BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
صدای شما
به روز شده: 14:30 گرينويچ - سه شنبه 31 اکتبر 2006 - 09 آبان 1385
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
خانه ای با ۱۲۹ زن: روايت زنان خيابانی از زبان خودشان

سرای "احسان کهريزک"
اين زنان به طور مشترک از اتاق خواب ها، دستشويی و حمام، حياط و ناهارخوری استفاده می کنند. - عکس ها از يلدا معيری
سرای "احسان کهريزک" تنها مرکز نگهداری خيابان خواب های زن در تهران است. اين مرکز که زير مجموعه موسسه حمايت از آسيب ديدگان اجتماعی تنها مرکز مستقل است که به اسکان آسيب ديدگان اجتماعی می پردازد. سازمان غيردولتی ای که مسئوليت اداره سرای احسان کهريزک را پذيرفته ناگزير است به کمک های محدود مردمی بسنده کند.

در اين مرکز که خيابان خواب های مرد هم نگهداری می شوند، خانه ای مجزا وجود دارد با يک در کوچک سفيد که ۱۲۹ زن در آن هستند. آنها به طور مشترک از اتاق خواب ها، دستشويی و حمام، حياط و ناهارخوری استفاده می کنند. زن هايی ۱۸ تا ۷۰ ساله.

اينها زنانی هستند که از پارکها، امامزاده ها، ترمينال ها و محلات فقيرنشين تهران به اين خانه آورده شده اند. آنها روزها را در اين مرکز به آفتاب گرفتن های طولانی خوردن ناهاری طولانی و کارهای ديگر می گذرانند و شبها با قرص به خواب می روند.

ذهن هايی بهم ريخته

اين ۱۲۹ زن تقريبا هيچ کاری انجام نمی دهند. گفته می شود که موسسه بارها برايشان کارگاههای مختلف گذاشته اما آنها وارد شده، چای و شيرينی شان را خورده و بيرون رفتند. آنها بيشتر از برنامه های تفريحی مثل گردش استقبال می کنند. دوست دارند شبها بهشان ضبط دهند تا بزنند و برقصند. مدام دارند فکر می کنند. بعضی هايشان به خانواده و سرپرست تحويل داده شده اما بعد از مدتی دوباره از خيابان به مرکز آورده شده اند.

روزهايی هست که در حياط روی چمن ها دراز کشيده اند يا لميده اند روی سکوها و پله، سه تايی، پنج تايی، يا راه می روند. يکی از مددکارها بينشان لباس زير پخش می کند.

News image
 احساس وانهادگی، رها شده در بيابان، سرسام گرفتگی، حالت روانی حيوان شلی را دارم که نه ميميرد و نه پای شلش را فراموش می کند. هم راه می رود هم به اطرافش احساس دارد اما درونش بيابان است.... چرا دليلی برای دوری از اينجا ندارم؟ بهار شده. من درآستانه ام يا در انتها يا در ميانه يا حاشيه؟... پا به فرار می گذارم غيرعادی است؟ می نشينم، می ميرم، می ترسم...
يکی از ساکنان سرای احسان کهريزک

از دی ماه سال ۱۳۸۴ تا امروز بيش از ۱۵ ساعت حرف های زنهای اين خانه را ضبط کرده ام. ذهنشان بهم ريخته است: يا يکريز از گذشته حرف می زنند (طوری روايت می کنند که انگار دارد همين الان اتفاق می افتد)، يا ااصلا گذشته ای به خاطر ندارند، يا اصلا حرف نمی زنند.

نمونه اش زنی ۲۸ ساله است که تمام شبانه روز را در کنج ديوار دو زانو می نشيند، دستها روی زمين و چشم های بسته اش را به بالا می دوزد، نه حرفی، نه کلامی... تنها کاری که می کند پاشيدن مدفوعش به اطراف خودش است. يکی ديگر زن لاتی است که دائم راه می رود و ناسزا بار ديگران می کند. ازش می پرسم اسمت چيه؟ می گويد: تربچه. می گويم: فاميلت چيه؟ می گويد: کلم. می گويم: خانه ات کجاست؟ جوابم را با يک حرف رکيک می دهد.

چطور به اينجا رسيدند؟

داستان های متفاوتی از يک ماجرا نقل می کنند که هيچ ربط و منطقی در آن وجود ندارد. با هم خوبند. دوستند. گفتگو می کنند. ساعت ها در مورد دو جمله حرف می زنند. گويی دارند چشم اندازهای مختلف موضوع مورد بحثشان را بررسی می کنند.. گفت و گوهايشان با هم دور و بر اتفاقات همين روزهاست در خانه. برای يکديگر جذابيت جنسی دارند. زنهای زمخت تر با صدای دورگه، زنهای نازک اندام و جوان و زودرنج تر ... ميزان خودزنی شادترها بيشتر است.

برخی از اين زنان توسط گشت های بهزيستی و شهرداری شناسايی و به سرای احسان آورده شده، مدت زمان تعيين شده که از دو هفته تا دو ماه است را در قرنطينه می گذرانند

ماندن طولانی مدت در خيابان به خصوص سپری کردن شب ها برای غالب اين زنها که به علت اعتياد و ناتوانی های جسمی نمی توانند رفيق پسر يا مشتری داشته و در خانه دوستان يا مشتری هايشان بخوابند، بهم ريختگی های روحی و روانی، بزهکاری والدين، درآمد اقتصادی پايين وعدم ثبات اقتصادی، ازدواج های ناموفق و عدم حمايت عاطفی از جانب مرد، ناتوانی در درک شرايط و عدم مسئوليت پذيری، اعتياد، طلاق و بسياری عوامل ديگر در جمع شدن اين زنها زير اين سقف نقش داشته است.

اين زن ها بی حوصله، دلزده و بيرمق هستند. برخی از آنها توسط گشت های بهزيستی و شهرداری شناسايی و به سرای احسان آورده شده، مدت زمان تعيين شده که از دو هفته تا دو ماه است را در قرنطينه می گذرانند و در اين مدت تحت معاينات پزشکی و روان پزشکی قرار گرفته و هويت و خانواده آنها شناسايی و در صورت داشتن خانواده ترخيص شده و اگر سرپرستی در کار نباشد، سرا ی احسان به آنها اسکان می دهد و تحت مراقبت قرار می گيرند. اين زنها به تنهايی قادر به ادامه زندگی شان نيستند.

فاطمه: "شوهرم زن گرفت"

"ميدون غار، خانوم خدمتتون می گم، باغ فردوس، می شه دم کلانتری ۱۶، کوچه سوهون پز خونه. از اونجا آوردنم. دم در خونمون نشسته بودم منو آوردن اينجا. سوهون پز خونه، کوچه آزاد ... اسمم فاطمه است، ۴۵ سالمه. بچه هام پيش پدرشون هستن پيش باباشون."

"طلاق گرفتم. بيخودی خانوم. (شوهرم) زن گرفت. نمی دونم چرا خانم، چرا رفت زن گرفت. خانم ترا بخدا منو آزاد می کنی امروز؟ دو کلام حرف از خودتون بزنيد، بهشون بگيد من اصلا اين خانم رو با خودم می برم. خودتون منو با خودتون ببريد، منو آزاد کنيد، بگين منو از اينجا می بريد. می رم پيش مادرم خانم، پيش برادرم، آدرس دادم اما خونه ام رو پيدا نکردند. مدد کار گفته يه هفته ديگر منو می برند..."

اينها زنانی هستند که از پارکها، امامزاده ها، ترمينال ها و محلات فقيرنشين تهران به اين خانه آورده شده اند.

داستان فرخنده، سکينه و يک زن سبزواری

نامش فرخنده است. هر دو دستش به علت خود زنی های مکرر نيمه فلج است. تنها چند دندان در دهان دارد. سياه و لاغر و کبود است. دو روز است به سرای احسان آورده شده و در قرنطينه به سر می برد.

يک زن سبزواری می پرد وسط و می پرسد: دختر خانوم، دختر خانوم ، دختر خانوم، امروز چندمه؟ بيست و هفتم؟ کدوم بيست و هفتم؟

زن سبزواری را چند ماه پيش آورده اند بعد از مدتی شکمش بالا آمده. حامله است. نه اسمش را می دانند نه حرفی می زند. مانند بقيه زنها شناسنامه ندارد.

فاطمه می گويد: مشهد که بودم پسرم زنگ زد خوب گفتش که... چی کار کردين برای من؟

زن ديگری به نام سکينه می گويد: کارم رو پيگيری کرديد؟ منو دادگاهی کنيد! به آقای شاهرودی بگيد!

سکينه زنی درشت است با ريش. ۵۰ ساله است. از ترمينال جنوب به سرا ی احسان آورده شده. مدت دوماه در ترمينال جنوب سيگار و مواد مخدر می فروخته. به اصطلاح "ساقی" ترمينال بوده. می خواهد برگردد سر کار قبلی اش. صيغه ۶ يا ۷ نفر از رانندگان يک آژانس مسافربری بوده.

"رانندگی را با کاديلاک شروع کردم"

فرخنده می گويد:

"مادرم خونه اش خيابان ميرداماده. آپارتمان من خيابان يخچاله. تلفن مامانم و بنويس: (شماره تلفن می دهد.) بهش تلفن کن. ۵۲ سالمه. دانشگاه ملی رفتم موقعی که کنکور نداشت. بهداشت دهان و دندان. نرس دندانپزشکی ام، زبانم عاليه به خدا. من بی خانمان و ولگرد نيستم. خداشاهده موهامو زدن اين ريختی شدم. اين لباس ها اينطوريم کرده. ازم عکس نگيريد خيلی بی ريخت شدم. فقط دو سه ساعت تو خيابون بودم. زنگ يکی از همسايه های اونور کوچه رو زدم که يه تلفن بزنم، کارت نداشتم. در رو باز نکرد، انگار گداها اذيتش کرده بودن. آخه کوچه ما گدا زياد رد می شه. دو تا دخترويک پسر دارم. پيش شوهرم هستن."

"شوهرم بهم خيلی خيانت کرد. اول عروسی منو ترياکی کرد. برادرش به اون تعارف کرد. اون بايد می گفت به زنم ترياک تعارف نکن. منم ترياکی شدم. شوهرم ترياکی شد. دعواهام سر ترياک کشيدنش بود. منقل و وافورش رو پرت می کردم تو استخر خونه. بساط کباب برگ رو راه می انداخت برای آشتی. دندانپزشک بود. بخدا ما رو شوهرامون از بين بردن."

"شوهر دومم هم خوب نبود، از من کوچکتر بود، تعادل اخلاق نداشت، فقط پولدار بود، بچه حاجی! من خودم از اول کاديلاک زيرپام بود به خدا رانندگی رو با کاديلاک شروع کردم. پدرم سرلشکر بود شاه تير بارونش کرد. آخه منو چرا بايد قاطی ديونه ها بندازن، جنون ادواری ها."

"چرا اينطوری شد؟ دارم از بين می رم. من اينجوری نبودم، بهتر از اين بودم . من غصه می خورم، غصه اينارو می خورم، غصه زندگيم رو می خورم، غصه اينکه مامانم ازم خبر نداره. در هفته دو بار بهم سر می زد. به خاطر فلج بودن دستام خودکشی کردم. می خوام برم آپارتمانم."

آمنه: بگوييد آزادم کنند

"خانم ميشه درد و دل کنم. خواهرم مريض احواله، ناراحتی داره، چهار تا بچه داره، من اومدم چادر مشکی بخرم اين دندونم ( دندانهايش مصنوعی است) رو نشون بدم منو آوردن اينجا، دو ماه هم گذشت، هر چی ميگن اطاعت می کنم ببينم بالاخره چه کار می کنند. چرا ولم نمی کنن؟ بگو چرا ولم نمی کنن؟ دو تا چهار تا بچه دارم."

فاطمه: با مهدی صحبت کردی؟ با دامادم چطور؟ بنويس (شماره تلفن همراهی را می دهد). مهدی، مجيد. بهش بگو...

يک زن افغان می گويد: زن و بچه خونمون هستن منوآوردن اينجا چرا؟

زن ديگری به نام طلعت می گويد: اين شماره را بگير (شماره ای را می دهد). بگو وحيد بيا مامانتو، طلعت رو ببر! از شاه عبدالعظيم آوردنم قربونت برم. دو ماه و دو روزه.

يک زن ديگر به نام زهره شروع به صحبت می کند: (شماره تلفنی را می دهد) ساعت هفت تلفن بزن برادرم پاشا، بگو بياد منو ببره. تو پارک بودم، در کرج. رفتم آزادی مامورا گفتن اينجا چی کار می کنی گفتم دارم استراحت می کنم منوآوردن اينجا.

زهره: خانم چرا کچل کردن؟ برادرم نماينده فنی جورج بوش در ايرانه! حسابداری صنعتی خوندم. کار می کردم. طلاق گرفتم. شوهرم اقامت گرفت و رفت دو تا پسرام رو هم برد. گفتم دنيا بزرگه. با برادرم زندگی می کردم. اون گاراژ داره خرج منو می ده.

اکرم: شما مجله فيلم نداری با خودت؟ سه ساله اينجام.

آمنه: منم با خواهرم زندگی می کنم رفته بودم چادر بخرم آوردنم اينجا بگين آمنه رو آزاد کنن!

زهره: اومدن اينجا فيلم برداری من يه قر دادم. گفتن چی کار می کنی! به دکتر گفتم اين مامور منه يا بهيار؟ خوب قرم آمد. ميخوام برم سر خونه و زندگيم. من تو خونه بهترين ميوه ها رو می خوردم. سيب و خيارها اونقدر می موند که خراب می شد.

آمنه: به اينا چه مربوطه که من شب تو خيابونم! هشت شب بود!

اکرم: جشنواره فيلم فجر رفتی؟ امسال نرفتی! من مرخصی می رم خونه و برمی گردم. اينجا مثل پانسيونمه .۳۷ سالمه... آره...

زهرا: بهم بگو دقيقا چه طوری مرخص می شم، با قرص يا دارو؟ مادرم منو آورده . از راه آهن. رفته بودم دنبال کار. شبها کارها تعطيله. راه می رفتم. تو پارک می خوابيدم. ۲۴ سالمه. مادرم تلفن نداره. من اصلا شانس ندارم. ازدواج؟ تا سوم دبيرستان درس خوندم که عاشق شدم. ما اصلا شانس نداريم. هيچ کدممون. خواهرام، من . محمد گفت ازدواج کنيم گفتم بکنيم. سر عقد نيومد. ماهيچکدممون شانس نداريم . راه می رم.

زهرا پس از برهم خوردن عروسی اش از خونه بيرون زده و چند شبانه روز در خيابان می گذراند او را ديروقت شب در حالی که بی هدف و گيج راه می رفته به سرای احسان می آورند. پدر و مادرش به دنبالش می آيند اما زهرا با آنها به خانه بر نمی گردد.

رقيه ۴۵ سالش است نمی داند چه شده که سر از اينجا درآورده. مشکل حنجره دارد و به سختی حرف می زند. سال هاست در اين مرکز زندگی می کند مدت زمانی را که در حياط راه می روم او کنار من است و زير گوشم زمزمه می کند: برام يه شوهری پيدا کن...

می گويد: ۲۳ سالگی نامزد داشتم کاری که نبايد بکنه کرد. حامله شدم و فرار کرد و رفت. کورتاژ کردم. اگر بود، الان بچم ۲۵ سالش بود. عاشق مرتيکه بودم گفت اگه منو دوس داری بذار سکس کنيم. چهار بار شوهر کردم. اولی معتاد بود، خودکشی کرد. گفتم اگر ترياک رو نذاری کنار ترکت می کنم. ترسيد خودکشی کرد. دومی سکته کرد. سومی اذيت می کرد، طلاق گرفتم. چهارمی هم مرد. پدرم تاجر فرش بود. مستمری اونو نمی گيرم فايده نداره تموم می شه. می مونم تو خيابون.

گلنار، می گويد که کسی را بيرون دارد. بهرام راننده آخر خطه. از آزادی مسافر می زند. کارش نيمه های شب شروع می شود. از من می خواهد با خودم بيرون ببرمش. چشمک می زند و می خندد. می گويد: تو چرا بيرونی؟

"اينجا حوصله ام سر می رود"

مهبونه: خواب ديدم يه جايی هستيم هتل مانند، داريم هندوانه می خوريم. برادرم هست، شوهرم هست. داريم صحبت می کنيم. درباره سيگار کشيدن. من داشتم سيگار می کشيدم، برادرم برام فندک زد. شما هم سيگار می کشيد؟ اينجا نبود، خونمون هم نبود، يه جای ديگه بود. داشتم نگاه می کردم، می گفتم چه جای تميز و قشنگيه. مبل داشت، تخت، يه جای تميز... آينه و ميز آرايش. ما سه تا فقط بوديم، بقيه بالا بودن.

يازده و نيم ماهه اينجام . يه مددکار منو آورد. قرار شد چهار روز اينجا بمونم قبلش بيمارستان بهزيستی کرج بودم. من با خواهرم بودم. ماشين گرفتيم، به راننده گفتم برو خيابون ژاندارمری، منو برد کلانتری پياده کرد. من با شوهرم بودم. با شوهرم کاری نداشتن. دکتر گفت سالمم. بردنم بيمارستان گفتن ناراحتی اعصاب دارم. می خوام برگردم کرج.

زهره ديشب برای چندمين بار رگ دستش را زده. با يک زن روابط جنسی داشته. مددکارها پس از بررسی، آن دو را از هم جدا می کنند. زهره رگش را می زند. حالا قرار است به بيمارستان رازی منتقل شود. ۲۱ سالش است. بيشتر عمرش را در بهزيستی و سرای احسان گذرانده است. جوان و زيبا و شاداب است. می خواهد برود بيرون. می گويد: می خوام زندگی کنم. برم مغازه، برم خريد با دوستام، برم پارک، يه کاری کنم بالاخره.. اينجا حوصله ام سر می ره، حوصله ام سر می ره.

پری: خواب ديدم نشستيم دور هم يکی می خنده، يکی گريه می کنه، بعد يه نامه مهر شده بهم دادن. باز که کردم يه عالمه ماهی پريد بيرون.

به ادعای خودش در يک نزاع خانوادگی ضربه خورده بعد از چهار روز در بيمارستان بهزيستی به هوش می آيد. چهار فرزند دارد که دو تای انها آمريکا هستند.

آرزو و زيارت مکه

آرزو ۳۳ سالش است. اما مانند يک پيرزن ۶۰ ساله به نظر می آيد. خواب زياد می بيند. همه مکان های مقدس، از حرم امام حسين در کربلا گرفته تا حرم امام رضا و حضرت معصومه را در خواب زيارت کرده. حتی يک بار در خواب به مکه مشرف شده. برای زن های خانه طلب آمرزش می کند و دعا.

ديگران به او می گويند: آرزو خوابيدی؟ آرزو دعا کن، دست به ضريح بکش از طرف من.

پنج ماه است که به سرای احسان آمده. دو ماه در پارک خوابيده بود. از پدر شهيد شده اش چهار باب مغازه و خانه به جای مانده که او می گويد عمويش بالا کشيده و او را حواله خيابان کرده است. از سه سالگی که پدرش مرده آرزو کلفتی کرده.

می نشينم، می ميرم، می ترسم...

پروين: آتنا دخترمه! احساس می کنم، همش احساس می کنم پيش منه و گريه می کنم. شب خواب ديدم کور شدم، تو خواب به آرزو گفتم دعام کن. يهو چشمامم خوب شد، اما الان يه هفته است چشمام ازش آب مياد. به دکتر گفتم نکنه کور بشم. گفت نه. قطره داد. از بس گريه می کنم برای آتنا. چشم باز کردم شوهرم دادن، برادرم مرد دخترم مريض شد و مرد رفتم سراغ اعتياد. خانوادم سطح بالا هستن .عارشون مياد منو ببرن. می گفتن اعتياد داری. حالا که شش ساله اينجام و ترک کردم نبايد منو ببخشند؟

مهری ۱۸ ساله است بيشترعمرش را در بهزيستی و سرای احسان گذرانده. می گويد: رفتم مددکاری گفتم بذارين برم. شبها يه حالتی بهم دست می ده. نمی خوام اينجا بمونم. خسته شدم. هيچ کاری نمی کنم. گفتم امتحانم کنيد ببينيد کجا می رم. می رم هتل، مسافرخونه، يه جايی ديگه. وای کجا برم! حرف می زنم. اما نمی تونم برم بيرون. بلد نيستم جايی رو. اصلا بيرون نرفتم. فقط مدرسه که می رفتيم با خواهرم از مغازه خوراکی می خريديم. ديگه هيچی.

اکرم چيزی نوشته که برايم می خواند: احساس وانهادگی، رها شده در بيابان، سرسام گرفتگی، حالت روانی حيوان شلی را دارم که نه ميميرد و نه پای شلش را فراموش می کند. هم راه می رود هم به اطرافش احساس دارد اما درونش بيابان است. يادداشت های روزانه ام کو؟ ندارم. چه بلايی به سرم آمده که نقش قير داغ شدم! خانه شلوغ است. اينها چه می خواهند؟ چرا دليلی برای دوری از اينجا ندارم؟ بهار شده. من درآستانه ام يا در انتها يا در ميانه يا حاشيه؟ ( اکرم سيگارش را روشن می کند) چی شد؟ احساس دود شدن. می خواهم به چيزی دست بکشم، غيرعادی است؟ پا به فرار می گذارم غيرعادی است؟ می نشينم، می ميرم، می ترسم...

* بخش هايی از اين گزارش در شماره 9 ماهنامه "نسيم هراز" در ايران به چاپ رسيده است.

برخی از نظرات شما

واقعا درد آوره. آيا راه مطمئنی وجود داره که به چنين مراکزی کمک مالی کرد؟ راهی که بشه مطمئن بود، سر از جيب يه آقا زاده يا... سر در نمی آره؟ آيا مراکز مستقلی هم وجود داره که واقعا به اين انسان ها کمک کنه (روحی و مالی) به زندگی برگردند؟ مسعود - فرانکفورت

درد در رگانم، حسرت در استخوانم، چيزی نظير آتش در جانم پيچيد، سرتاسر وجود مرا گويی چيزی به هم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشيد جوشيد از دو چشمم، از تلخی تمامی درياها بر اشک ناتوانی خود ساغری زدم... محمد - قم

ای کاش می شد با اطرافيان افرادی که با آنها مصاحبه شده تماس حاصل کرد و درباره آنها, گذشته و عاداتشان بيشتر شنيد و دانست. پژمان - تهران

وقتی اين موضوع را فهميدم بسيار ناراحت و متاثر شدم. خب اين هم از نمونه دسته گلهايی است که در مملکت ما آب داده می شود. اين تعداد افرادی که در اين مرکز نگهداری ميشوند عده کمی از مردم بدبخت ما هستند. مشکلات اجتماعی و اقتصادی در ايران به اوج خود رسيد. شايد اين موارد نمونه ای از رعايت حقوق بشردر ايران باشد . واقعا وحشت انگيز است. امير - شاهين شهر - اصفهان

اين هم ثمره ای ديگر از رها نمودن جامعه ای به حال خود در حاليکه واقعا ۳۰ سال پيش بالاخره در حال رفتن به سوی تمدنی بزرگ بود.در زمان پهلوی روحانيان از شهر نو انتقاد ميکردند و آن را محصول کار شاه ميدانستند اما حتی شهر نو نيز در حال بسته شدن بود. پس از انقلاب جمعيت زياد گرديد، دولت به فکر مردم نبود، جنگ بود و خونريزی. فقر ثمره استبداد است و تنها با دانش فقهی نميتوان جامعه ای را بدون معرفت و دانستن علم اقتصاد بسوی شرف و ثروت ذاتی و اجتماعی وفق داد. اين جای بسی خجالت از کسانی است که خود را با ائمه اطهار شريک ميدانند اما به خلق خدا اعتنائی نميکنند. بهشت خدا از آن کسانی است که در برابر مردم حسن خلق نشان ميدهند نه تظاهر. محسن - هلسينکی

اين جور مسايل رو من نميدونم چه طور بايد باهاش برخورد کرد. يعنی که از چه ديدگاهی بايد بهش نگاه کرد. بر خلاف دوستانی که سريعا موضوعاتی اين چنينی رو سياسيش ميکنن بيشتر مسئله رو فلسفی ميدونم. درست به اندازه پيچيدگی خود مسئله زندگی و مسئله مرگ. من که هنوز نفهميدم هدف از آفرينش انسان چی بوده و چرا بايد اين همه بلا و مصيبت سر آدم بياد. تازه اونايی هم که در ظاهر خوشبختن (که من البته به خوشبخت بودن حتی يک نفر در اين دنيا شک دارم) آخرش می ميرن! و معلوم نيست چی ميشه بعدش. اما جالبه اگه قرار باشه آدمای بد بخت اين دنيا به خاطر گناهانشون توی اون دنيا هم شکنجه ببينن. در کل من هيچی نميدونم. فرجام - ايران

بايد از چنين زندگی هايی فيلمی ساخت و بررسی بيشتری شود . واقعا زحمت فراوانی در اين تحقيق کشيده شده است. مخصوصا از نظر روحی واقعا دردناک است. نيکی - تهران

مشکل با سرای احسان و امثالهم حل نمی شه بلکه بايد به فکر از بين بردن اين حالت در اونها بود. بايد ديد مشکلشون کجاست نه اينکه مثل پرنده اونها رو حبس کرد. شما اگر به يک پرنده از هنگامی که جوجه است غذا بدهيد با شما زندگی ميکند و هم در طبيعت و کمتر از شما جدا ميشود نه اينکه آن را در قفس بگذاريم که مبادا فرار کند که موقعی که در قفس باز شود او فرار کند...پس اصل سرای احسان اشتباه است. پ. ت. - شيراز

وقتی آدم اين سطور را می خواند احساس غمی دردناک تا عمق جانش نفوذ می کند. البته اين مشکلات فقط مختص به اصطلاح جمهوری اسلامی نيست چرا که با توجه به تجربه ای که من از چند کشور جهان سومی همچون افغانستان هند ايران و همچنين کشور توسعه يافته ای همچون فرانسه داشته ام اين معضل وجود داشته است. در کشور افغانستان و هند به مراتب بيشتر از ايران اين مسئله دردناک وجود دارد. نمی خواهم از حکومت شيوخ طرفداری کنم اما تا جايی که حافظه تاريخی من ياری می کند اينگونه مسايل در دوران شاه هم وجود داشت چه در قالب معتادين و چه در قالب دايم الخمر ها. با آرزوی روزی که در آن تمام انسانها دارای ارزش انسانی باشند حسن -کابل

وقتی آدم توی يک بيابان در شبی تاريک و وحشتناک گير افتاده و درونش پر از ديو و ددهای قدرتمندی است که اون رو شکنجه می دهند و روحش رو به هم می ريزند، باز هم روشنايی هست حتی اگر خيلی کوچک و حرکت کردن به طرفش خيلی دردناک باشه. نبايد نااميد شد و از زمين خوردنهای متوالی ترسيد، بالاخره يک روز بهتر از امروز می شه. بشير - تهران

يکی از دوستان گفته بودند عدالت خدا چيست ولی مسئله تنها به خود ما انسانها بر می گرده که چقدر به يکديگر کمک کنيم و چقدر ديگران برای ما مهم باشند. باور کنيد که تمام اين نابسامانی ها مسببش خود انسان است. انسانی که انسان بودن را از ياد برده و همچنين انسان های ديگر را و بيشتر از همه کسانی مقصرند که بر سر قدرت نشسته اند ( تمام کشورها) و البته همه در برابر هم مسئوليم بدون در نظر گرفتن مذهب ،مليت،تفکرات و علايق. "همه بار يک داريم و برگ يک شاخساريم". امير

اون کسايی که نظام اسلامی ايران رو محکوم کردن. خوبه بدونن همه جای دنيا همين آش و کاسه است. فرقی نمی کنه، يکی بدبخت ميشه و يکی خوشبخت. مهم اينه که همه مان آخرش می ميريم. دنيا از اولش تا حالا همين جوری بوده زياد سخت نگيرين. شاهرخ - کابل

مطلب خوب و تاثيرگذاری بود. در انتقال حس و حال زنان و دخترانی که در دايره ای بسته از نابهنجاری های اجتماعی و شخصی حبس شده اند و راه گريزی برايشان نيست، موفق بوديد. ميرزا - تهران

با تاسف ديده ميشود که عدم رسيدگی به وضع اين گونه زنان منجر به اختلالات عميق می شود. اين آسيب های اجتماعی حال حاضر در ايران نشان دهنده اوضاع نا بسامان حاکم بر جامعه استبداد زده ايران انقلابی است که تقريبا ۲۷ سال است عموم مردم را به ستوه آورده است. بنيامين - تهران

چه ميتوان گفت؟ جز اظهار تاسف از وجود اين چنين معضلاتی در جامعه درد کشيده ايران. همين و... احسان - مشهد

غم انگيز است ديدن و شنيدن در باره چنين فضايی در دومين کشور صادر کنده نفت جهان. واقعا چه ميايد بر سر اين همه سرمايه...؟ محمدرضا - داربی انگلستان

امروز که از دانشگاه برگشتم بسيار افسرده و رنجور بودم. روز ديگری از روزهای پاييزی زندگانی و خيانت يکی از دخترهای دانشگاه در حق عشق پاک دوستم آنچنان در من تاثير کرده بود که انگار من، خود چنين فاجعه‌ عبوسی را پشت سر گذاشته بودم و خوبی خدا اين است که در چنين لحظاتی هميشه تلنگری ميزند و می‌گذارد تا بدانيم که با تمام مشکلات جور و واجور زندگی، هنوز خوشبخت‌ترين موجودات زمينيم. زنان و مردانی که تمام بشر آنها را رها کرده‌اند و ديگر بی‌هيچ اميد و آرزو در کلبه‌ای فرسوده، گروهی روزگار می‌گذرانند. و دعايی که از ذهنم گذشت و تشکری ديگر از پروردگار. من و تو هنوز آنقدر خوشبختيم که تنها چنين انسانهای رنجوری حسرتمان در سر دارند. مهرزاد - تهران

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران