|
'با شنيدن خبر اشغال به افغانستان برگشتم و به مبارزه پرداختم' | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سيد عالم امينی هنگام اشغال افغانستان ۲۴ سال داشته و در آستانه ورود به زندگی و فعاليت حرفه ای بوده است. او اندکی پيش از ورود نيروهای شوروی به افغانستان، از کشور خارج شده بود، اما با شنيدن خبر اشغال به کشور برگشت، به صفوف مجاهدان پيوست و زندگی خود را در راه مبارزه با اشغالگران و رژيم تحميلی آنها وقف کرد. سيد عالم امينی آن دوران را چنين به ياد می آورد: پيش از ورود ارتش سرخ به افغانستان حدود يک سال قبل از ورود ارتش روسيه به افغانستان، کودتای دست چپی رخ داده بود. مردم در ابتدا تا حدی از اين کودتا استقبال کردند، چون از نظام پادشاهی بسيار خسته شده بودند. افغانستان با فقر و محروميت و عقب ماندگی روبرو بود و دولت چپ گرای "حزب دموکراتيک خلق" به مردم وعده می داد که اينگونه آفت ها را به سرعت ريشه کن خواهد کرد و کشور را به طرف رشد و ترقی خواهد برد. مردم در آرزوی آزادی و رفاه بودند، اما حاکميتی که بر سر کار آمد يکسره عليه خواسته ها و اميدهای مردم بود. در افغانستان اختناق خشونت باری حاکم شد که کمترين صدای مخالفی را با داغ و درفش خفه می کرد. عده ای بر سرنوشت مردم حاکم شدند که جامعه و حرکت های اجتماعی را بيشتر از روی کتاب می شناختند و قصد داشتند تجارب به اصطلاح انقلابی کشورهای ديگر را در افغانستان پياده کنند. پس از کودتا با به قدرت رسيدن ديکتاتوری کمونيستی، آشوب فراگيری پديد آمد که نظام زندگی همه مردم را به هم ريخت. آرامش و امنيت در شهر و روستا از بين رفت. دولت ادعا می کرد که از پشتيبانی کامل کارگران و دهقانان برخوردار است و فقط عوامل ضدانقلاب را سرکوب می کند. اما هيچکس در کشور امنيت نداشت و احدی از آزار و شکنجه عمال حکومت در امان نبود. من با اينکه جوانی ۲۴ ساله بودم و کاری به سياست نداشتم، اما تحت تعقيب قرار گرفتم و ناچار شدم زندگی مخفی در پيش بگيرم. پدرم که روحانی محترمی بود، آواره شده بود و از دست ميرغضبان حکومت به دهات فرار کرده بود. يک بار که شب عيد برای ديدار خانواده اش به خانه برگشته بود، او را دستگير کردند و با خود بردند. همه اهالی کشور در ترس و وحشت دائمی به سر می بردند.
مردم در برابر اين فشارها ساکت ننشستند و برای آزادی و استقلال خود سر به طغيان برداشتند. مردم سراسر کشور در شهر و روستا، دست به قيام زدند. دولت وابسته به بيگانگان که از مقابله با مقاومت مردم درمانده بود، روسها را به کمک طلبيد. پس از ورود ارتش سرخ ورود ارتش سرخ تا حدی غافلگيرکننده بود. روسها با حدود هفتاد هزار نظامی و مجهزترين نيروی زرهی از سه مرز به کشور سرازير شدند و ظرف ۴۸ ساعت سراسر افغانستان و تمام موقعيت های استراتژيک کشور را تصرف کردند. موقعی که روسها به کشور وارد شدند، من خارج از مرز بودم، اما به زودی به افغانستان برگشتم و به مبارزه پرداختم. به ياد دارم که برخی کسان رويارويی با ارتش نيرومند روسيه را بی فايده می دانستند، اما در برابر زور و استبداد ما راهی جز مبارزه نمی شناختيم. به خاطر همين من اسلحه برداشتم و در سنگر مبارزه جای گرفتم. به عقيده مجاهدان، همانطور که مبارزه با حزب حاکم ممکن بود، پس در برابر روسها هم می شد ايستاد. البته اين مبارزه شکل و اسلوب تازه ای می طلبيد که به تدريج به وجود آمد و کارآيی خود را نشان داد. مردم در آغاز نه تشکيلات منسجم داشتند و نه اسلحه کافی، اما شور و عزم آنها در مبارزه روز به روز به قدرت آنها افزود. مهمترين قوت ما در اتحاد بود: همه آحاد و افراد کشور در مقاومت در برابر اشغالگران يکدل و يکصدا بودند. تمام اقوام و قبايل افغانستان قيام کرده بودند و به دشمن ضربه می زدند و حماسه می آفريدند. اشغالگران هم به اندازه ای که تصور می شد، قوی نبودند. البته آنها ارتش مجهز داشتند اما شناخت کافی نداشتند. مردم و سرزمين ما را نمی شناختند. آنها زبانشان، فرهنگشان، ظاهرشان، رنگ و پوستشان و همه چيزشان با ما بيگانه بود و همين آنها را ضربه پذير می ساخت. در تله ای گير افتاده بودند و سرانجام مجبور شدند بيرون بروند. آزادی به قيمت بسيار گرانی به دست آمد. صدها هزار نفر از ملت ما به خون غلطيدند و ميليونها نفر آواره شدند... اما متأسفانه با پيروزی بر قوای روس ما به آزادی و امنيت نرسيديم. آشوب و ناامنی به صورت جنگ داخلی سراسر کشور را فرا گرفت. مجاهدين بيشتر گروه های پراکنده پارتيزانی بودند که با شرايط نظم و انضباط شهری آشنايی نداشتند. بيشتر مبارزان از ياد بردند که ما برای آزادی چه بهای سنگينی پرداخته بوديم. چيزی نگذشت که اهداف اصلی مبارزه فراموش شد و به خاطر جاه طلبی و قدرت پرستی در ميان ما نفاق افتاد. البته کشورهای همسايه هم به اختلافات دامن زدند. افغانستان تنوری از جنگ و آتش شد که تر و خشک در آن می سوخت و از آن عاقبت رژيم طالبان بيرون آمد که از هر کابوسی بدتر بود. افغانستان شد گورستان. هر اظهار نظر انسانی از نگاه آنها جرم بود. ورود نيروهای ائتلاف به افغانستان، کشور ما را از شر طالبان نجات داد. حضور اين نيروها با حمله ارتش شوروی بسيار متفاوت است. روسها آمدند که استقلال و آزادی ما را سلب کنند. آنها قصد داشتند افغانستان را از نقشه جغرافيا حذف کنند و به اتحاد شوروی پيوند بزنند. اما نيروهای ائتلاف امروز به کشور ما کمک می کنند تا به زندگی عادی برگردد. حضور اين نيروها در افغانستان لازم است، تا بار ديگر آتش جنگ داخلی شعله ور نشود. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||