درخت آرزوهای مرا، باغبان با خود برد، سايه از من روييده است و جوانه از کهنه درخت قطع شده. ما 4 نفر با هم تنها بوديم
کنار ساقه تنهاييم گاه خار می رويد و گاه نهال
پيچک سبز تنهايی به دور تفکر خشک درخت می پيچد
در زنگ زده تنها، زخم عبور مردی تنها را به یادگار دارد. خطی ز دلتنگی (سهراب سپهری)
سر در گريبان خستگی، تنها در ميان ازدحام مبهم اصوات
تنهايی گاه آدمی را مچاله می کند، آنگاه که محبت چند ريالی بيش نباشد
محمد نادعلی:
اندوه و غم، مرگ روح است و شادی، زندگی آن می باشد. مرز ميان شادی و غم آرامش است و در آرامش، غم و شادی هر دو نمايانگر می شود. و تصوير نشانگر حالت بين غم و شادی است، همانطور که آرامش در آن به چشم می خورد.
مصطفی معراجی:
سياه و سفيد... باز هم همان نماد هميشگی غم و شادی... ولی اين بر غمی متصل و شادی ای دست نيافتنی و دور از واقع. به راستی چرا دست نيافتنی؟ شايد به خاطر پيوند غم با مدرنيزم و تکنولوژی و صنعت روز...