|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
در سوگ بم و ارگش
از وقتی خبر فاجعه را شنيده ام، فکر آن مرد سيه چرده رهايم نمی کند. يعنی زنده مانده است؟ از زلزله جان به دربرده است؟ يا همراه آن ده بيست هزار تن ديگر در خاک خفته است. از مردم بم تنها کسی بود که می شناختم. دبير زبان انگليسی بود يا تاريخ؟ يادم نيست اما يادم هست که عاشق شهر خود بود، و ارگی که در تمام جهان نظير نداشت. آنقدر عاشق بود که به پسر ده ساله اش آموخته بود که ارگ را به زبان انگليسی برای جهانگردان توضيح دهد. در يکی از سفرهای بم بود که ديدمش. مسعود نوربخش کارشناس جهانگردی که عاشق طبيعت و آثار باستانی ايران بود او را می شناخت. لنگه خود او بود. کند همجنس با همجنس پرواز. وقتی به ارگ رسيديم دفترچه تلفن جيبی اش را در آورد و از مهمانسرا که کنار ارگ هست – هست يا بود و ديگر نيست؟ - تلفن زد و پيدايش کرد و گفت يک گروه مهمان دارم بيا برای شان ارگ را توضيح بده. آمد، گرم و مهربان با چهره ای به رنگ جنوب. آفتاب سوخته و رنج کشيده. فرزند ده ساله اش را هم به همراه داشت که اگر از زلزله رهيده باشد حالا ديگر جوانی است. با او راه افتاديم و ارگ را گشتيم و ارگ را ديديم. من پيش از آن هم ارگ را ديده بودم اما در واقع نديده بودم. ديدن فقط تماشا کردن نيست. ديدن، فهميدن است، دانستن است. عشق می بايست من پيش از آن درباره ارگ خوانده بودم اما آن مطالب خشک بود، کليشه ای بود و از خاطر می گريخت. بزرگترين بنای خشت و گلی جهان، زمان بنا از ۲۲۰۰ سال تا ۱۸۰۰ سال پيش ... توضيحاتی که بيشتر به کار دانشجوی معماری می آمد، نه توريست. اکبر پنجعلی زاده کليشه نمی گفت، داستان می گفت. داستان که نه، تاريخ. گرم و گيرا می گفت. راهنمای توريست خيلی بايد در کار خود ماهر باشد و عاشق که گرم و گيرا بگويد چون آن حرف ها هر چه برای ما تازه است برای خود او نخ نما شده است. او چنان عاشقانه می گفت که در دل ثبت می شد. جوری که او می گفت سواد کافی نيست، عشق می بايست. عاشق شهر خود بود و ارگی که دو هزار سال بود که در همه جهان نظير نداشت. باروی ارگ، از بيرون بلند بود و راز آميز. وقتی به سمتش می رفتی بايد سرت را بالا می گرفتی تا تمامش را ببينی. از درون اما از ارتفاع ديوار که به پايين می نگريستی اگر نگاهت به پای ديوار بود ترسناک می شد و از آن سوراخ ها که برای دفاع در بالای ديوار تعبيه کرده بودند لشکر مهاجم را می شد ديد که از دور می آيد و چون به پای قلعه می رسد در می ماند.
ارگ کاملاً خود کفا بود و بی ترديد سالی می توانست بی نياز از دشت ها و باغ های اطراف زندگی کند. از آن بالا، از حاشيه ای به پهنای کناره گذر جاده های شوسه، که برای عبور، دورادور ديوار ساخته بودند، زمين پای ديوار دور بود و باغ های اطراف در آن فصل که من به ياد می آورم سر سبز و تماشايی. نخل هايش به نارنج هايش فخر می فروختند و به بيابان بم که خشک و بی حاصل است طراوت می دادند. برای زندگی، نه برای تماشا ارگ را چنانکه پنجعلی زاده می گفت برای تماشا نساخته بودند آن سان که ما بدان می نگريستيم. برای زندگی ساخته بودند و مردمان قرن ها در درون آن زندگی و در مزارع و باغ های اطرافش کار کرده بودند. اگر دشمن حمله می کرد آنان درون قلعه بودند و دست فلک به آنها نمی رسيد. اگر نه ارتباط قلعه با دشت برقرار بود. از بالای ديوار تير نه، اگر سنگ پرتاب می کردند دشمن يارای جلو آمدن نداشت. با وجود اين نمی دانم چرا آن دلاور زند، آخرين سلاله دودمان زنديه که در آن پناه گرفته بود، از نيروهای خان قاجار شکست خورد. گويا به او خيانت کردند اما واقع اين است که مردم ما پس از همان زمان های دور که می توانستند چنين يادگارهايی بسازند، ديگر رنگ پيروزی را نديده اند. ارگ بم را هم برای پيروزی نساخته بودند برای دفاع و ادامه زندگی ساخته بودند و همه امور زندگی در آن بقاعده بود، از عبادتگاه گرفته تا بازار و گرمابه و خيابان و آتشکده و آسيای بادی و چاههای آب و کاروانسرا. بازارها، ديوار ها برای خود بازارها داشت، حتا به غير از بازار عمومی، بازار يهودی ها يا ساباط يهودی ها؟ همچنانکه سربازخانه و پادگان و محلات مسکونی و اصطبل حکومتی و زندان و محله حاکم نشين. بنای حاکم نشين در بلند ترين نقطه ارگ قرار داشت. دور آن ديوار کشيده بودند تا دور از دسترس عامه ارگ نشينان باشد. ديوار در ديوار. اما شهر بم برخلاف ارگش ديدن نداشت. روستايی بود بزرگ شده و باد کرده بی هيچ جذابيتی بجز نخلستان ها و نارنجستان ها. شهر، هيچ از بصيرت فرهنگی سازندگان آن ارگ با شکوه کهن نشان نداشت. هيچ بنای درخور توجهی در آن نبود. خانه ها و مغازه ها به نحو بی شکل و بد قواره کنار هم راست شده بودند و از استحکام خبری بدان ها نرسيده بود. همين است که زلزله ای با شدت تقريباً برابر در کاليفرنيا دو نفر را می کشد و در شهر بم ده بيست هزار تن را. بلا در همه جای دنيا نازل می شود اما مردم دنيا آمادگی يافته اند و ما نه.
سالی به دعوت سازمان ارگ جديد بم از آن هم ديدن کرديم. در چند کيلومتری ارگ قديم در دست ساختمان بود. زمين های زيادی را گرفته بودند و تأسيساتی ساخته بودند که قابل توجه بود مانندورزشگاهها، استخرها و کارخانه های متعدد که همه اسکلت فلزی داشتند و اميدوارم زلزله خرابشان نکرده باشد. اما همه بهانه ای بود برای فروش « دوو » به عنوان اتومبيل ساخت داخل در زمانی که واردات اتومبيل ممنوع بود. به هر حال اين بهانه ها سبب شده بود که بسيار کارخانه بسازند، کارخانه های غذايی و دارويی، شيميايی و سلولزی، کانی های غير فلزی، برق و الکترونيک، چرم سازی و غيره. آيا آنها هم چون صنعت خودرو سازی بودند؟ گمان نمی کنم. اما برخی کارخانه هايش حتماً بی ربط بود. دور از دريا با آن همه دريا که ما در جنوب داريم کارخانه به اصطلاح قايق سازی اش را در بم درست کرده بودند و قايق های فايبر گلاسی را به جای آنکه کنار دريا درست شود که در آب بيندازند، در بم سوار کاميون می کردند تا به کنار دريا ببرند! برنامه ريزی کرده بودند که از سال هفتاد و شش يا هفت، يادم نيست، سالی يک ميليون توريست جلب کنند. و اين بهانه ای شده بود که فرودگاهی هم در جوار ارگ جديد بسازند که در جای خود، می توانست کمکی باشد به شهر بم. اما آن فرودگاه تا همين دو سال پيش که آخرين بار بود که بم را ديدم، وسايل پرواز نداشت و نمی دانم هنوز دارد يا نه، تا در اين تراژدی زلزله به کار مردم بيايد. اما آن برنامه اگر شرايط جذب توريست مهيا بود که نبود می توانست خوب باشد. چون ارگ بم مجموعه بی همتايی در جهان بود که اگر در هر جای جهان واقع بود می توانست به اندازه ونيز ديدار کننده داشته باشد. اکنون ديگر گفتن از عظمت آن ارگ بی حاصل است. آن زمان ها که ارگ بر جای خود بود گفتيم و نوشتيم فايده نکرد. هر چه ارگ قديم هويت داشت، ارگ به اصطلاح جديد، که ارگ نبود، نام ارگ داشت، ساختگی بود؛ ارگ قديم اصالت داشت، زيبايی و روح داشت و زنده بود؛ زندگی از پس قرون و اعصار، در آن حس می شد، اما ارگ جديد چون قصر سلطانی نو کيسه بی روح و بی منزلت بود. وسط بيابان برهوت چند خيابان و رستوران ساخته بودند. رستوران هايی که بيشتر به کار کنار دريا می آمد، تا بيابان بم. شک ندارم که جز در مواقعی که گروهی مهمان می رسيد، بناهای خالی از سکنه و رستوران های خالی از مشتری اش زير آفتاب سوزان و ملال آور بم خميازه می کشيدند. با وجود اين، آن تأسيسات در کوير بم که از آن سويش تا زاهدان ادامه می يابد نعمتی به حساب می آمد و بعيد نيست امروزه که زلزله شهر را ويران کرده، و آن بناها به احتمال قوی سرپا مانده اند به درد مردم بخورند. جلوه خشت و گل در آن سال – اواخر آبان ۷۴ - که پنجعلی زاده برای ما از ارگ می گفت و فرزند ده ساله اش برای جهانگردان خارجی، هنوز سازمان ميراث فرهنگی در آن حضوری نداشت يا اگر داشت حضورش بغايت کم رنگ بود اما آخرين بار که دو سال پيش در تابستان ۸۰ آن را ديدم سازمان در آن حضور پر رنگی يافته بود و می توانستی تأثيرات آدم های کارسازی را که تازه در رأس سازمان قرار گرفته بودند، مشاهده کنی. بناها در دست تعمير بود. چقدر هم خوب کار کرده بودند. با همان خشت و گل و بيشتر کاهگل که جنس اصلی خود ارگ بود. اين بار چون در محوطه ارگ قدم می زدی، تر و تميزی و پاکيزگی را حس می کردی، رسيدگی را حس می کردی. ارگ جلوه بيشتری يافته بود. اما چه سود که ديگر نيست و آسمان پر راز و رمز بم، شبها که ستارگان بی شمارش را به تماشای زمين می فرستد ديگر بايد به ويرانه های آن دل خوش کند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||