين فاصله گويا دستور داده بود مقداری خاک را داخل جعبه ای بريزند که او با خود به خارج ببرد. اين کاری بود که رضاشاه در شهريور 1320 هنگام ترک کشور کرده بود و شاه از پدر خود تقليد می کرد. پس از آمدن ملکه، آنان به اتفاق يکديگر پياده به محل پرواز هلی کوپتر رفتند. ديگر کارکنان کاخ بو برده و حدود 200 نفری دور آنها جمع شده بودند. مراسم وداعی برگزار شد که قرار نبود برگزار شود. حوالی ظهر شاه و فرح سوار دو هلی کوپتر جدا گانه شدند و به فرودگاه مهر آباد رفتند. در فرودگاه مهرآباد قرار بود نخست وزير حاضر باشد اما شاپور بختيار تأخير داشت و شاه و همراهان حدود پانزده دقيقه منتظر شدند تا او برسد. پس از آمدن نخست وزير و خداحافظی با وی سوار هواپيما شدند و به سوی مصر پرواز کردند. آخرين وداع شاه در فرودگاه مهرآباد که با اشک و آه مقامات کشوری و لشکری و خود او همراه بود، حکايت مشهوری است و همه از تلويزيون ها ديده اند و به خاطر دارند*. دو – مردم، خيابان انقلاب خيابان انقلاب مانند هر روز مملو از تظاهر کنندگان بود. ساعت دو بعد از ظهر که خبر رفتن شاه از راديو پخش شد، فرياد شادمانی جمعيت به هوا رفت. چراغ اتومبيل ها روشن شد، برف پاک کن ها به رقص در آمدند. بوق های به راه افتاد. غلغله شهر را برداشت. جمعيت به شور آمده از ميدان فروسی تا ميدان انقلاب و خيابان های اطراف به طرق گوناگون نفرت خود را از شاه نشان می داد. برخی اشک شوق می ريختند. کسانی عکس شاه را در اسکناس های درشت پانصد تومانی و هزار تومانی سوراخ کرده بودند و بر سر دست گرفته بودند. گروهی نقل ونبات پخش می کردند. جمعی عکس های آيت الله خمينی را بين سرنشيان اتومبيل ها پخش می کردند و در اين ميان هر کس به ديگری چيزی می گفت. زن و مرد و جوان و پير، از زنان امروزی و بلوز و شلوار پوش تا زنان و دختران چادری، از روستاييان بی سواد تا شهريان تحصيل کرده، در کنار هم قرار گرفته بودند. ميليون ها تن چنان همبستگی يافته بودند که مانند آن ديده نشده است. ساعت حدود چهار بعد از ظهر روزنامه های اطلاعات و کيهان با تيتر « شاه رفت » منتشر شدند. تيتر روزنامه ها از هميشه درشت تر بود. مردم روزنامه ها را بر سر دست گرفته بودند و به يکديگر نشان می دادند. برخی بين کلمه « شاه » و « رفت » ابرو باز کرده، با دست کلمه « در » را اضافه کرده بودند. در نتيجه تيتر روزنامه ها به صورت « شاه در رفت » خوانده می شد. اين آرزويی بود که آنان از 28 مرداد 32 تا آن روز در دل داشتند و اينک تحقق می يافت. در ميدان 24 اسفند که اکنون ميدان انقلاب خوانده می شود مردم به مجسمه شاه حمله کرده بودند تا آن را پايين بکشند. يک جر ثقيل به کمک آنها آمده بود. طناب هايی دور مجسمه بسته بودند و آن را می کشيدند اما از آنان و جر ثقيل کاری بر نمی آمد. مجسمه محکم تر از صاحب آن سر جای خود ايستاده بود. يک تريلی به کمک آمد و سرانجام مجسمه را پايين کشيدند. جمعيت فرياد می زد « درود بر تريلی قهرمان »! شاه سقوط کرده بود. سه - سالهای بعد و امروز تازه که شاه رفته بود می گفتند « مرديکه برای از دست دادن جلال و جبروتش چه گريه ای می کرد! ». سالهای بعد که در سالگرد 26 دی فيلم شاه را تلويزيون نشان می داد، می گفتند « ديدی خواهر جان! آن مرد برای خودش گريه نمی کرد، به حال ملت گريه می کرد »! هنوز چند ماهی از رفتن شاه نگذشته بود که هر اعتراضی با شعار « بحث پس از مرگ شاه » رو به رو شد. وقتی شاه درگذشت و اوضاع همچنان وخيم تر شد، و حس کردند که از چاله به چاه افتاده اند؛ احساس فريب فايق آمد و تئوری توطئه قوت گرفت « ما نبوديم که انقلاب کرديم. انقلاب را آمريکايی ها کردند. بی بی سی، گوادولوپ! ». زنان که در انقلاب نقش عمده ای داشتند زمانی که با شعار « يا روسری يا توسری » مواجه شدند و به زير مقنعه و چادر خزيدند، تازه کشف کردند که حکومت شاه از حيث اجتماعی دمکراتيک بوده است، اما اين کشف دير وقت و بی هنگام فايده ای نداشت. دلار که قيمتش بالا رفت، گفتند « می گفتيم پول نفت ما را نمی دهد، در واقع می داد، ما متوجه نبويم، سيگار وينستون چهار خط را به 35 ريال می خريديم و قدر نمی دانستيم. بيچاره شاه ». بحث ها که از زمان پيش از پيروزی انقلاب از داخل خانه ها، به مدرسه و تاکسی و خيابان کشيده بود، پس از بستن مطبوعات و باز شدن دوباره زندان ها، بار ديگر خطرناک شد. رانندگان تاکسی در جلو داشبورد خود اعلانی چسباندند که « بحث سياسی ممنوع! ». مردم که راهی نداشتند به سخنان طعنه آميز روی آوردند. وقتی زنی يا مردی به زحمت يک کيلو مرغ يا گوشت کوپنی را پس از ساعت ها صرف وقت در صف های طويل، به چند برابر قيمت دوره شاه می خريد، هنوز در تاکسی را باز نکرده چشمش به اعلان بحث سياسی می خورد و مسافرانی که صم بکم نشسته بودند، با خود به صدای بلند می گفت « اين شاه هم که راستی راستی قيمت هيچ چيز را نمی دانست. گوشت که قيمتش کيلويی هفت تومان و دوازده تومان نبود که! از بس داد ما خورديم شکممان سيرشد و فيلمان ... » ديگران به يکديگر نگاه می کردند و شهامت آن زن را در دل می ستودند. اين وضعيت کوچه و خيابان بود. در خانه ها و زير سقف ها و جاهای کوچک تر و محرم تر که می رسيدند غر می زدند که « حق ماست. از ماست که بر ماست. ما که آن دايره و دنبک ها را در رفتن شاه زديم، بايد بکشيم ». يکی از « آقايان » که درس ها و نطق های خود را در تلويزيون شروع کرد، وقتی از حرف هايش احساس توهين کردند باز هم شاه مقصر بود. گفتند « رسماً به ملت توهين می کند. می گويد آخوند وقتی سوار خر بشود ديگر پايين نمی آيد. ای شاه فلان فلان شده که تا دوتا فرياد کشيديم رفتی! ». چپگرايان و زندانيان سابق که نقش اساسی در سست کردن پايه های حکومت داشتند به محض انتقاد می گفتند: « ما؟ ما که توی زندان بوديم. شماها انقلاب کرديد و ما را به زور آزاد کرديد. ما که نمی خواستيم... ». روشنفکران که دنبال عوام راه افتاده بودند، در خلوت های ماخوليايی، نعره می کشيدند که « آقا... با اين مردم عقب مانده ... ». مردم که احساس می کردند فريب روشنفکران را خورده اند به محض ديدن کسان روشنفکر خود سری به حسرت می جنباندند که « اين روشنفکران... اين روشنفکران ... ». بسياری می گفتند همان وقت که شاه صدای انقلاب را شنيد ما بايد کوتاه می آمديم. برخی ديگر می گفتند که بهترين وضع ما اين بود که شاپور بختيار را نگه می داشتيم و از آن جلوتر نمی رفتيم. همان ها که در ناسزا گفتن به شاه هيچ معرفت و اخلاقی را رعايت نمی کردند، جک ساختند که شنيده ای شاه در گورش عينک آفتابی می زند؟ آنقدر نور به قبرش باريده است که چشمش ... همان ها که در روزهای انقلاب به شور و شعور مردم ايمان آورده بودند و به رقص و پايکوبی پرداخته بودند، وقتی 18 تير و مانندهای آن را ديدند گفتند « باز خدا پدر آن يارو را بيامرزد که اين ظرفيت را داشت که دست از قدرت بشويد. اينها که به قيمت محو کامل ايران هم حاضر نيستند دست از قدرت بردارند ». و چنين است که شاهی که اين مردم عليه اش قيام کردند و بيرونش انداختند، همچنان با آنهاست و همراه آنان زجر می کشد. * اپيزود اول با استفاده از کتاب « يادداشت محرمانه، سقوط و مرگ شاه » نوشته دکتر هوشنگ نهاوندی که به فرانسه چاپ شده و نسخه فارسی آن در دست چاپ است، نوشته شده است. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||