BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
صدای شما
به روز شده: 13:02 گرينويچ - جمعه 17 مارس 2006
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
عکس، فيلم، خاطره و مطالب نوروزی بفرستيد!
نوروز
عکس و فيلم های نوروزی خود را بفرستيد
امسال قصد داريم با عکس، فيلم، مطالب و داستانهای شما، عيد نوروز در ايران و تاجيکستان و افغانستان و همينطور در ميان ايرانيان ساکن کشورهای مختلف را هر چه بيشتر در وبسايت فارسی بی بی سی منعکس کنيم.

اگر به خريد نوروزی می رويد دوربين خود را هم ببريد و شرح خريدتان را همراه با عکس و يا فيلم برای ما بفرستيد. (لزومی ندارد که حتما خودتان در عکس باشيد). اگر در خارج از ايران زندگی می کنيد در محله های ايرانی نشين و يا مغازه های ايرانی چه خبر است؟ برايمان عکس يا فيلم بگيريد و بفرستيد. عکس يا فيلم از خانه تکانی، سبزه سبز کردن، سفره هفت سين و هر موضوعی که به عيد نوروز مربوط باشد را همراه با توضيح برايمان بفرستيد. اگر در سالهای قبل اتفاق جالب يا خاطره انگيزی در روزهای نوروز برايتان افتاده و عکس يا فيلمی از آن داريد با شرح خاطره بفرستيد. برای ايميل های خود، موضوع راNorouz انتخاب کنيد.

عکس خود را به همراه يک زيرنويس، نام عکاس، تاريخ و محل عکسبرداری از طريق پست الکترونيکی به صورت فايل پيوست (attachment) به آدرس الکترونيکی persian.online@bbc.co.uk برای ما بفرستيد.

اگر عکسی برای ما می فرستيد، بايد مطابق شروط بی بی سی ارسال شود.

بعضی از نظرات و خاطرات شما درباره نوروز

ايامی که بچه بودم تو مسير مدرسه کنار پيشخوان مغازه ها ماهی های کوچک دودی را ميدم و هميشه سوالی تو ذهن ام بود که اين برای چيست؟ در همان ايام يکی از سالهای کوچکی پدرم مرا صدا زد که بيا برو يک ماهی بگير، برای سفره هفت سين ميخوام. من چون همان ماهی های دودی کوچک را در ذهن داشتم فکر کردم پس اين ماهی ها را برای سفره هفت سين می فروشند لذا رفتم يک عدد ماهی دودی کوچک خريدم و انداختم در پارچ بزرگی که پدرم برای اين منظور به من داده بود. باز در تعجب بودم که چرا پدرم به من پارچ آب داده، خوب من ماهی خشکيده را لای روزنامه باطله ميگذاشتم... متحير بوم. بناچار حرف پدرم را گوش کردم ماهی را بجای روزنامه گذاشتم در پارچ خالی و آمدم منزل پدرم تا صحنه را ديد عصبانی شد و داد زد بچه تو کی خواهی فهميد! مادرم که کنارش بود از خنده ريسه رفت. منهم که کوچک و در عالم خودم بودم متحير بودم که مگر من چه کرده ام؟ بعد از تعجب من که مگر چه اتفاقی افتاده تازه بخودم آمدم که ای عجب پس منظور پدر ماهی زنده بود. خلاصه اين خاطره مربوط به ۴۰ سال قبل است که هنوز برايم جالب فراموش نشدنی است. بهزاد - کازابلانکا

نوروز ايران يکی از بهترين جشن ها و مراسم ديناست اول اينکه ريشه در تاريخ دارد ديگر اينکه شروع آن با شروع بهار در هم آميخته است که اين علت نشاط اين مراسم را دوچندان ميکند ولی دلم ميخواست عيد ما همانند عيد ديگر کشورها باشد. منظورم از نظر اقتصادی است. يکی از معضلات اقتصادی که کشورمان بعد از انقلاب گرفتار آن شده افزايش قيمت هاست. بمحض اينکه بوی عيد ميايد تمام مشاغل در فکر افزايش قيمت اند، از مايحتاج روزمره گرفته تا وسايل ديگر و همچنين وسايل حمل و نقل. چرا، نميدانم. واقعا نميدانم. چرا نميشود با اين پديده ناپسند برخورد کنند. البته گله من هم بی مورد است، خود دولت اولين گام را هميشه بر ميدارد که آنهم از گران کردن بنزين شروع ميشود ولی در کشورهای عربی و اروپايی وغيره ايام عيد هزينه ها را تنزل ميدهند و اين کاملا مشهود است مردم در اين کشورها هميشه منتظر رسيدن عيد هستند تا قيمت ها کاهش يافته و مايحتاج خود را بخرند عمده خريدشان را در ايام عيد انجام ميدهند. صبوری قزوينی - تهران

سپيدی وپاکی معصومانه زمستان با شکوفه باران طبيعت توسط بهار بپايان ميرسد. هرشاخه گوئی دست خواهشی است درطلب باران. خلاصه ای از شعر نيما يوشيج درباره بهار که ميخوانيد: جنگل وکوه دررستخيز است . عالم از تيره روئی درآمد. چهره بگشاد وچون برق خنديد. توده ی برف بشکافت ازهم. قله کوه شد يکسر ابلق. عاشقا خيز کامد بهاران. مهرداد - تهران

چه عيدی؟ چه نوروزی؟ دلم خون شد از بس بی پولی کشيديم. کارمند که نيستيم عيدی بگيريم، بازاری هستيم با ماهی دويست هزار تومان کرايه و شغل بی ارزش تکثير سی دی که هر روز اماکن مارو می گيره. خلاصه دل و دماغ نداريم. خوش باشين. سعيد - تالش

باز آمده بهار، در نغمه شد هزار، هر سو به لاله زار. هستند بی قرار، کبکان به کوهسار. قمری به شاخسار، خواند پيام يار؛ بر گوش آن نديم، تا همدل قديم، با هر غم اليم، در هر کجا مقيم، وز لطف آن کريم، بوييده آن شميم، بشنوده آن سروش، آيد دوباره هوش، گردد پياله نوش. زان ساز بی خروش، لحنی رسد به گوش، وان پير می فروش، گردد سبو به دوش، اطراف اين جهان، از شهر عاشقان، تا کوی بيدلان. اين پير دلجوان، معلوم بی نشان، در مرز بيکران، آرد چو بلبلان، پيغام جسم و جان: طی شد ديروز، آمد نوروز، شادی افروز، رنج و غم سوز، فردا به روز، نوروز، نوروز! شيراز! کيامرس باغبانی - هلسينکی

به اميد اينکه در روز نوروز پس ازبيست سال درشهر مزار شريف درکنار بارگاه شاه اوليا عيد سال ۱۳۸۴را جشن بگيريم، ازشهرکابل راهی ولايت بلخ شديم. صبح زود موتر ۳۰۲ (اتوبوس مسافربری) که ما با تعداد زيادی ازشهريان کابل جزو سرنشينان آن بوديم، کابل را ترک کرديم و با سرعت راه مزار را در پيش گرفتيم. موتروان (راننده) با خوشحالی به ما نويد داد که شب هنگام شما را در شهر مزار شريف پياده خواهم کرد. درمسير راه نيز مسافران با شادی و شعف از روزعيد و از "جهنده بالا" (مراسم برافراشتن علم منسوب به حضرت علی) که يکی ازسنن کهن درولايت بخ به حساب می آيد باهم گفت وگومی کردند و هرکس آرزويی درسرمی پروراند. موتر با سرعت شهرهای شمال کابل را يکی پس از ديگری پشت سرگذاشت و خود را به دره سالنگ رساند و از جاده پرپيچ وخم آن بدون مشکل بالا می رفت، اما همين که از تونل اول عبورکرد، در نيمه های تونل دوم حادثه ای پيش آمد که همه اميدها و آرزوها را به ياس مبدل کرد: موتر در داخل تونل دوم با يک تانکر پر از بنزين که ازشمال راهی کابل بود به شدت برخورد کرد. تقريباً همه شيشه ها فروريخت و قسمت چپ آن جمع شد و اينجا بود که غوغايی به پاشد وهرکس به سويی می رفت و چيزی می گفت. موتروانان به جان هم افتادند و به زورآزمايی پرداختند. هر کس تلاش می کرد که سنگ ملامت رابه سری ديگری بشکند. از پليس سالنگ هم خبری نشد که نشد. البته اين راهم بگويم که درواقع معجزه ای صورت گرفت که تانکر پراز بنزين منفجر نشد والاهمه زنده زنده درآن تونل تنگ و باريک کباب می شديم. بدين سان نيزازرسيدن به مراسم پرشور جهنده بالا محروم شديم و اين يکی ازخاطرات تلخ من بود. سيد عيسی صابری - مشهد

چند سال پيش که دانشجوی يکی از دانشگاههای تهران بودم مثل هميشه برای تهيه بليط مشکل داشتم. بالاخره تونستم با کلی پيگيری برای روز ۲۹ اسفند بليط قطار تهران به اهواز را بگيرم و اين يعنی موقع تحويل سال با ديگر مسافرها تو قطار بودم. با چند تا از مسافرها سعی کرديم هفت سين داشته باشيم بنا براين از هر سينی که تو جيبها و اثاثيه مان بود، مثل سکه، سيم، سنجاق، سررسيد، سی دی و ... استفاده کرديم. خيلی جالب بود کل مسافرهای کوپه ها با هم نزديک شده بودند. مهرزاد - اهواز

روزت همه روز همچو نوروز بـود بخت تو هميشه شاد و پيروز بود شادان گذرد تمام عمــرت چو بهار رخسار تو شمع عالـم افروز بود نو گشته دوباره سال با عيد و بهـار گلشن زگل وشکوفه پر نقش و نگار دارم همه آرزو که از خـرد و کلان پيروز زيند و پر توان در هـر کار عيد است وبهارونوبت جشن وسرور شادی و نشاط بر تو يابند حضور شادان تو بزی هميشه مانند بهار محنت نکند خدا کند بر تو عبور. حسين فراهانی - دالاس

همه از خوبی های عيد می گن. منم ميگم خوبه ولی بهتر اينه که دلهای ما بهاری باشه . من اولين نوروزی که عقد کرده بودم رو به ياد می آرم که سر سفره هفت سين و روزهای بعد از اون خانواده همسرم چنان بلايی سرم آوردن که از ته دل آرزو کردم ديگه هيچ نوروزی را درکنار اين خانواده نباشم و همينطور هم شد . ليلی - تهران

اظهار نظرهای خود را بفرستيد
نام
شهر
نشانی الکترونيکی
تلفن*
* اختياری
اظهار نظر
اطلاعات شخصی شما تنها برای بررسی اظهارنظرتان توسط بی بی سی استفاده خواهد شد
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران