"بيست و نه ساله هستم و حدود ۲۰ سال است که به ايران مهاجرت کرده ايم. زمان حمله روسها ما در قندهار زندگی می کرديم، من در آن زمان خيلی بچه بودم و خاطرات کمی به ياد دارم، يکی از خاطراتی که هميشه در ذهنم دارم اين است که روسها به قندهار آمدند و به مدت پانزده روز شهر را محاصره کردند.  |  ...برادرم گفت که فردای آن روز قرار است به مدرسه بيايند و پسرهای جوان را به سربازی ببرند. در آن زمان هر جوانی که به سربازی می رفت يا جنازه اش بر می گشت و يا گم می شد و اگر هم برمی گشت، خانواده اش تا زمان بازگشت او در وحشت به سر می بردند.  حسن سلطانی |
روسها مردم را تهديد کرده بودند که اگر کسی از خانه بيرون بيايد کشته خواهد شد، طوری بود که کسی حتی جرات نداشت برای تهيه آذوفه خانه اش را ترک کند. و همه در رعب و وحشت زيادی به سر می بردند. به هر حال در آن زمان مردم خيلی سختی کشيدند و روسها هم جنايات زيادی انجام دادند و همه جا را غارت کردند، باز هم با اين وجود پدرم می گفتند که ما نبايد وطنمان را ترک کنيم و بايد اين مشکلات را تحمل کنيم. مدتی گذشت ويک روز که برادر بزرگترم از مدرسه آمد همه متوجه شديم که خيلی ترسيده و رنگش پريده ، وقتی پدرم موضوع را پرسيدند برادرم گفت که فردای آن روز قرار است به مدرسه بيايند و پسرها ی جوان را به سربازی ببرند. اين در حالی بود که پسر های آن مدرسه از جمله برادرم چهارده يا پانزده سال بيشتر نداشتند و در آن زمان هر جوانی که به سربازی می رفت يا جنازه اش بر می گشت و يا گم می شد و اگر هم برمی گشت، خانواده اش تا زمان بازگشت او در وحشت به سر می بردند. از فردای آن روز پدرم اجازه نداد که برادرم به مدرسه برود، چند روز بعد هم عازم پاکستان شديم، مدت چهار ماه با مشکلات فراوان در پاکستان زندگی کرديم تا اينکه پدرم گفتند زندگی در ايران راحت تر است و بهتر است به ايران برويم اين بود که راهی ايران شديم و از آن سال تا حالا در ايران زندگی می کنيم." |