|
ناصر فروزان: از زمان اشغال خاطره خوشی وجود ندارد | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
" از زمان روسها متاسفانه خاطره خوشی وجود ندارد و هر چه که به ياد دارم بسيار تلخ و دردناکی می باشد. از جمله خاطراتی که من از زمان کودکی خود دارم اين است که روسها روستای ما را محاصره کردند و خواستند که زنها و بچه ها روستا را ترک کنند. با بلندگو از ما خواستند که کنار تانکها برويم. روسها می خواستند هم روستا را بمباران کنند و هم با مجاهدينی که در روستا بودند بجنگند. به ياد دارم که يکی از اقوام ما با جمع مردم از روستا بيرون آمده بود. ولی روسها به او مشکوک شدند. آن مرد فرار کرد و به قسمتی از رود هريرود پناه برد. روسها او را گرفتند اول به نارنجک بستند و بعد به رگبار گرفتند و در آخر هم پای او را به طناب بسته بودند و در حاشيه هريرود می کشيدند به اين بهانه که درس عبرتی برای ساير مردم و مجاهدين باشد. و خاطره بسيار بد ديگری که دارم و باعث شد که پدرم به من بگويند که برای هميشه افغانستان را ترک کنم مربوط به برادرم می شود. برادرم در آن زمان مسئول ميدان هوايی هرات بود و با مجاهدين ارتباط داشت و از بعضی اتفاقاتی که می افتاد مطلع می شد و از طريق ميدان هوايی اطلاعات را به مجاهدين و به خصوص به اسماعيل خان می داد. روسها و خاد (سازمان اطلاعات) از اين موضوع مطلع شدند، برادرم را دستگير کردند وبه شدت شکنجه کردند اما برادرم زير شکنجه ها هيچ اعترافی نکرد. تا حدی که روسها شاهرگ برادرم را بريدند و او را به شهادت رساندند. اين موضوعات باعث مهاجرت و آوارگی کل خانواده ما شد." |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||