|
"نخستين سفر به قندهار، سرزمين پدری ام" | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
قرار بر اين بود که صبح پگاه، حدود ساعت پنج صبح، در جايی باشيم که اتوبوس ها ازکابل به طرف قندهار حرکت می کنند. اين اولين سفر من به قندهار بود، اولين سفر به افغانستان، به سرزمين پدری! وقتی به محلِ اتوبوس ها رسيديم، راننده های اتوبوس همه به طرف ما می آمدند مارا به سوار شدن به اتوبوس های شان ترغيب کند. بالاخره اتوبوسی را انتخاب کرديم و سوار شديم. اتوبوس های زيادی هنوز منتظرجلب مسافر بودند و در اين بين، دو- سه پسر خردسال با بسته های آب ميوه، يک زن پير گدا و يک مرد که مواد غذايی می فروختند سوار اتوبوس شدند. بالاخره ساعت شش صبح، اتوبوس به راه افتاد. در هنگام خروج ازکابل، يک مرد و زن، که مامورين امنيتی بودند به بازرسی اتوبوس پرداختند. راننده ای اتوبوس با سرعتی سرسام آوری که فکر می کنم معادل ١٢٠ کيلومتر در ساعت بود حرکت می کرد، امکان نداشت که موتری (خودرويی) بر سر راهش باشد و او از آن پيشی نگيرد.
با خود گفتم: احتمال اينکه به قندهار برسم، ١٠ فيصد (درصد) بيش نيست، بايد غزلِ خداحافظی را خواند. اما به ساير مسافرين که نگاه می کردم، می ديدم که نه شگفت زده اند، نه هيجان زده و نه ترسی درچهره آنها نمايان شده است. حدود يک ساعتی که گذشت، کمی احساس راحتی کردم. صدای بلند موزيک در داخل سرويس گاهی دلخراش هم می شد. حدود ِ ساعت٣٠:١١ ظهر بود که به شهر قندهار وارد شديم. همه جا شلوغ بود. موترها به هرطرف که می خواستند حرکت می کردند. بی نظمی مطلق! درابتدای ورود به قندهار، اولين چيزی که توجه مرا به خود جلب کرد اين بود که آدمی به راحتی نمی تواند زنی را درسرکها ( خيابانها) ببيند! آدم احساس می کند اين شهر مردان است و زنان را راهی در آن نيست! تازه بعد از اينکه به محلِ اقامت خود در چوک شهيدها رسيدم، فهميدم که دمای هوا ٥٠ درجه سانتی گراد است! شنيده بودم که در منزل، کولر وجود دارد، بنابراين گرما زياد برايم مهم نبود، اما به محض ورود، فهميدم که به خاطرجنگ های هلمند و اطراف قندهار، پايه های برق را از بين برده اند و ازبرق خبری نيست. برای يکی دو ساعت اول، نفس کشيدن درآن گرما واقعا سخت بود!
بعد ازظهر، يکی از دوستان برای ديدن آمده بود، دوستان قديمی که پيشترها در ايران او را ديده بودم، قدری گپ زديم و تمام عصر را در خانه ماندم، راستش قدرت بيرون رفتن را نداشتم. قرار شد فردا عصر، ماشينی به دنبال ما بيايد و ما را به جاهای ديدنی قندهار ببرد. بازارهرات را قدم زديم، دکان های ِ رنگارنگی را آدم می ديد، از ترکاری فروشی ( سبزی فروشی) گرفته تا پارچه فروشی بعد به سرک و دروازه هرات رفتيم، در دست چپ ليسه زرغونه ( دبيرستان زرغونه) واقع شده بود – ليسه زرغونه يکی از قديمی ترين ليسه های دخترانه قندهار است. حدود ِ ساعت چهار بعد ازظهر بود که ماشين آمد. به سمت باغ پل راهی شديم، پلی تقريبا طويل که بر سر رود ارغنداب واقع است. درمسيرراه، در طرف چپ، چهل زينه را ديدم که از آن گذشتيم و درطرف راست، سيلوی قندهار که بخش بالايی آن احتمالا براثراصابت راکت، خراب شده بود. در مسيرراه قبرميرويس نيکه هم ديده می شد. به باغ پل رسيديم، رود ارغنداب چه زيبا بود. آنطرف تر، عده ای مشغول آب بازی بودند، در آن هوای گرم، در آب رود بودن، مطمئنا يکی از دلچسب ترين کارهای ممکن بود. بعد به مقبره ميرويس نيکه رفتيم که به شکل گنبد بود، درروی نمای بيرونی آن، نقشهايی ازچهل زينه، قلعه بست، منارجام و بند امير بود. در نمای درونی، رنگهای شادی استفاده شده بود که نمی دانم درچه محدوده ای زمانی دوباره بازسازی شده است. بعد از اينکه کمی گشتيم، به سمت زيارت بابا ولی يا به قول بعضی مردم « بابا صاحب » حرکت کرديم. طبق شنيده ها از مردم عوام، بابا ولی، يکی از صوفی های قندهار بوده است که بعد ها، محل دفن اش تبديل به زيارت شده است. مقبره بابا ولی در دامنه های کوه واقع شده بود. هوايی دل انگيز، با منظره ای فوق العاده زيبا از آن بالا، رود ارغنداب، با با غهای درختان ميوه اطرافش، منظره ای زيبايی بود و ساعتی بعد، با پايين آمدن آفتاب، زيبايی ِ منظره، دوچندان شده بود. در آن طرف، عده ای از مردها، مشغول کشيدن چرس (حشيش) بودند. ورق های بازی بر روی فرش شان ديده می شد. هوا نسبتا تاريک شده بود و قرار بود فردا صبح، دوباره به سمت کابل حرکت کنم... |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||