|
از "کالسکه آتشی" تا زانتیا سواری در جردن | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آن روزگاری که این چهار چرخه ماشین نام اولین بار پا به خیابان های تهران گذاشت و خیابان های تا آنروز جز درشکه و قاطر ندیده را از دود و صدای خود پر کرد ، کمتر کسی گمان میبرد که روزی فرا رسد که بی او نشود روزگار گذراند. نه تهران آن روزگار تهران امروز بود و نه مردمش مردم امروز. پس از عمری درشکه سواری به یکباره در خیابان چراغ برق و به قول جعفر شهری بالاتر از کوچه ناظم الاطباء کمپانی فورد دو دهانه دکان گرفته بود و در یکی از آنها یک سواری گذاشته بود و یکی را دفتر کار و فروشگاه خود ساخته بود و قصد داشت به مردم چیزی را بفروشد که آن موقع کالسکه آتشی اش نامیده بودند، تا بعد که کم کم شورلت و بیوک و دوج هم اضافه شدند و گاری خانه ها شدند گاراژ و آهنگری ها و گاری کالسکه سازها به تعمیرگاه اتومبیل تغییر نام دادند.
راندن کالسکه آتشی درشکه سواری نبود، برای خود دیسیپلینی داشت. ماشین سوار ها باید به اداره تصدیق نبش باب همایون میرفتند و امتحانی میدادند که محدود بود به دانستن اینکه در هنگام سبقت از سمت چپ ماشین های دیگر حرکت کنند و در حرکت سی متر با ماشین جلو فاصله داشته باشند و از سر بیرون کردن و خبر دار گفتن بپرهیزند و به جای داد زدن از بوق استفاده کنند. برای سمت راست رفتن یکبار و برای سمت چپ رفتن دوبار چراغ ها را خاموش و روشن کنند و هر وقت ممتحن گفت ترمز کنند. آن انگشت شمار از ما بهترانی که پشت رل نشین بودند را دیگران با انگشت به هم نشان می دادند و گاه زیر لب دعایی می خواندند و به خود فوت می کردند و اهل و عیال را از نزدیک شدن به این دیو پر سر و صدای دود کن بر حذر میداشتند. جالب است حتی آن زمان هم این که این چهار چرخه به چه کار می آید و چطور بایدش راند سؤال نبود و خود ماشین و اینکه چه کسی پشت رل نشسته مهم تر می نمود. بد حادثه این جاست پس از گذشت چند دهه، چه بپسندیم و چه نپسندیم، این نگاه غریب هنوز هم پا بر جاست و هنوز هم چه بسیار که مارک و مدل اتومبیل هاست که نقش اول را در فیلم ماشین سواری بر عهده دارد نه حواشی زائد دیگر. گواه این مدعا هم اینکه پس از گذشت این همه سال از ماشین سواری، راننده ایرانی را هیچ قانونی نتوانسته مجاب و مجبور کند که بین خطوط ماشین براند و با سرعت معقول. چه بسیار راننده های پولدار آخرین مدلهای مرسدس و ب ام و که نمی دانند کجا می شود ایستاد و کجا نباید، و چه بسیار که به محض اینکه چهره عابری را در پیاده رو آشنا یافتیم ماشین را نگه می داریم و چاق سلامتی را آغاز میکنیم و خیابان را می بندیم. این داستان که ذکرش رفت شاید مستقیما به بنزین و سهمیه بندی شدنش ربط پیدا نکند ولی با کمی دقت خیلی هم بی ارتباط نیست.
این حکایت گوشه ای ازحکایت غریبگی ماست با این سوغات فرنگ. چندی پیش درست پس از غائله بنزین با دوستی گرم صحبت بودم که چیزکی نقل کرد از قوم و خویشی که پس از مدتی دراز از آنسوی آبها به ایران آمده بود تا دیداری تازه کند. ظاهرا عموی تازه از فرنگ آمده را که از کسالت و بطالت در خانه نشینی و بی تفریحی خسته شده بوده سوار ماشین میکنند و به سوی جردن راه کج میکنند و جردن معروف را بالا می روند و پایین می آیند و بالا می روند و پایین می آیند. عمو که سرگیجه گرفته بوده و منتظر که این چرخیدن به جایی ختم و تفریح شروع شود میپرسد خوب بالاخره چه می خواهیم بکنیم که جواب می شنود که مگر قرار است چه بکنیم؟ شاید جالب باشد، به شهادت حافظه تاریخ به قدیم که می روی همین زانتیا سوارها از جردن و شهرک غرب به لاله زار و باب همایون می روند و با چهارچرخه های لاستیک پر و هندلی شان خیابان ها را بالا و پایین میکنند و باقی ماجرا ... بسیار شنیده ایم و حتی خود گفته ایم که ماشین را به ما دادند اما فرهنگ استفاده اش را ندادند . وقتی با چشمی نزدیک بین و نقاد به خودمان نگاهی بیاندازیم، این گفته خیلی درست است. حال این عادت و روند غلط را ضرب در چهل پنجاه سال بکنیم حاصل میشود همین تهران دود آلوده و کثیف که داریم. پارکینگ بزرگی که آنقدر که ماشین دارد جا ندارد. تغییر ناگهانی و زیاد قیمت این بنزین کذایی برای ما مردم کذایی چیزی است در حد کشف حجاب و تحریم تنباکو. البته که واکنش نشان می دهیم. سیستمی که چند دهه است که به روندی خو کرده و بر اساس آن عمل کرده وقتی تلنگری به این محکمی به پیکرش میزنی نوسان های شدید می کند و از هم میپاشد و خیابان ها را به آشوب میکشد و پمپ ها را آتش می زند. قیمت بنزین در ایران تا به حال شاید ارزانترین قیمتهای دنیا بوده و نتیجه مستقیم این ارزانی همین بیغوله ایست که می بینیم. خنده دار است اما طبق آمار داخلی سالی یک میلیون ماشین تازه وارد خیابانها می شود و به تحقیق تقریبا چیزی خارج نمی شود. روزی هفتاد میلیون لیتر بنزین مصرف میشود که حتی خودمان به عنوان یک کشور بزرگ صاحب نفت توان تولید و فراوری اش را نداریم و نزدیک به چهل درصدش را وارد میکنیم تا در ترافیک هدرش دهیم. این ارزانی هم خود به خود به دست نیامده بلکه حاصل سوبسیدی است که حکومت های قدیم و جدید ایران مطابق عرف همیشگی به بنزین میدهند. غائله ای را که این روزها بر سر قوانین جدید مصرف در ایران به راه افتاده همه دیده و شنیده ایم. در یک نظر شاید بتوان این را هم به حساب جفا و نامردمی گذاشت که چند دهه است از جانب حکومتیان و قدرت مداران بر مردم می رود. اما به گمانم این نوع نگاه و تلقی هر چقدر هم که درست باشد کمی ساده انگارانه است و یا اگر بخواهیم دقیق تر باشیم میشود گفت یکسویه و سطحی است. با این حال باز هم این گفته ابدا به آن معنا نیست که ایرانی استحقاق روزی سه لیتر بنزین دارد و باید بهای گزافی برایش بپردازد. این داستان در واقع دو نیمه جدا از هم دارد. نیمه اول آنکه چه اتفاقی افتاده و چرا. که گوشه ایش از منظری به شرح آمد. نیمه دوم اینکه چه کسانی میخواهند این تغییرات را به وجود آورند و در چه شرایطی؟ حکایت از اینجا به بعد گزنده تر می شود. از بد حادثه حکومتی دست به این تغییر و تحول کلان زده که شاید از هیچ منظری صالح به اخذ چنین تصمیماتی نباشد. آقایان و آقا زاده هاشان را همه میشناسیم. با برداشتن سوبسید از بنزین ردیف کلانی از بودجه سالانه کشور آزاد میشود و به خزانه باز میگردد. این پول کجا هزینه خواهد شد؟ حمل و نقل شهری برای مردم ایران؟ بگذریم... این داستان بویناک که امروز شاید شاهد پرده ما قبل آخرش هستیم از آنجا شروع شد که قریب به یک قرن پیش کلنگ دارسی در مسجد سلیمان به زمین خورد و طلای سیاه فوران کرد و ایرانی کار کردن را بوسید و کنار گذاشت. حالا کار رسیده به آنجا که بنزین سهمیه بندی شده. چند تایی پمپ و بانک و ماشین را آتش زدیم. شاید به زور هم که شده یاد بگیریم ماشین را چگونه استفاده کنیم اما آقا و آقا زاده را هم میبینیم که خم به ابرو نیاورده اند. به این هم عادت میکنیم و هیچ اتفاقی هم نمی افتد. آخر کار یادی هم از آن سنگ تیپا خورده رنجوری بکنیم که میگفت: صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||