BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
صدای شما
به روز شده: 15:01 گرينويچ - پنج شنبه 01 ژوئن 2006
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
گزارش مصور: روايتی از سفر به فارس برای ديدن عروسی قشقايی ها

عروسی قشقايی
در مراسم عروسی، خانواده های ديگر برای پسرانشان، عروس پيدا می کنند
تمام طول شب را در اتوبوس بين راه اصفهان-شيراز، خواب و بيدار در افکارم غوطه ور بودم و نقشه می کشيدم. تازه سپيده زده بود و من با چشمان نيمه باز از پنجره بيرون را نگاه می کردم که اتوبوس با تکانی محکم ايستاد و عده ای سريع پياده شدند. تا خواستم بفهمم کجا هستيم شاگرد راننده به طرف ما چرخيد و بلند گفت: "آباده...پياده شيد."

سريع جمع و جور کرديم و پياده شديم و در يک آن ما بوديم و کوله پشتی های ولو شده کنار ميدان بزرگی در ابتدای شهر آباده. صبحی مه آلود و سرد حدود ساعت پنج بود. مجبور بوديم برای آمدن راهنمای خود صبر کنيم. روی نيمکتی در ميدان نشستيم، اما هوا سرد بود. گاه برای گرم کردن خود يکی دوبار دور ميدان را می دويديم، هم ورزش بود، هم گرم می شديم.



شما هم اگر عکس ها و مطالب جالبی از سفرهای خود به نقاط مختلف جهان داريد برای ما بفرستيد: ايميل persian.online@bbc.co.uk

تازه يادم افتاد که ما هيچ نشانی از اين دوست نديده نداريم، غير از يک شماره تلفن که چندين بار به اين واسطه با وی صحبت کرده بودم. او را دوستی معرفی کرده بود، معلمی از عشاير قشقايی که علاقمند شناساندن آداب و رسوم قوم خود به مردم بود.

سفری پر از ابهام را آغاز کرده بودم، قرار بود با مردم از نزديک آشنا شوم که درباره آنها فقط در چند کتاب مطالبی خوانده بودم. از حس ماجراجويانه خود لذت می بردم اما از سويی از اينکه تا اين حد دانسته های ما در مورد اقوام مختلف کشورمان کم است، متاسف بودم. در همين افکار بودم که پيکانی خاکستری رنگ در کنار ميدان ايستاد و مردی با دو شاخه گل از آن پياده شد و به پيشواز ما آمد.

 لحظه ای به خود آمدم و ديدم که مانند ديگران يک زن قشقايی شده ام با دو دستمال رنگی در دست در حلقه آنان گويی به سماعی خاص می پردازم. من همچون نسل های پيش از خود در حال انجام مراسمی سنتی و ديرينه بودم. با آن لباس بلند و سنگين و آرايش خاص مو و چادر قدی توری که بر سر داشتم ديگر چندان غريبه نمی نمودم، شايد به اين دليل بود که اينجا رقص و آواز خواندن زنان و نگاه کردن مردان آزاد بود!

خيلی سريع با هم آشنا شديم و مرحله دوم سفر ما آغاز شد. به پيشنهاد او صبحانه را در يک کله پاچه ای خورديم و سپس مستقيم به سمت "سرحدات" و تيره ای به نام "له آباد چی" حرکت کرديم. مدتی بود که از جاده اصلی خارج شده بوديم و من نمی دانستم راهنمای ما چگونه راهش را تشخيص می دهد. جاده ای نبود، فقط يک دشت وسيع و بکر در مقابل ديدگان ما قرار داشت. وقتی به عقب برگشتيم تا وسعت دشت را بهتر ببينيم، چيز زيادی از ميان گرد و غبار پشت ماشين ديده نمی شد.

طولی نگذشت که صدای کرنا (سرنا) به ما وعده نزديک شدن داد و از دور سياهی چند سياه چادر به چشم خورد. ديگر رسيده بوديم، صبح به آن زودی مهمانان چندانی نيامده بودند با اين حال کرنا زن يک بند می نواخت، برای او چادر جداگانه ای تعبيه شده بود. سياه چادرها با منگوله های رنگی تزيين شده بودند. تير بلندی در ميان تعدادی سياه چادر برپا کرده بودند با پرچم سه رنگ ايران برفراز آن و منگوله های رنگی بسياری که به شکلی زيبا به آن آويخته شده بود.

غريبه ها در مجلس عروسی

وقتی از ماشين پياده شديم همه تازه فهميدند که غريبه ها وارد مجلس عروسی شده اند. آنجا بود که چهره تک تک آن مردان نوعی حس حمله و دفاع عشيره ای را می شد ديد هر لحظه تعداد بيشتری دور ما جمع می شدند که پس از توضيحات راهنما و معرفی ما به آنها کمی اوضاع مساعد تر شد. اما هنوز نگاههای پر از شک و ترديد مردان بيشتر به سمت من بود بخصوص دوربين عکاسی هم که به گردن من آويخته شده بود حس بی اعتمادی را بيشتر می کرد.

قبل از ورود به حجله بايد تيراندازی ماهر بتواند تکه قندی بر سر ديرک را بزند. اگر موفق شود نه تنها خوش يمن است و شگون دارد بلکه مهارت خود را نشان داده است.

دو عامل به دوستم کمک می کرد که غريبه به نظر آيد: تسلط او به زبان ترکی و از آن مهم تر مرد بودنش بود. آنجا بود که متوجه شدم برخلاف تصور من و شايد بيشتر مردم که عشاير را يک گروه فرض کرده و همگی را معمولا جزو اقوام لر می دانند، اينان تباری ترکی دارند.

از سوی ديگر تفاوت شديد لباس من با زنان ديگر اين برخورد را شديد می کرد.

مرتب بر تعداد مهمان ها افزوده می شد. زن ها با آن لباسهای بلند و پف دارشان هنگام راه رفتن ناخودآگاه شايد هم خودآگاه چنان قری می دادند که بسيار بامزه می نمود .

رفته رفته اجتماع زنان و مردان جداگانه برای خود مشغول انجام مراسم جشن عروسی شدند، در حاليکه از اول صبح کرنا زن يک بند می نواخت و من در عجب اين همه نفس بودم.

ترکه بازی

هنوز جمع زنان جمع نشده بود و رقصشان شکل و نظام نيافته بود که سر و صدای پرهيجان مردان مرا به سوی خود جلب کرد. مردان به اجرای مراسم جالبی پرداخته بودند بنام هوی يا "اينماگ" که به آن ترکه بازی هم می گفتند. به اين صورت که يک نفر با لباسی بلند و چوبی بلندتر مقابل مرد ديگری که چوبدستی کوتاه دردست داشت ايستاده بود.

مرد با چوبدست کوتاهش در مواقعی خاص بسيار سريع به سمت ديگری حمله ور می شد و تلاش می کرد که ضربه ای به پای مدافع بزند. مدافع نيز با استفاده از لباس و چوب بلندش اين ضربات را دفع می کرد که البته با کوچکترين غفلت متحمل ضربه سنگينی از حريف خود می شد. اين حمله ها چندين بار و با تعقيب و گريزهای پياپی به طول می انجاميد و مردم مشتاقانه گرداگرد آنان را گرفته بودند و به تماشا و تشويق آنان می پرداختند.

آنچه من به عنوان يک ناظر از بيرون اين جمع می ديدم نه فقط يک بازی يا مراسمی فرح بخش در يک عروسی بلکه همان مشوق جنگ بود که از ريشه ها و سنت هايشان برمی خاست. مردان را به حال خود گذاشته و به سوی زنان رفتم.

رقص آئينی؟

يکی از زيباترين آداب و سنن عروسی های قشقايی رقص زنان است. به زنانی که دايره وار دور بيرق عروسی می رقصيدند می نگريستم. با آن لباس های پرچين و شکن و رنگارنگشان و دستمال های رنگی که در دست داشتند بسيار موزون و هماهنگ با نوازندگان سنتی به اجرای مراسمی با شکوه می پرداختند. شايد اگر نام رقص بر آن بگذاريم حق مطلب ادا نشود. بنظرم اين مراسم به يک رقص آئينی بيشتر شبيه بود تا رقص های متداول شهری. منگوله های قرمز، زرد، نارنجی و آبی آنچنان زيبا به ديرک بلند عروسی آويزان شده بودند که تداعی خرمنی از آتش ميکردند.

همان موقع ياد رقص دور آتش سرخپوستان افتادم که متاسفانه با اين رقص بيشتر از رقص سنتی عشاير قشقايی خودمان آشنايی داشتم.

تا مدتی نمی توانستم عکاسی می کنم. اين توجه، تاکيد و تعصب بر انجام صحيح حرکات مرا به شدت مجذوب خود کرده بود گويی فريضه ای انجام می شود. آنان شاد بودند و به يمن اين شادی گرد هم آمده بودند و با آن همه رنگ های شاد و فرح بخش که در شهر از ديدن آن محروميم به راستی عروسی برپا بود.

"من هم زن قشقايی شدم"

لحظه ای به خود آمدم و ديدم که مانند ديگران يک زن قشقايی شده ام با دو دستمال رنگی در دست در حلقه آنان گويی به سماعی خاص می پردازم. من همچون نسل های پيش از خود در حال انجام مراسمی سنتی و ديرينه بودم. با آن لباس بلند و سنگين و آرايش خاص مو و چادر قدی توری که بر سر داشتم ديگر چندان غريبه نمی نمودم، شايد به اين دليل بود که اينجا رقص و آواز خواندن زنان و نگاه کردن مردان آزاد بود!

پس از نهار طبق رسم و رسوم بايستی عروس با اسبی آذين بسته که معمولا داماد برای عروس هديه می آورد ( مانند ماشين گل زده شهرها که معمولا قرضی است...) سواری کوتاهی کند، ولی اينبار نه عروس تمايل به اين کار داشت نه اسب!

متاسفانه از سوارکاری همچون ديگر سنتهای عشيره ای تنها نشانی باقی مانده است و ديگر دختران قشقايی برخلاف گذشته مهارت سوارکاری را ندارند. همچنين ماديانی را که تزيين کرده بودند کره اسبی همراه داشت که مدام نگران او بود و ناآرامی می کرد. اما به نظر من ماديان آنچنان خطرناک نمی نمود.

به حجله رفتن عروس

جرات بيشتری پيدا کرده بودم، دوربينم را بدست دوستم دادم و پيشنهاد کردم که من سوار شوم. مردی که افسار اسب را در دست داشت با مکثی پر معنی جواب مثبت داد و کمک کرد تا با آن لباس سوار اسب شوم.

اسب جفتک زنان چرخی زد اما پس از چند دقيقه آرام شد، سواری جالبی بود، هرچند پانصد جفت چشم با تعجب مرا می نگريست.

حالا نوبت آن بود که عروس را به حجله ببرند. پس از چند قدمی به اتاقکی سيمانی رسيديم که بوسيله علمی رنگی و تکه قندی بزرگ برسر آن تزيين شده بود و با کمال تعجب اين اتاقک حجله عروس و داماد بود، که البته تصور ميکردم يکی از بهترين چادرها به زيباترين شکل برای اين منظور تزيين شده باشد.

قبل از ورود به حجله بايد تيراندازی ماهر بتواند آن تکه قند بر سر ديرک را بزند. اگر موفق شود نه تنها خوش يمن است و شگون دارد بلکه مهارت خود را نشان داده است. جوانی که اسلحه خود را برای اين کار آماده می کرد قدری تامل کرد که همه جمع شوند به خصوص دختران جوان، بعد از نشانه گيری با يک شليک توانست تکه قند را بزند. همه برايش دست زدند و اينجا بود که صدای چندين شليک هوايی در اطراف ما بپا خاست و خانواده داماد هلهله کنان عروس را به سوی حجله هدايت کردند.

از يکی از زنان پرسيدم شما با اين بعد مسافت از يکديگر چگونه برای دختران و پسران خود داماد و عروس می يابيد؟ او گفت در همين عروسی ها. وقتی زنان و دختران جوان در حلقه مردان می رقصند، خانواده هر جوانی يا خود جوان دختری را نشان می کند و حتی بسياری اوقات در همين مراسم اسم بر روی دختر دم بخت می گذارند به اين معنی که او را نامزد پسر می کنند. از قديم رسم بوده است که بنا به موقعيت مالی داماد هفت شبانه روز يا حتی يک ماه جشن و پايکوبی می کردند. اما امروزه بيشتر از دو يا سه روز طول نمی کشد.

ما هم بعد از چرتی کوتاه در سايه خنک يکی از چادرها قبل از آنکه خورشيد کاملا غروب کند جشن را ترک کرديم و به سوی سياه چادر راهنمای خود در قسمتی ديگر از دشت رهسپار شديم وبه اين ترتيب مرحله ای ديگر از سفر ما آغاز شد...

عروسی قشقايی هاآلبوم عکس
عروسی قشقايی ها
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران