|
با خاطره اعدامهای سال 1367 چه بايد کرد؟ | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
با گذشت شانزده سال از اعدامهای پرتعداد تابستان سال ۱۳۶۷ در زندانهای ايران، و در حالی که هنوز اشاره به اين خاطره خونين از تاريخ معاصر ايران، در داخل کشور امری غيرممکن به حساب می آيد ، اين بحث ميان تحليگران سياسی هر چه بيشتر اوج می گيرد که نسلهای آينده ايران با اين خاطره چه خواهد کرد. نسل اول رهبران جمهوری اسلامی که هنوز بر سر قدرتند، در طول پانزده سال گذشته و بويژه در سالهايی که به بازسازی ويرانيهای جنگ هشت ساله با عراق مشغول بودند از تمامی تلاش خود بهره گرفتند که ماجرای تابستان ۶۷ به فراموشی سپرده شود. به دنبال آزادی نسبی که پس از روی کارآمدن دولت محمد خاتمی پديد آمد، اولين کوششها برای بازکردن پرونده اين اعدامها با واکنش تند محافظه کاران روبرو شد. اما آنچه با اهميت می نمايد اين سؤال است که با بازشدن پرونده اعدامهای دهه شصت نسل بعدی می خواهد با آن چه کند؟ کم نيستند فعالان سياسی ايرانی که با اشاره به روندی که در آفريقای جنوبی بعد از پايان تبعيض نژادی طی شد و نقشی که رهبرانی مانند نلسون ماندلا در فرونشاندن حس انتقامجويی بازی کردند معتقدند که در ايران نيز نبايد به انتقامجويی از مجريان چشم دوخت اما در عين حال بسياری نيز بر اين باورند که پرونده ای به اين وسعت نمی تواند برای هميشه بسته بماند. بسياری از فعالان سياسی و زندانيان دهه شصت معتقدند که بايد ابتدا اين پرونده را گشود و پس از آن از داغداران و دردکشيدگان انتظار بخشش داشت و با درک اينکه ساختن آينده بهتری برای نسلهای ايران در گرو آرامش و مسالمتجويی است، اين خاطره تلخ را از ذهنها دور کرد. تا نسل شاهد، حاکم و محکوم زنده اند آيا می توان به چنين خواستی چشم داشت ؟ نظر شما چيست؟ ما در اينجا روايتی را از يکی از کسانی که از اعدامهای سال ۱۳۶۷ جان سالم به در برده است در اختيارتان گذاشته ايم که از زبان مهدی اصلانی است که آن زمان به جرم عضويت در سازمان فدائيان خلق (انشعاپ پيروان بيانيه شانزدهم آذر) چهار سال از دوران محکوميت هفت ساله خود را سپری کرده و در زندان گوهردشت (رجائی شهر) کرج به سر می برده است. روايت مهدی اصلانی از اعدامهای سال 1367:
ماجرای اعدامهای سال ۶۷ همچون رازی پوشيده باقی مانده است چون هيچگونه دسترسی به سندی رسمی وجود ندارد که نشان دهد چرا در بحبوحه پايان جنگ و هنگامی که ايران بسوی جامعه جهانی باز می گشت، اين تصميم برای تصفيه فيزيکی زندانيان عقيدتی در شورای امنيت ملی ايران گرفته شد. بخشهايی از اطلاعات مربوط به اين ماجرا را در خاطرات آقای منتظری می توان پيدا کرد. گزارش تيم پزشکی آقای خمينی در سال ۶۷ تقريباً خبر از مرگ قريب الوقوع وی می داد و پايوران نظام زمانی که او هنوز زنده بود بايد سه مسئله مهم و کليدی را با حضور وی حل می کردند؛ اول قطعنامه ۵۹۸ بود که پذيرش آن بدون حضور آقای خمينی تنشهای زيادی به وجود می آورد، دوم مسئله آقای منتظری و سومی مسئله زندانها بود. آقای منتظری رسماً اعلام کرده بود که کسانی که دستشان به خون آلوده نيست در زندانها جايی ندارند و تنها کسی از گردونه حکومت بود که با اعدامها مخالفت کرد و تاوان مخالفتشان را هم با کنار گذاشته شدن از قدرت پرداخت. ظاهراً سخن گفتن در مورد جريانات تابستان ۶۷ به نفع هيچکدام از جريانات سياسی داخل کشور تا به امروز نبوده است. هميشه مرکز زندانيان و کشتارها اوين بود ولی در سال ۶۷ زندان گوهردشت مرکز کشتار بود و علتش هم ترکيب نيروهايی است که آنجا نگاه داشته می شدند، چون عمده زندانيانی که از مجاهدين خلق بودند در زندان گوهردشت به سر می بردند. برخوردی که با مجاهدين خلق می شد متفاوت با برخوردی بود که با چپيها صورت می گرفت، در آن کنکور مرگ، مجاهدين خلق مورد پرسشی قرار می گرفتند که راه فرار تقريباً برايشان باقی نمی ماند. يعنی در مورد مجاهدين خلق، موضوع محاربه (شمشير کشيدن به روی حکومت اسلامی) مطرح بود و در مورد ما چپيها، ارتداد (روی برگرداندن از دين اسلام). تمامی حکام شرع در مورد اعدام مجاهدين خلق اتفاق نظر داشتند ولی در مورد چپها اختلاف وجود داشت، نمونه آن سخنان آقای موسوی اردبيلی (رئيس وقت ديوان عالی کشور) در نماز جمعه بود که پرسيد حکم کسانی که بر سر موضع نفاقند چيست؟ که منظورش چپها بود. [آيت الله] خمينی در پاسخ گفته بود هر کس بر سر موضع باشد، چه منافق باشد يا غيره بايد تصفيه شود. رياست هیأت سه نفره مسئول اعدامها با جعفر نيری، حاکم شرع وقت (معاون اول کنونی رئيس ديوان عالی کشور) بود و دو عضو ديگر هیأت، مرتضی اشراقی، دادستان وقت انقلاب تهران(مشاور حقوقی کنونی بنياد شهيد) و مصطفی پورمحمدی از وزارت اطلاعات بودند که بعدها در جريان پرونده قتلهای زنجيره ای اسمش به ميان آمد و خلاصه پرونده اطلاعاتی و نظر کارشناسانه وزارت اطلاعات همه در دست او بود. اسم هیأت بر جلسات گذاشته بودند، نه دادگاه، حق دادن حکم اصلی با آقای نيری بود ولی به هر صورت دو نفر ديگر هم مؤثر بودند. اين هيئت مدام بين اوين و گوهردشت در تردد بود. آن طور که از زندانيان ديگر مطلع شديم گويا هيئتهای ديگری هم وجود داشته که در جاهای ديگر کار می کردند از جمله در بند موسوم به جهاد در گوهردشت و بند موسوم به کارگری در کرج و همينطور، زندان اوين.
بندی که ما در آن قرار داشتيم بند هشت بود که مشرف به آمفی تئاتر و حسينيه زندان گوهردشت بود، در فاصله مرداد تا شهريور ۶۷ که مشغولِ اعدام پاکسازی مجاهدين خلق بودند ما از همه جا بی خبر بوديم و تنها اطلاعاتی که کسب می کرديم از لای کرکره های منتهی به حسينيه بود که کاميونهای يخچالدار را شبانه می ديديم ولی تنها چيزی که به فکرمان نمی رسيد مرگ بود. زندان گوهردشت دارای هشت بلوک سه طبقه بود که وسط هر بلوک يک حياط بود و زندانيان هنگام هواخوری همديگر را می توانستند ببينند. يک ماه قبل از شروع اين حوادث، بلوکها را يکی در ميان خالی کردند که زندانيان هيچگونه تماسی با هم نداشته باشند و ارتباط بندها را با هم قطع کردند. بعد در روز جمعه ای در مرداد ماه به بهانه اينکه تلويزيون را برای تعمير می خواهند ببرند و تلويزيون رنگی بياورند (که بعدها فهميديم اين کار سراسری بوده و در زندانهای ديگر هم انجام شده)، تلويزيونهای تمام بندها را بردند. ملاقات و هواخوری و روزنامه نيز همه با هم در يک روز قطع شد که غيرعادی ترين اتفاقی بود که در آن زمان برای ما افتاد، به اين دليل که تحليلهای ما با هيچکدام از اين اتفاقات منطبق نبود. آخرين اخباری که از راديو شنيديم، پيشروی مجاهدين خلق در جبهه غرب بود که تا حسن آباد کرمانشاه آمده بودند. وقتی همه اينها قطع شد، حتی بدبين ترين نيروها بين چپيها که موسوم بودند به خط پنجيها يا اتحاديه ايها که هر چيزی را تحليل می کردند و پشت هر چيزی توطئه ای می ديدند، فکرشان به اينجا نمی رسيد که مانند مجاهدين خلق قصد پاکسازی چپيها را دارند. کسانی که زندانهای دوران شاه را تجربه کرده بودند هم می گفتند که آن زمان هم بی سابقه بوده که بدون اينکه عملی از طرف زندانيان صورت گرفته باشد چنين سختگيريهايی اعمال شود، سختگيريهايی که مهمترين آنها قطع ملاقات عمومی بود. آن زمان ما فاقد هرگونه تحليل منطبق بر واقعيت بوديم و شايد آنچه بر سرمان آمد تاوان بی خبری مان بود. زندان گوهردشت سه روز حياتی را به اين صورت سپری کرد. روز ۲۷ تير ۱۳۶۷ گوينده اخبار دولتی ايران، خبر نامه رئيس جمهور وقت، آقای خامنه ای به خاوير پرز دکوئيار، دبير کل سازمان ملل را مبنی بر اعلام شرايط جهانی برای پذيرش صلح اعلام کرد و دو روز بعد خبر آمد که آقای خمينی جام زهر را نوشيده و حاضر به پذيرش صلح شده است که اين اخبار موجب شادی زيادی بين زندانيان شد. اين مسائل کمی قبل از قطع ارتباط ما با دنيای بيرون بود؛ آخرين خبر همان طور که گفتم پيشروی سازمان مجاهدين خلق در جبهه غرب و حسن آباد بود و گويا حتی روز سوم مرداد هم فراخوانی داده بودند که مردم ايران هم با آنها متحد شوند و کار حکومت را يکسره کنند. اما مردم جنگزده به اين فراخوان بی اعتنا بودند و ظرف سه روز پاسدارهای تحقير شده ای که در جنگ شعارهای "نماز ظهر در کربلا، نماز عصر در قدس" و نظير اينها سر می دادند، سرکوب و کشتار وسيعی در جبهه غرب انجام دادند. دقيقاً در همين زمان آن طرح سراسری در زندانها و بخصوص در زندان گوهردشت به اجرا در آمد. در زندان گوهردشت يا رجائی شهر از پنجم شهريور که کار مجاهدين خلق به پايان رسيد، برخورد با نيروهای چپ شروع شد. ماجرا به اين ترتيب شروع شد که روزی نگهبانانی داخل بند آمدند که ما تا آن وقت نديده بوديم؛ همگی لباس سياه پوشيده بودند با سرهای تراشيده و کابل در دست داشتند. اينها نگهبانان ويژه ای بودند که حق داشتند در تمام ساعات در قسمتهايی تردد کنند که همه نگهبانان حق ورود نداشتند و قسمتهای ويژه بود، منظور از قسمتهای ويژه آمفی تئاتر و حسينيه گوهردشت است که اعدامها در آنها صورت می گرفت و برای اينکه بی سر و صدا باشد چوبه های دار از پيش تعبيه شده بود. تمام زندانيان بند را به بهانه گشتن، با چشمبند در راهروها ريختند، تک به تک رفتيم نزد مديريت زندان که آقای ناصريان و آقای داوود لشکريان بودند که يکی مدير داخلی و ديگری افسر نگهبان زندان بود، پرسش و پاسخی ابتدائی انجام شد، سؤالهايی همچون: سازمانت را قبول داری يا نه؟ آيا حاضر به مصاحبه ويدئويی و ابراز توبه در حضور بقيه زندانيان هستی يا نه؟ اکثريت قريب به اتفاق بچه ها گفتند نه و تعدادی را که پاسخ مثبت دادند به داخل بند برگرداندند ولی بقيه را داخل اتاقهايی جای دادند و بعد به حضور هیأت فرستادند؛ همه اينها در يک روز اتفاق افتاد. ما در بند هشت حدود هشتادوهفت نفر بوديم که هفتاد نفرمان در بخشهای ديگر جای گرفتند و هفده نفر به بند عمومی منتقل شدند. دو سه ساعت که گذشت به ما گفتند آماده باشيد برای اينکه نزد هیأت برويد، اولين بار آنجا کلمه هیأت را شنيديم، محل استقرار هيئت در طبقه همکف زندان و جنب آمفی تئاتر و حسينيه بود. نگهبانی داخل اتاق شد و ده نفر را صدا کرد که من هم جزو آن ده نفر بودم و به صف شديم و ما را به طبقه همکف منتقل کردند و جايی نزديک آمفی تئاتر روی زمين نشاندند، نگهبان ما را که هنوز چشمبند به چشم داشتيم تک به تک بلند می کرد و به اتاقی که هیأت در آن بود می برد. نفر اولی که به داخل اتاقی که هیأت در آن مستقر بود برده شد، جهانبخش سرخوش بود که تنها هشت ماه از دوران محکوميتش باقی مانده بود. شايد بيش از يک دقيقه نگذشت که او از اتاق بيرون آمد و ما شنيديم که آقای ناصريان، مدير زندان با صدای بلند به نگهبان گفت: "ببرش به چپ". "چپ" در واقع محل حسينيه و آمفی تئاتر زندان گوهردشت بود و افراد را به آنجا می بردند و لحظاتی بعد به دار می آويختند. من معتقدم که بسياری از دوستان ما تا لحظه ای که طناب دار به گردنشان افتاد متوجه نشده بودند که چه بر سرشان قرار است بيايد. وقتی نوبت من شد و من را به داخل اتاق بردند، چشمبندم را برداشتند و آقای نيری از من پرسيد: "مسلمانی يا مارکسيستی؟". اين کليدی ترين سؤالی بود که از چپگراها پرسيده می شد. سرنوشت کسانی که می گفتند مارکسيستند از قبل مشخص شده بود و حاج آقا نيری با دست می گفت ببريدش به چپ، به همين سادگی. اما کسانی که در مقابل اين سؤال گفتگويی آغاز می کردند و پاسخهای متفاوتی می دادند، سرنوشتهای متفاوتی در انتظارشان بود. مثلاً بعضيها در جواب می گفتند که چرا اين سؤال از آنها پرسيده می شود؟ و به بسياری از آنها گفته شده بود که اين سؤال با هدف جداکردن بند مسلمانها از غيرمسلمانها مطرح می شود. به تعداد تمام افراد بازمانده از آن اعدامها روايت وجود دارد که اين روايتها با تمام تناقضاتی که ميانشان هست، همه واقعی اند. به اعتقاد من آنها برای اعدام کردن تعدادی را از پيش انتخاب کرده بودند، افرادی همچون رهبران سازمانها، ولی در مورد بقيه، تصميم را به سؤال و جواب موکول کرده بودند. هنگامی که از من پرسيدند که مارکسيستم يا نه، من گفتم که مسلمانم. سؤال بعدی اين بود که چرا هوادار جريان چپ شدم؟ که من گفتم که جذب شعارهای عدالتخواهانه اين جريان شدم و اصلاً از لحاظ فلسفی نگاه آگاهانه ای به حوادث ندارم. من دو بار نزد هیأت برده شدم، بار اول وسط سؤال و جواب تلفنی به آقای نيری شد و بعد کل هیأت بلند شدند و رفتند. در پی آن، به مدت دو روز به دليلی که بر من معلوم نشد، سؤال و جوابهای هیأت در گوهردشت متوقف شد. پس از آن من و شش نفر ديگری که از آن ده نفر باقی مانده بوديم را به سلول جداگانه ای بردند. يکی از ماجراهای دردناکی که در زندان گوهردشت اتفاق افتاد مربوط به جليل شهبازی، زندانی قديمی ای است که سال ۵۸ دستگير شده بود، موضع او اين بود که "مسلمانم ولی نماز نمی خوانم." آقای نيری حکم داد که وی را با کابل بزنند تا بخواند. هر وعده او را در سالن عمومی زندان می خواباندند و با کابل می زدند تا نماز بخواند. عصر روزی که سؤال و جوابها متوقف شد، ما را بردند و در يکی از بندها جای دادند اما شب برای رفتن به دستشويی به کسی اجازه بيرون رفتن از بند ندادند. جليل شهبازی با پاهای آش و لاش زير ضربات کابل گفته بود که حاضر است نماز بخواند و به او گفته بودند: "تا فردا صبر کن تا تو را پيش حاجی ببريم". بعداً فهميديم او شيشه مربايی را که به عنوان ليوان چای استفاده می کرد شکسته و به شکم خود زده بود و قطع شدن ساعت دستشويی شب هنگام به خاطر خودکشی او بود، ما مجبور شديم تا صبح برای رفتن به دستشويی منتظر بمانيم، آن وقت بود که زندانيان فهميدند که ماجرای مرگ جدی است. دو روز بعد که نوبت دادگاه بعدی من بود من هم گفتم که مسلمانم ولی نماز نمی خوانم، چون هنوز اين باور در من جای نيفتاده بود که دارند زندانيها را می کشند و فکر می کردم مرا هم با کابل خواهند زد. من هم وقتی گفتم نماز نمی خوانم آقای نيری گفت که مرا به سمت چپ ببرند، آقای اشراقی که دادستان بود گفت: "حاج آقا، غلط می کند نخواند! می خواند، ببرين سرش را بتراشيد، فرم را بدهيد امضا کند، نماز هم می خواند!". اين ماجرا دقيقاً روز دهم شهريور اتفاق افتاد. مرا بردند بيرون سرم را تراشيدند و سبيلم را نصفه (به حالت تحقيرآميز) زدند و فرمی دست نويس به من دادند که امضا کنم، در آن فرم گفته شده بود که "اينجانب .... که تاکنون فرائض دينی خود را انجام نداه ام متعهد می شوم کليه فرائض دينی از جمله نماز خواندن را به جا بياورم." من روی "نماز خواندن" خط کشيدم و خواستم امضا کنم، ولی مرا زدند و فرم را پاره کردند. مرا با لگد به بند عمومی آوردند. در آن لحظه همه چيز برای من تمام شده بود. همه کسانی را که در مقابل "هیأت مرگ" قرار گرفته و جان سالم به در برده بودند در يک بند قرار دادند. سعی کردند ما را بی حرمت کنند، ولی اين ماشين انسان خردکنی موفق به نابود کردن دوستی در گروه ما نشد. وقتی وارد بند شديم و گفتند که احمد و تقی و ... نيستند، مشخص شد که اين نبودن، نبودنی هميشگی است... تا اين لحظه چيزی نزديک به پنجهزار اسم ثبت شده از اعدام شدگان وجود دارد، اجساد آنها را با تريلرهای حمل گوشت به گورستانی در جنوب شرقی تهران می بردند که امروزه گورستان خاوران ناميده می شود و در گورهای مخفی و جمعی خاک می کردند. نمی دانيم دمپاييهای بی صاحب و تلنبار شده در زندان رجايی شهر (گوهردشت) و عينکهای بی صاحب و چمدانها و وسايل ديگر را چه بر سرشان آوردند اما از آن همه حوادث، صدای ضجه مادرانی که هرگز کمر راست نکردند، پدرانی که سکته کردند و همسران اعدام شدگان همواره ثبت خواهد شد. اگر امروز بپذيرم که جنايتی عمومی عليه بشريت انجام شده، پيگيری آن تنها وظيفه من بازمانده آن حادثه نيست، بلکه به کل خانواده بشری مربوط است. ديدگاههای شما: ... در اين باره بيشتر بگوئيد و بپردازيد. بحث خون خواهی و انتقام يا تبليغ اين و آن نيست به نظر من اين يک مشکل فرهنگيست که اگر به سکوت برگزار شود نسل ما باز هم شاهد وقوع چنين جناياتی خواهد بود. سعيد دوستان تمام زندانيان اعدام شده در سال شصت و هفت بدون استثنا احکام زير اعدام داشتند و بعضا دوران محکوميت آنان گذشته بود اما آزاد نمی شدند و بودند کسانی که هنوز پس از سالها از ميزان محکوميت خود بی اطلاع بودند و به قولی بلا تکليف بودند. حال هر چقدر شما و من با خط و مشی سازمان مجاهدين مخالف هم باشيم نمی توانيم بر اين فاجعه مهر تاييد بزنيم که اسيران و زندانيان اين سازمان را که دادگاههای همين رژيم به احکام زير اعدام محکوم کرده بوده به يکباره و بدون دليل و بدون برگزاری مجدد دادگاه بطور جمعی اعدام کند. اين با هيچ مرام و آيين و موازينی جور نمی آيد. مسئله ديگر اينکه همه قربانيان اين جنايت اعضای مجاهدين نبوده اند. اعضای احزاب و سازمانهايی که هيچگاه مسلحانه عليه رژيم مبارزه نکرده بودند و همواره مبارزه مسلحانه را نفی ميکردند را نيز بهمان شکل اعدام کردند، برای اعدام اين دسته از اعداميان چه پاسخی به خود می توانيد بدهيد. و همانطور که آقای اصلانی نيز گفته اند بسيار بودند کسانی که از پيش تصميم برای اعدام آنها گرفته شده بود و پاسخ های آنان اصلا اهميتی نداشت. آشنای من که در زندان گوهر دشت اعدام شد در برابر هيات مرگ گفته بود که مسلمان است اما اعدامش کردند. لطفا ياد بگيريم در اظهار نظراتمان کمی تامل و تعقل کنيم. سعيد اين رويداد را اگر در سطح جهان بيسابقه ندانيم، جزو حوادث بسيار کمياب زندگی بشر معاصر شمرده ميشود. اين فاجعه به لحاظ آثار چند جانبه حقوق بشری، قضايی، فرهنگی و مذهبی، سياسی، اجتماعی، امنيتی، بين المللی، و حتی اقتصادی مرتبت است، همچون استخوانی درگلوی نظام مانده است. تا زمانيکه نتواند، اين اتفاق شوم را همراه قتلهای زنجيره ای ريشه يابی کند، تا اطلاعات درست و دقيق آن را دراختيار افکارعمومی داخلی و جهانی قرارندهد و دستهای آلوده در آن را رسوا و طبق معيارهای انسانی با آنان برخورد نکند، به بلوغی که لازمه يک حکومت امروزيست نرسيده و محکوم است. بابک - وين پدر من به هيچ وجه سياسی نبود، يک کارمند ساده بود. اما توسط همين گروهها کشته شد، در بمب گذاری در يک اتوبوس. من چهار ساله بودم و بدون پدر بزرگ شدم. خيلی سخته، خيلی سخت! هميشه اين سؤال با من بود که چرا ميتونن به اين راحتی خانواده ها رو بدبخت بکنن . خاطره از دست دادن پدری که آغوش گرمش تنها چيزيه که ازش به ياد دارم هميشه اذيتم ميکنه، هميشه. نمی دونيد برای يه پسر بدون پدر بزرگ شدن چه قدر سخته. حالا شما بگيد من با اين خاطره چيکار کنم؟ کشتن پدرها هميشه يه جنايته بزرگه . داوود - خوی بايد ديد چرا اعدام شدند؟ فراموش نکنيد که گروه مجاهدين در تابستان ۶۷ در کشور دشمن خارجی (عراق) به مملکت خودشان حمله نظامی کردند و تا اسلام آباد هم پيش آمدند و در زندانها نيز شديداً حمايت شدند آيا در کدام کشور خارجی با کار اينان مسالمت می کنند؟ آيا با وجود حمله نظامی اين گروه مقامات ايران چه کاری بايد انجام می دادند؟ مينا - تهران من اصلاً از اين چيزها بی خبر بودم. ولی اين اعدامها دقيقاً مثل حوادث صدام و عراق است. اينها را بايد کسانی بخوانند و بدانند که هنوز هم باور به اصلاح اين حکومت دارند و باز سر انتخابات با دو سه تا آهنگ گول می خورند و رأی می دهند. امير - تهران من حتی قبل از خواندن آن خاطره جوابم را می دانستم. نه! نبايد فراموش کرد. يکی از بزرگترين مسائل فرهنگی ما اين است که در اين کشور هيچ وقت کسی که در قدرت بوده برای عملکرد خود مؤاخذه نشده است (مقايسه کنيد با آنچه که دادگستری يا سنای آمريکا بر سر کلينتون آوردند در آن ماجرای رسوايی اخلاقی). چرا بايد فراموش کرد؟ چرا بايد بخشيد؟ حتی يک پلنگ درنده را وقتی که به اقتضای طبيعتش باعث کشتن مردم شود( و هيچ گناهی هم ندارد) نمی گذارند زنده بماند. آن وقت درنده خويانی که با فکر و اراده و تصميم آدمها را به عمد شکنجه و اعدام کرده اند آيا بايد بخشيد و فراموش کرد؟ اينها حتی جنايت بودن اعمال خود را نپذيرفته اند و آن را صواب هم می دانند. کاوه ايرانی نژاد سؤال اين است که آيا تضمينی وجود داشت که بودن افکار و اعمال منافقين خطری نداشت؟ آيا ترور شخصيتهای اسلامی و خوب مثل رجائی را می توان به راحتی از ياد برد؟ اسماعيل - بندرعباس سرکوب مخالفين ، امری طبيعی است که هر حکومتی برای استحکام خود انجام می دهد . وحيد - تهران ... من مادری را می شناختم که هنگام خواندن نماز ظهر با تلفن منزشان تماس گرفتند و گفتند بيا جنازه ... که پس انداختی را بگير و آن مادر سکته کرد و حدود يکسال بعد در بستر بيماری فوت کرد. پسر او در زمان قبل از انقلاب هم زندان بود و هميشه می گفت بابا ما رو در آن زمان اعدام نکردند! حالا برای چند کتاب که محاله اعدامم کنن و به ۳ سال زندان محکوم شده بود... من وظيفه خود ميدانم اين حکايت خونبار و اين جنايت فجيع را برای فرزندان خود بازگو کنم. همانگونه که تاريخ را آنان واژگونه می سازند و می نويسند ما آنرا به صورت تاريخ شفاهی و صحيح برای فرزندانمان بازگو کنيم آنگونه که بوده است. حسين - تهران اميدوارم روزی در کمال آرامش حاکم بر ايران و به دور از هرگونه حب و بغض و افراط گرايی اين موضوع و موضوعات شبيه به اين که کم هم نيستند مورد بازبينی واقع شود فقط با اين هدف که از تکرار آنها جلوگيری شود ولی بهتراست شما هم يکبار به طور واقعی به عملکرد خائنانه منافقين خلق و ترورهای کور اين گروه و انجام جاسوسی برای دشمن غدار ايران زمين و جناياتی که اين گروه در عمليات به اصطلاح فروغ جاودان و چلچراغ بر سر مردم بيگناه روستاهای غرب کشور آوردند بپردازيد و نظرسنجی کنيد. البته هيچکدام از اينها توجيه عملکرد حکومت ايران نمی باشد ولی راه را برای اين تندروی ها هموار کردند. عبدالله صالح - تهران کشتار تابستان ۱۳۶۷ اوج سرکوب خونين دهه ۶۰ بود. اين فجايع پيامد تفکر و عمل چند روحانی و يا مسئول بلند پايه نبود، بلکه از پايه های نظری حاکمان و حاميانشان بود که طی قرنها آن را به فرهنگ اعتقادی جامعه مبدل نمودند، در جهت عدم تکرار اينگونه فجايع، حذف ويا محاکمه چند عامل کشتار، کاری بنيادی نخواهد بود. بايد برای مردم روشن کرد، کدام فرهنگ تفکری جامعه بر روی برخورد خشن با دگرانديش بنا نهاده شده، که چند جنايتکار با اتکاء به آن، چند دهه تاريخ کشور ما را به خشونت، کشتار و کينه بی حد مبدل می کنند! بايد پرسيد، کدام فرهنگ انسانی به خود اجازه می دهد با يک توجيه شرعی، دختران نوجوان را قبل از کشتار مورد تجاوز قرار دهد؟ کدام فرهنگ والا به خود حق می دهد، انسانی ديگر را تا ورای مرگ شکنجه دهد تا اعتقاد و منش او را بپذيرد؟ خاطره کشتار ملی شهريور ۱۳۶۷ و شقاوتهای ديگر سالها را هر روزه بايد يادآور شد. بهروز فدايی - لاهه سعدی فرمود: "مرنج از من برادر اين نه جنگ است - جواب هر کلوخ انداز، سنگ است". بسياری از انسانها تماميت خواه هستند. اکثريت جامعه هم که خواهان چيزی باشد چون آنها بهتر می دانند اکثريت فدا بايد بشود. طبيعی است که هر جريانی برخلاف جريان اصلی جامعه نهايتش همين خواهد شد. البته شدت و ضعف دارد. نظام ايران در اوايلش از حمايت اکثريت مردم برخوردار بود متأسفانه سازمان مجاهدين چون خود را فکر بکر می دانست و دوست داشت همه کاره شود به مقابله و رفتار نظامی روی آورد. متأسفانه بسياری از انسانهای بيگناه هم فريفته شدند و در اين راه فدا. و بسياری هم انسانهای بی طرف بر اثر جنايت همين گروه (بمب گذاری در مکانهای شلوغ و پر تردد) از بين رفتند. دو نفر از هم دانشگاهی های من پدر و خانواده شان را بر اثر انفجار بمب در خيابان ها از دست دادند. همين گروه بسياری از مديران ارشد نظام ايران را ترور کردند. طبيعی است که برای اينکه امنيت برقرار شود بايد نا امنی را از بين برد. همين کاری که آمريکا و انگليس در رابطه با عراق و افغانستان انجام دادند. وحيد - تهران برادر من هم از کسانی است که همچون آقای اصلانی از اين جريان جان سالم به در برده. اميدوارم روزی اين جنايتکاران در دادگاه مردم به سزای اعمالشان برسند. ويدا - تهران نکتهای که شما فراموش کردهايد اين است که نسل جوان و تازه رسيده ايرانی با اين خاطرات بيگانه است. جو سنگين خفقان و سانسور در ايران حتی به پدران اجازه نمیداد که با فرزندان خود در مورد ظلمها و جنايتهای اخير در ايران صحبت کنند، چه برسد به اينکه اينگونه مسائل بخواهد در رسانهها مطرح شود و نقد شود. از طرفی بايد گفت که نسل جديد به نوعی سياست زده شده و حوصله پرداختن به اين خاطرات را ندارد. کاميار - تهران در پاسخ به اظهارنظر خانم "سيما " از تهران که گفته بودند :"خيلی دلم می خواهد بدانم اگر رژيمی مثل رژيم شاهنشاهی يا حکومت اسرائيل اين کار را انجام می داد باز هم بی بی سی چنين نقدی می نوشت"... من خودم از سانحه ديدگان کوی دانشگاه هستم و فقط از خدا می خواهم تا آنچه که در ۱۸ تير ماه ۱۳۷۸ بر ما گذشت بر سر افرادی نظير خانم "سيما از تهران" بيايد تا معنی توحش را بفهمند. محمد - مشهد منافقين برايشان مرگ هم کم است چرا که به کشور خود خيانت کردند و در زمان جنگ با دشمن همکاری فراوان داشتند. آيا در دنيا اين عمل مورد نفرت نيست و برای اين افراد چه جريمه ای بايد در نظر داشت؟ محسن - تهران اين مسأله و موارد اين چنينی تبعاتی هستند از کشمکشهای سياسی بين گروهها و جريانهای مختلف حاصل می شوند که مانند هميشه تنها کسانی که متضرر می شوند مهرههای سربازی هستند که در پيشاپيش مهرههای سنگينتر می بايستی فدا شوند. مهرههای سنگينی که تنها به خاطر مال، مقام ، نام و... ديگران را با وعدههای آرمانی به راهی می کشانند که بازنده شدن در آن به مراتب محتملتر از برنده شدن است. اينهمه از فدائيان کشته شدند، اينهمه از پاسداران کشته و مفقود الاثر شدند، آيا ککی از آقايان (از هر دو طرف) گزيده شد؟ يا اينکه فربهتر از گذشته تنها با تکرار شعارهای گذشته ولی اينک با ژست و فرم جديد و امروزی و با ادعاهای تازهای همچون دموکراسی و مردمسالاری از بيخبرانی همچون فدائيان و پاسداران بهره کشی ميکنند؟ وای بر مائی که تنها آب به آسياب اينها ريختهايم ... وای بر ما. هومن - بندرعباس خاطره چيزی است که نمی شود فراموشش کنی، ماجرای اعدامها برای هميشه در ذهن همه می ماند ، به جز کسانی که خودشان عضو قاتلان بودند و يا با خفقان ايجاد شده در آن زمان به نان و نوايی رسيدند. رضا باقری آيا شما حرف آنهائی را که بدون هيچ گناهی توسط همين مجاهدين و چپيها در خيابانهای تهران در سالهای اوليه انقلاب کشته شدند و ما با چشمان خودمان نظاره گر آن بوديم در مقاله پر سوز و گدازتان منتشر می کنيد؟اميد - تهران من اگر اينترنت و وسايل ارتباطی جديد نبود شايد اصلاً به اين موضوع پی نمی بردم و فقط يکی دو سال است که متوجه اين جنايت ها شده ام. بنابراين بهتر است خاطراتی از اين دست مدام برای نسل جديد تکرار گردد تا هر چه بيشتر آگاه شوند. شهرام - مشهد اين اعدام ها فقط مربوط به سياسی ها نبود. فرزند همسايه ما سرباز بود و در حين فرار از جبهه فرار دستگير شده بود و بيشتر از ۲ سال بود که در زندان بود و در اين ماجرا اعدام شد. به خانواده او اجازه عزاداری هم ندادند. چهره مادر او هرگز فراموشم نمی شود. حسين - تهران عنوان به شدت جانبدارانه است و فقط از يک نگاه بيان شده است. فراموش کردن شرايط زمانی و مکانی اتفاقات و اينکه اين گروه در زمان وقوع، مطرود مردم بودند و اکثريت آنها در خدمت کشوری بودن که به ايران حمله کرده بود و به شيوه های مختلف خيانتشان به اثبات رسيده بود. همچنين با عملياتی که سازمان به اصطلاح مجاهدين خلق در اواخر جنگ شروع کرده بود، تصميم گيری در شرايط بحرانی صورت پذيرفته است. در اين بين به سوابق اين زندانيان اشاره ای نشده است. کسانی که اتوبوس های شرکت واحد اتوبوسرانی را منفجر کردند. کسانی که افرادی را به جرم ريش دار بودن ترور کرده بودند. آقای اصلانی بهترست اين نکته را فراموش نکنند که از کوزه همان برون تراود که در اوست. حاصل برآيند نيروهای جامعه با توجه به مشی های روشنفکرانه و عملکرد خود آنها چنين بازتابهايی را در پی داشته است. به ياد ندارم که هيچ گروه مخالف رژيم، ترورهای کور سازمان مجاهدين را محکوم کرده باشد. الان هم می بينيم که سازمان مجاهدين عليرغم سوابقی که خود امريکا به عنوان تروريست قلمداد می کرد هم اکنون از آنها حمايت می کند. صادق غفوريان - تهران من اصولاً با اعدام به هر دليلی مخالف هستم به خصوص بخاطر دلايل سياسی و مذهبی. ولی متأسفانه اگر همين امروز در ايران يا هر جای ديگر انقلاب يا سرنگونی به صورت خشونت آميز رخ دهد باز شاهد اعدامها و نارسائی های ديگر خواهيم بود. چرا که هر انقلابی سالهايی از بی قانونی و هرج و مرج را به دنبال خواهد داشت. ترانه - امريکا شايد اين حرف ها درست باشد ولی آيا شما هرگز حاضريد مطرح کنيد همان منافقين چگونه پاسداران و حتی بعضی روستاييان رابه فجيع ترين طرق شکنجه کردند و کشتند؟ امير - کرمانشاه اعدام يک نفر به خاطر عقيده شايد جای بحث داشته باشه ولی اعدام يک سری جنايتکار که دستشان به خون مردم رنگين است هيچ جای دلسوزی ندارد. سعيد - مالزی هميشه نمی توان يک طرفه نزد قاضی رفت بلکه ميبايست دو طرف که با هم اختلاف دارند باهم نزد قاضی بروند. اين را هم ميدانم که سازمان مجاهدين همه آنهای که ترور کردند و کشتند، گناهکار نبودند و اگر اين موضوع را قبول دارند پس بايد قبول کنند که خود هم دچار اشتباه شده اند و کسی که خود اشتباه دارد نمی تواند همان چيز را مورد انتقاد قرار بدهد. نمونه های آن هم خيلی در پرونده هايشان زياد هست پس به وجدان خودشان مراجعه کنند و قضاوت کنند و اين را هم بگويم که بالأخره هر حکومتی که تازه سر کار می آيد از اين چيزها خيلی در آن ديده می شود چون برای بقای خود می بايست عده ای از مخالف های خود را از سر راه بردارد و نمی توان گفت اگر مجاهدين حکومت می کردند همه چيز و همه جا بر وفق مراد مخالف و موافق بود. پس انسان عاقل بايد بداند که حکومت را من و تو نيستيم که عوضش می کنيم بلکه يک جريان ديگر است. امير - شيراز ای کاش متن فتوای (آيت الله) خمينی را در مورد زندانيان سياسی چاپ می کرديد تا کسانی که او را بی خبر از همه چيز تصورمی کنند بدانند از چه کسی حمايت می کنند. هومن - اهواز اين حوادث نتيجه ناچار ديدگاههای جزمی ايدئولوژيک است. مسأله انتقام گيری يا بخشيدن مسببان مستقيم اين حوادث نيست، بلکه ريشه کن کردن چنين تفکراتی مهم است. وجود مسببان مستقيم حادثه مذکور در دل حکومت فعلی نشان ريشه ای بودن چنين تفکر جزمی در حکومت جمهوری اسلامی می باشد که در موارد بزرگ و کوچک بسياری نمود دارد. مسلماً استفاده از هر ابزاری که با اخلاق اجتماعی سازگار باشد و مفيد بودن آن محتمل به نظر آيد برای ريشه کن کردن چنين تفکری مطلوب و قابل قبول است. (از به کار بردن کلمه مشروع ابا دارم - چون دارای بار معنايی ايدئولوژيکی باشد که بايد مطرود گردد و ديدگاهی به تمامی مدنی و انسانگرا جای آن را بگيرد). محسن - تهران بايد از حوادث ربع قرن اخير تجربه بگيريم و تجربيات خود را در زندگی سياسی و اجتماعی آينده اعمال کنيم. اين اعدام ها نه از لحاظ شرعی (برای آنهايی که با تکيه به شرع دستور دادند) و نه از لحاظ عرفی و امنيتی مجاز بوده و آمر و يا آمران آن روزی بايد به ملت ايران پاسخ دهند و چنانچه در قيد حيات نيستند با توجه به اعتقاداتی که به اصطلاح داشتند در آخرت پاسخگوی دادگاه عدل الهی باشند. ولی من مطمئنم به زودی ملت ايران حاصل خون اين معصومان اعدام شده را خواهد ديد و از اين قيد و بند و استبداد آزاد خواهد شد. محمد مهدی - اصفهان نبايد از عاملان اعدامها انتقام گرفت بايد از عواملی که اينگونه اقدام ها را در کشور هايی مانند ايران باعث می شوند انتقام گرفت و آنها را ريشه کن کرد آن عوامل و افرادی که به آن اعتقاد دارند هنوز پابرجاست. مرتضی - رشت افرادی که از اسلحه کشيدن به روی ملت خود آن هم هميشه در شرايطی که شايد منجر به جداشدن قسمتی از کشور می شد، شرم نمی کنند، آبرومندانه ترين راه فقط اعدام است. اگر هم زنده بمانند بايد دستور بگير و مزدور هر قدرت خارجی مسلط به آنها باشند که قبلا" صدام بود و الان آمريکا. مجيد فلاحی آذر - تهران اول از همه احساس عميق تأسف و دريغ است بر آن همه جان بی گناه که اگر می ماندند اين نسل بی تفاوت امروز را شايد نمی داشتيم. اما اين لايه عاطفی را که کنار بگذاری از خودت برای هزارمين بار می پرسی که اين قتل عام بی منطق از کجا می توانسته سرچشمه بگيرد؟ و باز به اين جواب يا سؤال ظاهراً توطئه پندارانه می رسی که آيا کسانی نمی خواستند که اين لکه ننگ بر دامن جمهوری اسلامی ايران مانع از ورود کشور به عرصه جهانی شود؟ اين همه بی منطقی چه دليلی به جز توطئه می توانست داشته باشد؟ سيد حامد سميعی - تهران اين سؤال بايستی اينگونه مطرح شود که استعمار چگونه خواب خوش دارد در حاليکه خون دو طرف، چه آنهايی که پايبند به نظام بودند و خونشان را منافقين کوردل با بيرحمانه ترين وجه ريختند و چه آنهايی که گول شعارهای انساندوستانه استعمارگران انسان ستيز را خورده و خود را در هلاکت انداختند. آيا خون مخالفان حلال و مباح است ولی ريخته شدن خون موافقان استکبار حرام و گناه ، اين همان ضرب المثل يک بام دو هوای استعماری است. خون خون است و ريخته شدن بيگناه آن، گناه نا بخشودنی است. جواد عزيزی - قزوين ای کاش يادی هم از اعدامهای سال ۶۰ می کرديد که من خود فرزند يکی از آنهايم. سهراب - ايران من فکر می کنم که هر بلايی سر آدم می آيد قبلاً همان آدم سر کس ديگری آورده است. يکی از اقوام ما در اسلام آباد غرب زندگی می کرد. در تهاجم مجاهدين يا منافقين نحوه قتل او را توسط ايشان اصلاً فراموش نمی کنم. سعيد - تهران جایی خواندم، " از آن می ترسم که روزی که مرا خواهند کشت، کسی برای اعتراض نمانده باشد". رضا - ارومیه حکومت در ميان افراد جامعه برای گروهی عملکرد خوب دارد و برای گروهی عملکرد بد و اين اعدامها در نظر عده ای خوب است چون مخالف حکومت بوده اند و برای گروهی بد بوده که فرزندان آنها که برای آزادی کشور کار کردند و اعدام شده بد بوده اند. رويهمرفته گروهی که مخالف اين عملکرد دولت و اعدامها بوده اند، اسلام در مغز آنها دفن شده و ديگر به آن اعتقادی ندارند ممکن است اين گروه در زمانی متدين بودند ولی اين عملکرد دولت تمام آنها و فرزندان آنها را که از وقايع اطلاع دارند لائيک بار آورده و ديگر اعتقادی به اسلام ندارند که روز به روز دارد بر تعداد اين گروه لائيک بخاطر تورم، گرانی و بی امنيتی و بيکاری اضافه می شود. عمران - تهران مجاهدينی که اعدام شدند بايد خدا را شکر کنند که قبل از مرگ شکنجه نشدند چون اگر گير يکی مثل خودشان يا کسانی مثل ساواک می افتادند حتماً اين اتفاق برايشان می افتاد. يادم نمی رود که يک بار مجاهدين چند پاسدار را به طرز وحشتناکی زنده زنده مثله کرده (دست و پا و گوش و بينی آنها را بريده و چشمهايشان را درآورده و با اتو روی بدنشان تاول ايجاد کرده اند) و بعد هم زنده به گور کرده اند. خيلی دلم می خواهد بدانم اگر رژيمی مثل رژيم شاهنشاهی يا حکومت اسرائيل اين کار را انجام می داد باز هم بی بی سی چنين نقدی می نوشت. سيما - تهران اين خاطرات و خاطراتی از اين دست هميشه در اذهان باقی می مانند چراکه به حکم خاطره بودن از ازمنه دور تاکنون پيوسته و سينه به سينه به نسلهای بعدی انتقال پيدا کرده و می کنند، همان طور که داستان ضحاک و فرزندان اين آب و خاک (اگر حتی نه همه آن راست باشد) را من و ما می دانيم چه برسد به امروز که به مدد نوشتن وثبت وقايع، خاطرات ماندگارتر هم می شوند. اما بحث حس انتقامجويی در اينجا خلط مبحث است زيرا هر سرزمينی و رخدادهای آن با کشورهای ديگراز جنبه های مختلف تفاوت دارد و نمی توان آفريقای جنوبی را با مثلاً ايران مقايسه کرد حتی اگر معتقد به جهان يکی شده هم باشيم. نحوه عملکرد سردمداران با يکديگر و همچنين چارچوبهای قانونی، اجتماعی، سياسی متفاوتی نيز ميان سرزمينها وجود دارد. آنچه و آنکه تصميمگيری و اجرا خواهد کرد، در وهله اول زمان و در وهله دوم شيوه های تفکری و هنجارها و باورهای اجتماعی نسل بعدی و خانواده های قربانيان است. مجيد - واشنگتن (آمريکا) با خاطره اعدامهای سال ۶۷ چه بايد کرد؟ همان کاری که ملت دارد با خاطره اعدامهای سالهای قبل و بعد از آن می کند: سکوت خجالت آور. مهدی - گلاسکو (اسکاتلند) بايد با بيان حقايق از تکرار آن جلوگيری کرد. اين جنايت بی سابقه ترين فرمان قتل عام به دستور عاليترين مقام مملکتی طی حداقل صد سال اخير است که خوشبختانه سند کتبی آن هم موجود است. علی اعدام جوانان از آغاز انقلاب تا امروز لکه ننگی است بر دامن جمهوری اسلامی و تمام سران اين نظام چه اقتدارگرا و چه اصلاح طلب حکومتی مسئول اين جنايت بشری اند. مهسا - قشم |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||