BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
صدای شما
به روز شده: 14:37 گرينويچ - چهارشنبه 21 سپتامبر 2005
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
زنان در جنگ: غم رفته گان
آثار دهشت انگيز جنگ هشت ساله ايران و عراق با گذشت سالها از پايان آن، هنوز در ميان زنان و مردان اين دو کشور هويداست. جنگی که جان صدها هزار نفر (بنا بر برخی آمارها يک ميليون نفر) را گرفت و زندگی و آرزوهای بسياری از زنان اين جوامع را به نابودی کشاند.

سايت فارسی و عربی بی بی سی به مناسبت بيست و پنجمين سالگرد آغاز جنگ مجموعه مطالب متعددی را تهيه کرده اند که آنچه که در پی می آيد چند خاطره از زنان ايران و عراق از همان دوران است:

خاطرات از ايران

مريم محمد نژاد از آبادان

من مريم محمد نژاد از آبادان هستم. در همان اوايل جنگ که پالايشگاه را منهدم کردند، من با دو بچه کوچکم و يک نوزاد ۴۰ روزه با ۱۰ خانواده ديگر با هم يک وانت گرفتيم و به طرف مسجد سليمان رفتيم. آنجا هم بمباران شديد بود.

مثل آواره ها همه جا دور دهات می گشتيم تا اينکه به اصفهان رفتيم و آنجا يک خانه گرفتيم.

من همه اش در نگرانی بودم چون شوهرم در جبهه بود. برای يک مدتی از همديگر خبری نداشتيم. اصلا روز و شب نداشتم و همه اش در دلهره و اضطراب با بچه های کوچک زندگی می کردم. همه خيلی ناراحت بوديم.

وقتی جنگ دامن گرفت، بمباران شهرها به آبادان هم سرايت کرد.

سپهری

من سپهری هستم و ۴۲ سال دارم. همسرم در سال ۱۳۵۹ در جبهه کرخه به شهادت رسيد. جنگ جنبه های بسيار مثبت و بسيار منفی در زندگی من داشته است.

جنبه مثبت اين بود که با وجود به دنيا آمدن فرزندم بعد از فوت پدرش به تحصيلات دانشگاهی ام ادامه دادم. با کمک مادر و پدر و برادرم توانستم موقعيت سخت يک زن جوان بيوه در اجتماع را با موفقيت سپری کرده و پيشرفت کنم.

جنگ
کشتار و خونريزی صحنه های عادی جنگ است

جنبه منفی آن اين بود که در ۱۷ سالگی و با داشتن دو کودک بايد سخت کار می کردم. من در سال 1359 فقط ۴۰۰۰ تومان حقوق داشتم و مستاجر بودم. ولی بيشتر خرجم را برادر و پدرم برای کمک به تحصيلات می دادند.

نمی توانستم در جامعه بدون کمک خانواده ام زندگی کنم چون بی نهايت از طرف مردم عامی و ارگان هايی مثل بنياد شهيد يا ارتش و بطور کلی از همه طرف در خطر بودم. اين محيط برای يک زن ۱۷ ساله بيوه راحت نبود و بدترين عذابش برای بچه ها بود که نياز به پدر داشتند.

پدرم محبت پدرانه را جايگزين می کرد و بچه ها تا ۷ و ۸ سالگی پدر مرا پدر خودشان می دانستند. ولی هر قدر که بزرگتر می شوند کمبود پدر را بِيشتر احساس می کنند، مثلا دختر من که امروز ۲۴ سال دارد روز ازدواجش خيلی دلتنگ بود که چرا نمی توانست با پدرش جشن بگيرد.

مريم از تهران

 ولی همه دنيا بداند اين کابوس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۳ تمام شد، چون ما هر لحظه منتظر چيزی جبران نشدنی بوديم. پدرم برای هميشه رفت و ديگر درد نکشيد
مريم، تهران

من پدرم مجروح شيميايی بود و بدترين خاطراتم را من از اين جنگ دارم.

يکی از بدترين خاطراتم نوروز ۱۳۶۶ بود که مامان، پدرم را در يک اتاق محبوس کردند تا ما بيماری او را نگيريم و ما پشت در اتاق گريه می کرديم. هنوز فقر و بدبختی که آشيانه ما را آتش زد يادم نمی رود.

من خيلی زود بزرگ شدم چون مجبور بودم از همان موقع شروع کنم به کار کردن. آن دوران کودکی تباه شده مرا کدام دولت می تواند به من برگرداند؟

ولی همه دنيا بداند اين کابوس در ۲۳ اسفند ۱۳۸۳ تمام شد، چون ما هر لحظه منتظر چيزی جبران نشدنی بوديم... پدرم برای هميشه رفت و ديگر درد نکشيد. حالا من ماندم و يه دنيا خاطره تلخ. حالا من ماندم و يه دنيا حرف نزده.

سارا از تهران

من در سال ۱۳۶۴هفده ساله بودم . همراه يک فرزند دختر - شهر زير موشکباران و بمباران دشمن - همسرم در جبهه بود و مدت ۵۳ ماه در جنگ شرکت کرد. يک بار در شهر ترور شد و يکبار هم شيميايی که متاسفانه هيچ پرونده ای از آن زمان ندارد.

موج انفجار هم که احتمالا خوراک همه کسانی بود که به جبهه می رفتند ولی باز هم متاسفانه هيچ پرونده ای باقی نماند. گرفتاريها آنقدر زياد بود که در اين مقوله نمی گنجد ولی فقط به همين امر بسنده کنم که الان دو فرزندم می گويند برای چه جنگيديد؟ برای چه اين همه مصيبت و زجر؟ ولی ما جوابی برای آنها نداريم .

فرزند اولم که در آن زمان زندگی می کرد از نظر اخلاقی بسيار متفاوت با فرزند دومم که بعد از جنگ متولد شده می باشد.

 فرزند اولم که در آن زمان زندگی می کرد از نظر اخلاقی بسيار متفاوت با فرزند دومم که بعد از جنگ متولد شده می باشد
سارا از تهران

تنها خاطره ای که از ساليان جنگ برايمان باقی مانده اشک و ناله ای است که بر مزار عزيزانمان می کنيم و ياد و خاطره ان بهترينها که با بدترين حالت از دستشان داديم را گرامی می داريم . ولی نمی دانم جواب آن پسر شهيد را چه بايد داد که الان در زمان دانشجويی جای خالی پدر را احساس می کند.

هميشه خدا را شکر می کنيم که همسرم زنده برگشت ولی آيا فقط زنده ماندن کفايت می کند؟ نمی دانم در ازای اين نبودن چه به دست آورديم؟ ولی نيک می دانم که چه چيزهايی را متاسفانه از دست داديم. درست است که جنگ به ظاهر تمام می شود ولی عواقب آن تا نسلهای بعدی در خاطرات همه موجود است.

مينا از تهران

از دوران جنگ صدای آژير قرمز - و صدای همسايه ها که شب از خواب بيدار می شديم که به پايين ساختمان برويم.

کلاس ۲ دبستان بودم که گفتند عراقيها مدارس را شيميايی می خواهند بزنند و ما ديگر تهران نمانديم و به شهرستان رفتيم.

من يادم مياد که پسر خاله ام که به جبهه رفته بود و مادر بزرگم و همه فاميل نگران از شهيد شدن او بودند و می گفتند چرا او به جبهه رفته؟ وعاقبت هم شهيد شد.

 غير ممکن است در هر خانواده ايرانی چه موافق و چه مخالف حکومت کسی عزيزی را از دست نداده باشد
مينا از تهران

پسر عمه ام که تک پسر خانواده بود و بسيار زيبا بود و فوق مکانيک داشت با اينکه ۲ بچه نوزاد داشت به جبهه رفت و شهيد شد. غير ممکن است در هر خانواده ايرانی چه موافق و چه مخالف حکومت کسی عزيزی را از دست نداده باشد.

مونا از تبريز

وقتی جنگ شروع شد من ۶ ماهه بودم و از اوائل جنگ چيزی به ياد ندارم ولی يادم هست که به خاطر بمباران از شهر خارج شده بوديم.

مدارس تعطيل بود و هر بار که صدای هواپيمايی می آمد تنها پناهگاهمان زيرزمين بود و بس.

من عمويم را در اين جنگ از دست دادم. شايد هم من چنين فکر می کنم، چرا که هنوز پس از ۲۱ سال جنازه او پيدا نشده و تنها دوستانش او را ديده بودند که گلوله ای به سرش شليک می شود. او در حال حاضر پسری دارد که پدرش را نديده و معنای پدر را نمی فهمد . تنها تصوير او از پدرش عکس روی ديوار است و بس.

خاطرات از عراق

هنا حسن علی (ام احمد) از بغداد

يک روز غم انگيز در عراق من با صدای کوبيده شدن به در آهنين منزلمان از خواب بيدار شدم. من با ترس از خواب بيدار شدم چون در خانه ما معمولا اين طور کوبيده نمی شد و حس غريبی در آن بود که هنوز در خاطرم زنده است.

من در را باز کردم و ديدم دو مرد در لباس نظامی آنجا ايستاده اند. به نرمی سلام کردند و از من پرسيدند که آيا من همسر سامی محمد جاسم هستم. من گفتم بله.

بعد به من گفتند که شوهرم به "مقام والای شهدات" رسيده و در نبرد شرق الدجيل کشته شده است.

ام احمد

اين دو مرد نظامی از من خواستند تا به همراه يکی ديگر از اعضای خانواده به همراه آنها بروم و جسد او را تحويل بگيرم.

از شدت شک و ناراحتی نقش بر زمين شدم. از ازدواج ما فقط دو سال می گذشت که ثمره آن دو فرزند بود.

غم، عزا و خشمی که من احساس می کردم حد و مرزی نداشت. چرا فردی مانند سامی بايد ميمرد؟ چرا من و فرزندانم بايد بدون پشت و پناه می شديم؟

دولت به خانواده شهدا يا قطعه ای زمين می داد يا پول که خانه بسازند. اما خانه برای ادامه زندگی کافی نبود و من هم که فارغ التحصيل رشته کشاورزی بودم نتوانستم در اين زمينه کار دولتی پيدا کنم. من در ضمن نمی خواستم که از بچه هام جدا شوم چون بعد از کشته شدن پدرشان من فقط آنها را داشتم.

وضعيت خوبی نبود جستجوهای من برای يافتن راهی برای امرار معاش بی نتيجه بود تا اين که يادم آمد که چرخ خياطی دارم و می توانم تا پيدا کردن يک کار دولتی در خانه خياطی کنم.

22 سال از آن زمان می گذرد و من هنوز هم با چرخ خياطی بد هيبت و چموش خودم کلنجار می روم. اما جالب اين است که اين ماشين بی روح در حمايت از من و بچه هايم از دولت و جامعه عراق که شوهر عزيزم برای دفاع از آنها جان خود را از دست داد، سخاوتمندتر بوده است.

من يک زن تحصيلکرده کوچک جثه و پر از اميد و آرزو بودم که به بيوه ای موسوم به ام محمد خياط تبديل شدم؛ زنی تلخ و متوحش از آينده. هم و غم من فقط يک چيز بود: خوشی فرزندانم و اين که تحصيل کنند.

 جالب اين است که اين ماشين بی روح در حمايت از من و بچه هايم از دولت و جامعه عراق که شوهر عزيزم برای دفاع از آنها جان خود را از دست داد، سخاوتمندتر بوده است
ام احمد از بغداد

من هم مادرشان بودم هم پدرشان چون هر بچه ای هم به لطافت مادر احتياج دارد و هم به سختگيری پدر.

من با همان ماشين ساده خياطی توانستم يک خياط خانه باز کنم. سرانجام پسر بزرگم محمد ازدواج کرد. من هم به زندگی ادامه می دهم و اميدوارم که دولت تازه عراق به خانواده شهدا، اسرا و مفقودان جنگی توجه کند و راهی برای کمک به فرزندان آنها برای يافتن شغلی مناسب پيدا کند.

ام عمر از بغداد

مردم من را ام عمر صدا می کنند. شوهرم محمد شکری محمود در سال 1987 در نبرد نهر جاسم در بصره مفقود شد.

شوهرم افسر يگان مهندسی بود و سی و چند سال داشت. شغل اصلی او تعمير هواپيما بود اما در آن سال لعنتی شوهر بيچاره من به خط اول جبهه فراخوانده شد و در همان جا هم مفقود شد. ما هرگز از او خبری بدست نياورديم.

وقتی نبرد نهر جاسم در جريان بود من از شدت نگرانی مريض شده بودم و به دلم افتاده بود که اتفاق بدی رخ خواهد داد.

ام عمر

من هفته ها و ماه ها منتظر خبری از او بودم اما خبری نشد و او هم برنگشت. ما همان موقع می دانستيم که او مفقود شده است اما اميدمان را که هنوز زنده است از دست نداديم.

سالها گذشت و دو فرزندمان بزرگ شدند.

يک روز که با پسر بزرگم "عمر" به بازار نزديک خانه امان رفته بوديم مردی ميانسال جلوی ما را گرفت و نام پسرم را پرسيد. من به او پاسخ دادم عمر. آن مرد به ما گفت در ايران اسير جنگی بوده و يکی از اسيران عراقی همراه وی اسمش ابو عمر بوده که به پسر من خيلی شباهت داشته است.

من آنچه را که می شنيدم باور نمی کردم. آن مرد نه تنها گفت که ترديدی ندارد بلکه ابو عمر پيش از اسير شدن در نبرد به شدت زخمی شده است اما دفعه آخری که او را ديده حالش خوب بوده است.

من از خوشی در پوست خودم نمی گنجيدم و اميدم به زندگی دوباره زنده شده بود.

من فکر کردم که شايد از او خبری شود يا حتی به ما تلفن بزند، شايد هم وضعيت او آنقدر نامناسب بوده که نمی توانسته است با تماس بگيرد.

اما از شوهرم به ما خبری نرسيد و آن مرد را هرگز دوباره نديدم.

 من موقعيت های زيادی برای ازدواج مجدد داشتم و پدر و مادرم مرتب به من می گفتند که من جوانم و طبق قانون شرع اجازه دارم که مجددا ازدواج کنم. اما زيربار نرفتم چون هميشه فکر می کردم که ابو عمر يک روز باز خواهد گشت
ام عمر

من در مدت زمانی که شوهرم مفقود بوده است شرايط عادی نداشته ام. من در بدترين شرايط مالی و روحی قرار داشته ام و هرگز حق و حقوقی را که دولت بايد به همسر يک مفقود جنگی بدهد، دريافت نکرده ام.

تنها چيزی که من دادند مقداری پول بود.

من مجبور شدم در خانه کاری را شروع کنم تا فرزندانم را با غرور و احترام بزرگ کنم. در خانه خريد و فروش کالاهای جزئی را آغاز کردم تا بتوانم اجاره خانه را تامين کنم. هيچيک از افراد فاميل نمی توانست به ما کمک مالی کند.

من موقعيت های زيادی برای ازدواج مجدد داشتم و پدر و مادرم مرتب به من می گفتند که من جوانم و طبق قانون شرع اجازه دارم که مجددا ازدواج کنم. اما زيربار نرفتم چون هميشه فکر می کردم که ابو عمر يک روز باز خواهد گشت.

روابط من و ابو عمر رابطه ای خاص بود. ما خالصانه عاشق يکديگر بوديم و من نمی توانستم پيوند محکم عاطفی بين ما را فراموش کنم. اما تنهايی ذره ذره وجود مرا می خورد و مسئوليت بزرگ کردن بچه ها در بحبوحه مشقات زندگی در عراق کار ساده ای نيست.

دردناک ترين مسئله برای من به خاطر آوردن پيغامی است که همسرم پيش از مفقود شدنش برای ما فرستاد. او در اين پيغام گفت که آرزوی ديدار هر چه زودتر ما را دارد و اين که طاقت اين دوری را ندارد.

آرزوی من زنده بودن اوست و اين که ما دوباره دور هم جمع شويم و اوقات از دست رفته را جبران کنيم.

عروبه حمزه از بغداد

اجازه بدهيد من داستان برادر شوهرم را برايتان تعريف کنم. طارق مظلوم عثمان هفده ساله بود که در سال 1985 در جبهه مفقود شد.

شوهرم با بردار کوچکتر خود خيلی نزديک بود. مادرشان وقتی طارق طفلی بيش نبود درگذشت و شوهرم مانند يک پدر از او مراقبت کرده بود.

طارق پسر خوش قلبی بود و به هيچ گروه و دسته سياسی وابسته نبود. بيشتر به فوتبال و موسيقی علاقه داشت.

طارق

طارق در سال 1985 به نظام فراخوانده شد چون در امتحاناتش رد شده بود. در آن زمان دانش آموزانی که در امتحانات سطح متوسطه قبول نمی شدند بايد به ارتش ملحق می شدند.

کمتر از يک ماه از آموزش نظامی طارق گذشته بود که به خط مقدم جبهه اعزام شد. سال 1985 يکی از بدترين سالهای جنگ بود. در آن سال نبرد تاج المعارک جان هزاران سرباز عراقی و ايرانی را گرفت.

ما دقيقا نمی دانيم چه بر سر طارق آمده است. تنها چيزی که می دانيم اين است که او از اين نبرد بازنگشت و به مرخصی ماهيانه اش هم نرفت. ما با مسئولان يگان او بارها تماس گرفتيم و تنها پاسخی که می شنيديم اين بود که در باره اين سرباز اطلاعی ندارند.

دوستان طارق هم خبری از او نداشتند و می گفتند که احتمالا اسير شده است.

با اين که احتمال مرگ او زياد بود باز ما می خواستيم باور کنيم که او اسير شده است. تا دو سال هم نه جسدی به ما تحويل داده شد و نه مدرکی دال بر اسارت طارق به ما داده شد. سرانجام حزب بعث يادداشتی برای ما فرستاد که طارق احتمالا کشته شده يا در خاک دشمن در اسارت است و آنها پرونده او را مفقود الاثر اعلام کردند.

احتمال کشته شدن طارق هرگز از ذهن ما دور نشده است و در بيست سال گذشته بر تمام زندگی ما چه خوش باشيم و چه مغموم سايه افکنده است. شوهرم تلخی از دست دادن برادر کوچکترش را چشيده است و من هم از مشاهده انتظار بی پايان او و درد و اشکهايش که با به زبان آمدن نام طارق از چشمهايش جاری می شود، رنج می کشم.

ما هنوز هم اميدواريم که او بازگردد و تا کنون اجازه نداده ايم که کسی به ما به خاطر اين که احتمالا کشته شده است، تسليت بگويد.

پس از پايان جنگ هر بار که گروهی از هزاران اسير آزاد شده عراقی به کشور باز می گشتند ما به نواحی مرزی و به استقبال کاروان های آنها می رفتيم. اما متاسفانه هر بار مايوس باز می گشتيم تا اين که يک بار از يکی از اسرای آزاد شده پرسيديم که آيا فردی با مشخصات طارق را ديده است. او گفت که طارق اسير شده و هنوز در ايران است و به زودی باز خواهد گشت.

ما از آن زمان دلمان به اين گفته خوش است و اين که او بالاخره بازخواهد گشت.

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران