BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
صدای شما
به روز شده:
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
بم: از ويرانه‌ ديروز تا خانه‌ امروز

بازماندگان بم
مهدی اشراقی در کنار افشین و پروین، خواهر و برادری که در زلزله بم خواهر خود را از دست داداند
ساعاتی چند پس از وقوع زلزله بود که به همراه يک تيم امدادی از تهران به بم رسيديم. شهری که به سختی می‌شد در آن زمان به آن شهر گفت.

از خانه‌های خشتی بم تقريبا چيزی جز چندين تپه خاکی به جای نمانده بود. کنار خيابان‌های شهر مملو بود از اجساد کشته‌شدگان که از زير آوارها بيرون آورده شده بودند.

از هر سو صدای ضجه و ناله بلند بود. صحنه‌ گريه‌های پدری که بر جسد بی‌جان فرزندش نشسته بود ، مادری که در غم از دست دادن همسر و فرزندانش چنگ بر صورت می‌کشيد و کودکی که تنها در کنار تلی از خاک و خشت می‌گريست، صحنه‌های عادی آن روز بم بود.

آنروز سخت، دردناک و رنج آور را هرگز فراموش نخواهم کرد. در حقيقت ديدن همين صحنه ها و يادآوری خاطرات آن بود که باعث شد امسال نيز برای سومين بار به بم سفر کنم.

امسال هم چون سال پيش انگيزه‌ای درونی و احساسی قلبی نسبت به بم و مردمان مهربانش باعث شد تا تصميم به اين سفر بگيرم و از نزديک شاهد جريان زندگی و بازسازی اين شهر کهن باشم.

کانکسهای مدرسه فردوسی
مدرسه فردوسی در شهر بم، کلاسها در داخل کانکسها برگزار می شود

سال پيش که به بم آمده بودم با اينکه يک سال از وقوع زلزله گذشته بود ولی غبار غم و اندوه همه‌ شهر را پوشانده بود. بعد از يکسال مردمانی آواره در سرمای سخت آن سال گاهی تنها يک چادر سرپناهشان بود و همچنان غم و اندوه در چهره مردم شهر نمايان بود.

همه جا هنوز بوی مرگ می داد و آوارهای باقی مانده از زلزله در همه نقاط شهر ديده می شد.

اما بم امروز با آن‌ روزهای سخت تفاوت بسياری کرده است. اگر چه هنوز هم از شهر بم، از آنچه بوده است و هزاران سال تمدنش، به سختی نشانی می‌بينيد ولی اگر قدمی در ميدان امام، ميدان آزادی يا بازار شهر بزنيد خواهيد ديد از پس همه‌ سختی‌ها و رنج‌ها و مشکلات، هنوز هم زندگی در بم جاريست.

گرچه از مغازه‌های کوچک و بزرگ و خشتی زيبای آنروز خبری نيست و مغازه‌های شهر همان کانکس‌های پيش‌ساخته اهدايی است، ولی مردم شهر بم اميدوارانه می‌خرند و می‌فرشند و مايحتاج زندگی‌شان را از همين کانکس‌ها تهيه می‌کنند.

در بازار اصلی شهر آرايشگاه، طلافروشی، کفاشی، فروشگاه نوارهای کاست، و حتی دستفروش‌ها از صبح تا عصر مشغول فعاليت اند، و اين نشان از شروع دوباره زندگی در بم دارد.

بازار بم
صحنه ای از بازار در شهر بم

وقتی در ميان خرابه‌های شهر که هنوز هم آثار آن در نقاطی از شهر وجود دارد و ساختمان‌های نيمه‌کاره قدم می‌زنم با خودم فکر می‌کنم شايد دليل اينکه مردم اين شهر اينچنين فعالند و برای آينده‌شان تلاش می‌کنند، با اينکه غم بم را دارند و اندوه جانکاه عزيزان از دست رفته ‌شان کمی قامتشان را خم کرده ولی هنوز هم استوارند، اين است که به معنای واقعی کلمه در غم هم شريک بوده‌اند و همچنين حضور مردم و همدلی آنها با زخم ديدگان و رنج کشيدگان بود که به آنها کمک کرده تا همچنان به زندگی در شهر ادامه دهند.

بيشتر مردم بم که خانه ‌ای داشته اند در همانجا که خانه و خاطراتشان بود خانه جديدی می سازند اما اينبار محکم‌تر و استوارتر از آن خانه های خشتی سست، تا آن حادثه شوم دوباره تکرار نشود. البته در اين ميان بعضی هم هستند که هنوز نتوانسته اند برای خودشان زمين و خانه ای تهيه کنند. و آنها در همان اردوگاه های موقت اسکان داده شده اند.

مهدی نوجوان سيزده ساله بمی است که دارد ديوارهای ساختمان نيمه کاره را با آب خيس می‌کند تا سيمان‌های آن سفت‌تر شوند. تا ديگر مثل آوار آن بنای خشتی سست، او و خانواده اش را داغدار نکنند.

پدر مهدی در زلزله پنجم ديماه جزو هزاران پدری بود که جانش را از دست داد و مهدی جزو هزاران پسری است که در آغاز دوره‌ نوجوانی پدر از دست داده، يتيم می‌شود. مهدی می‌گفت با مادر و دو خواهر کوچکش زندگی می‌کند و او حالا در غياب پدر از دست رفته، مرد خانواده شده است.

مهدی در حال خيس کردن دیوار
مهدی نوجوان بمی در 13 سالگی پدرش را از دست داده است. او می گويد در غياب پدر مرد خانواده شده است.

با محمد در تاکسی‌اش آشنا شدم، می‌گفت؛ قبلا روی زمين کار می‌کرده، قنات آبی و نخل خرمايی و يک تاکسی داشته که خرج خانواده‌اش را می‌داده‌اند. ولی زلزله همسر و فرزندانش و خانه و کاشانه‌اش را از او گرفته و از آن همه فقط يک تاکسی برايش مانده و يک کانکس که به او داده‌اند.

حالا که هر ظهر به خانه‌ پيش ساخته می‌رود سکوت خانه بی همسر و فرزند اعصابش را خورد می‌کند. می‌گفت سال‌ها وقتی ظهر به خانه می‌آمدم عادت کرده بودم به ديدن تنها دخترم که می خنديد برای بابا، ولی حالا دلم به اين عکس روی داشبورد ماشين خوش است. محمد اين‌ها را می‌گفت و اشکهايش را از من پنهان می‌کرد.

خوانواده ای از بازماندگان بم
پدر بمی می گوید 18 نفر از اعضای خانواده اش را در زلزله از دست داده است. راضيه، حنانه و امير علی فرزندان او هستند.

افشين و پروين هم کودکان بمی هستند و زمان وقوع زلزله در بم بوده‌اند و از زير آوار نجات پيدا کرده‌اند.

آن‌ها فقط خواهر بزرگترشان را در زلزله از دست داده اند و خوشبختانه در کودکی سايه پدر و مادر بالای سرشان است ولی خانه شان به کلی خراب شده شده و می‌گويند پدر در حال ساخت خانه جديد برای آنهاست. افشين و پروين می‌گويند تنها سرگرمی‌شان بازی در ميان ساختمان های نيمه کاره شهر است.

اين روزها مصادف با سالگرد وافعه زلزله پنجم ديماه است و به همين مناسبت مردم بم و آنها که از آن حادثه جان بدر برده‌اند در اين ايام آماده می‌شوند تا برای عزيزانشان مراسم يادبود برگزار کنند. در بسياری از نقاط شهر پلاکاردهايی برای گراميداشت ياد درگذشتگان نصب شده است.

اتوموبیلی که روی آن پیام یادبودی نوشته شده است.
برخی از مردم روی خودرو هایشان پیامهايی را به یادبود قربانیان زلزله نوشته اند.

گورستان بم جای عجيبی است که هر انسانی را تحت تاثير قرار می‌دهد. اگر روزی به بم سفر کرديد حتما سری به بهشت زهرای بم بزنيد قبرهايی که در کنار هم هستند و يک نام فاميل بر روی تمام آنها آن حک شده است. و تاريخ وفات همه پنجم ديماه است.

قبر معين و ميلاد دو برادر نوجوان که در زلزله جانشان را از دست داده‌اند نظر مرا به خود جلب کرد و نوشته روی آن مرا متاثر نمود. روی آن نوشته است خدايا؛ من فقط سيزده سال داشتم مصلحت در چی بود که هم آغوش خاکم کردی. و روی ديگری نوشته، خدايا؛ من صدها آرزو داشتم مصلحت در چی بود که هم آغوش خاکم کردی.

سنگ قبر
تصويری از سنگ قبر دو قربانی نوجوان زلزله بم

در آن سوی بهشت زهرای بم مادری که در کنار قبر فرزندانش نشسته و گريه سر داده و از روزگار شکايت دارد که فرزندانش را از او گرفته است.

با خود فکر ميکنم ای کاش آنروز خانه‌شان و ديوارهای شهرشان کمی محکم تر بود تا اين مادر اينچنين غم انگيز بر قبر فرزندش نگريد و ای کاش...

اما حالا بعد از دو سال که از زلزله گذشته است بايد به زندگی فکر کرد و با دستان توانمند مردم مهربان بم شهر آباد شود چنان که بود تا بوی عطر نارنج‌های بم دوباره شهر را پر کند. بايد دوباره خرمای بم شهره‌ شهر شود. بايد مردم بم چنان که هزاران سال در بم زيسته اند بمی آباد در جای خود بسازند ولی اينبار محکمتر و استوارتر.

اين مردم مهربان و مهمان نواز گرچه سختی های بسيار زيادی متحمل شده اند و بسياری از همشهری‌هايشان را از دست داده اند ولی آينده ای را در پيش روی دارند که به دست آنها رقم خواهد خورد.

ياد شعری از مرحوم کسرايی افتادم؛ آری آری زندگی زيباست، زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست، گر بيافروزيش رقص شعله‌اش در هر کران پيداست، ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.

نظرات شما

روز بدی بود. ما اول از طريق بی بی سی فهميديم بعد هم که شبکه خبر را گرفتيم. کلی خبر از زلزله بود. اتفاقا برادر من اونموقع ۰۶ کرمان سرباز بود و پدر و مادر برای ديدنش رفته بودن کرمان و من به محض شنيدن اين خبر يهو ريختم بهم و سريع به کرمان منزل يکی از دوستان زنگ زدم و اونها گفتند که کرمان هم بد جوری لرزيده. بعدها برادرم هم از کمک رسانی سربازان در بم و نيز کمکهای خارجی و داخلی می گفت. ياد قربانيان بم گرامی باد. زهره - تهران

شعری که در زير می خواينيد همان فردای زلزله بم سروده شده است. اين شعر از زبان يک دختر بچه بمی سروده شده: ماندن را گريه می کنم مويه ای از زوايای تاريک دل به تاريکی صبحی که ديشب چراغانيم را به آتش کشيد آری ديشب النگوهای من رنگی زرين داشت امروز رنگ رخسارم برادران دو قلوی من برادران همسايه ام خواهرا ن شهرم همه و همه خواهرشان مثل من رنگ النگو به صورت *** ديشب مادرم گفت بالشتت چقدر چرک شده بايد شست خنده ام می گيرد امروز که بالشت نای گرفته خاک خون آلود را با ولع برای خوابی گران می طلبم می گويند نگين دختر همسايه را در انگشتری تابوت گذاشتند سرد می درخشيد *** ماندن را گريه می کنم نمی دانم از کجا از کی بپرسم برادر های من کو؟ مادرم مادر بزرگم خواهرم يا عمه های مهربانم کو؟ ديروز خاله ام برايم هديه آورده بود بوسيد صورتم را و هديه داد گوشواره لوکسی برای من امروز می گويند خود را هديه داد به گودی خاک و انباشتند رويش را *** می گريم ماندن را کی؟ چگونه؟ با کدامين يار؟ گرسنگی را بر سر کدامين سفره خواهم نشست؟ فسنجان مادرم را با تانی با اکراه با ناز و با سيری می خوردم ديروز و ديروز ها امروز و فردا و فرداها نان خشک کدامين خانه؟ پانسيون؟ يتيمخانه کدامين شهر سيرم خواهد کرد؟ *** ماندن را گريه می کنم می گويند کلاس مدرسه ام زوايای تاريکش را به تابش آفتاب داده است بدون سقف شوق سی و پنج کودک بازيگوش محو ديوارهای آوار کلاس شده است حتما خانم معلم مهربان هم با ديوار ها گمشده نگرانش نيستم کلاس زير خاک با سی و چهار کودک بازيگوش بی من وصدای من که در حضور و غياب بگويد من *** يادش به خير نون بيار کباب بيار خواهرم دستهای بزرگ لطيف مهربانش دستهای کوچک مرا می قاپيد و من هميشه جر می زدم و بزرگواری نوبت هميشه او که مال من بود *** ماندن را گريه می کنم ماندنی سخت بدبخت آنها که رفته اند گريه نمی خواهند من مانده ام با هزار ضجه کرور ها ضجرت آيا من تنهای بی توان بی کس نگويم اين تفال پست را پدرم آنقدر استوار بود که تيرک افقی سقف افتاده بر دوشش گريه نمی کرد از ترسيدن من و خاموش با چشمانی باز نظاره گر مسخی زمان *** ماندن را گريه می کنم ديروز آواز خنده ام زير بود امروز بم می گريم برای ماندن محو صدای بم من محو آوای زير بم من محو آواز آسمانی من خاکستر نشين مرگ مرگ تمام شهر *** دختران سفيد پوش موطلايی همه زمين نارنجی پوشان امداد تمام زمان می خواهند بخندم برايشان لب را غنچه می کنم برای لبخندی خموش وای صدای بم من می پيچد در فرای زمان من می گريم آنها نيز برای ماندنم. موسی - آذربايجان

اولا می خواستم بسيار ابراز تاسف بکنم از اين واقعه و همدردی خودم با دوستان بمی مان را ابراز کنم. دوما می خواستم نظر خودم را درباره کامنتی که از طرف آقای شهاب هستش را بيان کنم: من کاملا موافقم که راه چاره در جلوگيری از اين گونه وقايع از طريق رواج علم در تمام سطوح جامعه است ولی: ۱- نقش دولت ها را نمی شود ناديده گرفت. ۲- نمی توان احساسات را کنار گذاشت و بدون ابراز همدردی گفت که اين افراد به هر صورت تا ۷۰ سال ديگر نبودند. مطمئن هستم که کسی که خودش عزيزی را از دست داده باشد اينگونه صحبت نمی کند. ۳- بحث Nanotechnology کاملا با اين موضوع بی ربط به نظر می رسد. علی ت - ونکوور

متاسفانه بسيار دردآور است کشوری با ثروت سرشار هنوز توان ساختن شهر ويران شده بم را ندارد. اگر شما يک مورد کم اهميت در مقايسه با زلزله بم مانند سيل زدگی چندسال قبل در آلمان را توجه کنيد دولت و ادارات بيمه خسارت تمامی سيل زدگان را در عرض چند ماه پرداختند و تمامی سيل زدگان صاحب خانه و کاشانه شدند. اما در ايران متاسفانه در زير سايه اين حکومت چنين همتی از دولت اسلامی ديده نمی شود. ديندار - آلمان

شعر زير را به مناسبت سالگرد زلزله زدگان بم سرودم که تقديم می گردد: "ققنوس" پدری خواهد خواند آخرين بار نماز اول و خروس شهرم خواهد خواند آخرين مرثيه صبح شدن و دقيقه تنها سه جهش خواهد کرد فرصت کوتاهی مانده ز شب آه انسان اينک اولين باری بود که نمی خواست ببيند خورشيد کاش خورشيد کمی می خوابيد و نمی خواست بيايد بالا از ديوار پنچ واندی ز صبح می گذرد و زمان ساکن شد بر ساعت و صدای غرش و صدای آوار همه ديدند اينجا که به خود می پيچد سخت زمين و ز ميان آتش ققنوسی به بلندای زمان خواهد خاست مز پاييز. منصور زيرک - اصفهان

متاسفانه بايد يک اتفاق بسيار بد بيفتد و بعد هم در مورد آن مدام صحبت بشود، غافل از اينکه بايد به تنها راه نجات بشريت يعنی علم بها داد تا تمامی مشکلات زندگی ما موجودات زنده را حل کند. به عنوان مثال کسانی که در اين زلزله مردند به هر حال پس از ۷۰ - ۸۰ سال ديگر هم می مردند، ما بايد با پيشرفت در عرصه Nanotechnology به تمامی مشکلات از اين قبيل بپردازيم و آنها را برای هميشه به گنجينه تاريخ بسپاريم. شهاب برادران ديلمقانی - تهران

عکس بابک برزويه آلبوم عکس بم (1)
دو سال از فاجعه بم گذشت
عکس از بابک برزويهآلبوم عکس بم (2)
دو سال از فاجعه بم گذشت
مطالب مرتبط
بم يک سال پس از زمين لرزه
24 دسامبر، 2004 | ايران
سايت های مرتبط
بی بی سی مسئول محتوای سايت های ديگر نيست
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران