|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اميدوارم اين اتفاق برای من و خانواده ام و هچيکس ديگری نيفتد...
خلبان هواپيما می گويد: تا چند لحظه ديگر در فرودگاه بم بر زمين خواهيم نشست. نمی دانم با چه صحنه ای روبرو خواهم شد و چند لحظه بعد هواپيما در فرودگاه کوچک شهر بم بر زمين می نشيند. و گروه ما که يک تيم امدادگران داوطلب است از هواپيما خارج می شود. محوطه کنار تنها باند پرواز فرودگاه بم مملو از انواع هواپيماهای کوچک و بزرگ نظامی و غيرنظامی است. عده ای مصدومان را به هواپيما می برند و برخی نيز کمکهای انساندوستانه بين المللی را از هواپيما خارج می کنند. در سالن انتظار فرودگاه بم نيز همه چيز به هم ريخته است. بخشی از سالن تخريب شده و شيشه ها شکسته اند و پزشکان مجروحين اين حادثه را بر روی زمين مداوا می کنند. گروه ما با يک دستگاه اتوبوس که به زحمت پيدا می کنيم به سمت شهر حرکت می کند. فرودگاه تا شهر بم فاصله نسبتا زيادی دارد و ما پس از مدتی به شهر می رسيم. اکثر خانه ها در بم به دليل کهن بودن شهر و بافت سنتی آن با خشت و گل ساخته شده است و مقاومت کم آن باعث شده تا همه اين خانه ها به تلی از خاک تبديل شود. مردم وحشت زده در خيابانهای شهر حرکت می کنند. آنچه که امروز در اين شهر می بينم ورای تصورات قبلی من است. به کمپ می رويم و بدون درنگ به گروههای پنج نفری تقسيم شده و هر گروه عازم يک منطقه از شهر می شود. صدای فرزندانش از زير آوار می آيد! خودروی ما در حال حرکت به سمت ارگ بم بود که مردی با التماس و خواهش جلوی خودروی ما را می گيرد. او جلوی چرخهای ماشين می نشيند و می گويد صدای فرزندانش را از زير آوارها می شنود. وی که خود نيز بر اثر تخريب خانه اش زير آوار مانده و مجروح شده است ما را به محل خانه اش هدايت می کند. خودرو ما قادر به حرکت بيشتر در کوچه های شهر نيست و ما به ناچار فاصله نسبتا طولانی را پياده طی می کنيم.
او ما را به سمت خانه اش می برد. خانه ای که جز انبوهی از خشت و خاک چيزی از آن نمانده است. نخل داخل حياط ويران شده خانه، مرا به ياد خرمای معروف بم می اندازد. روی ديوار نيمه خراب شده خانه تصاوير آناتومی حيوانات نصب شده است. پدر می گويد همه فرزندانش تحصيلات دانشگاهی داشته اند و پسرش دامپزشک شهر بوده. چند ساعتی است که زمين را می کنيم. ديگر از زنده بودن فرزندان مرد نااميد شده ايم، ولی فريادهای سوزناک پدر و اشکهای همراه با خواهش وی ما را به تلاش بيشتر وادار می کند. خود او نيز ديگر اميدی به زنده بودن فرزندانش ندارد. حجم آوار به قدری زياد است که ما با وسايل دستی و معموليمان قادر به تخليه آن نيستيم. و چاره ای نيست جز استفاده از بيل مکانيکی و احتمالا قطعه قطعه شدن اجساد فرزندان اين مرد و اين شهر. و نهايتا وقتی "لودر" زمين را می کند. جسد فرزندان اين مرد پيدا می شوند و او خود را بر روی آنها می اندازد و سخت می گريد. او ثمره سالها رنج و زحمت خود را در چنذ ثانيه از دست داده است. ديدن اين صحنه به قدری برای من درد آور است بی اختيار اشکهايم را بر صورت خاک آلودم جاری می کند. بعد از ساعتها جستجوی بی نتيجه برای استراحت به کمپ برمی گرديم تا گروه ديگری جايگزين خود کنيم. هوا تاريک شده و سرمای شبهای کويری کرمان تا عمق استخوانمان نفوذ می کند و ما هنوز برای استراحتمان چادرو پتو تهيه نکرده ايم. هجوم مردم سرمازده من به همراه يکی ديگر از امدادگران برای تهيه چادر و پتو به انبار کمپ می رويم. مردم زلزله زده که تعداد آنها زياد است برای نجات جان خود و و فرزندانشان از سرما به کاميون حامل وسايل گرم کننده هجوم آورده اند. و برخی که ضعيف تر هستند زير دست و پای مردم می مانند. وضعيت انبار امدادی هم به همين منوال است. ما به سختی وارد انبار می شويم. مردم پشت دربها جمع شده اند و شيشه های انبار را می شکنند و بعضی با زور خود را از بين پنجره و درب به داخل پرتاب می کنند. در روز دوم ما يحتاج اوليه زندگی برای مردم کم است و ما مجبوريم در توزيع اين مايحتاج احتياط کنيم. مردی خود را با زور از درب به داخل پرتاب می کند و از هوش ميرود.
وقتی در فضای تاريک انبار به هوش می آيد دائما از فرزندانش می گويد که در سرما می لرزند و شب گذشته را تا صبح در خرابه های باقی مانده از زلزله به سر برده اند. او همه چيز زندگی خود را از دست داده است و تنها توقعی که از ما دارد يک موکت و چند تخته پتو است. باز هم اشکهای ما جاری می شود. ديگر فراموش کرده ام برای چه به انبار آمده ام. پسر جوانی از لای نرده ها به داخل انبار می آيد و چند موکت و پتو برمی دارد. او آنقدر خشمگين است که هيچکدام از ما جرات نداريم به او حرفی بزنيم و او از همان راه که آمده بود خارج می شود. در نيمه های شب مجالی پيدا می کنيم تا از انبار خارج شويم و به ديگر دوستانمان بپيونديم تا با تجديد قوا بتوانيم بعد از طلوع آفتاب دوباره جستجو را آغاز کنيم. در طول شب بارها و بارها شهر می لرزد. هرچند اين لرزشها اغلب شديد نيست ولی بين همه ما ايجاد وحشت کرده است. بوی تعفن شهر را فرا گرفت صبح روز سوم کم کم بوی تعفن ناشی از فساد اجساد شهر را فراگرفته است که تنفس را برايمان مشکل ساخته است. و درکنار کوچه ها و خيابانهای شهر اجساد پراکنده شده است ما ديگر اميدی برای زنده يافتن کسی از زير خروارها خاک نداريم، و بيلهای مکانيکی آوارها را جابجا می کنند که گاهی موجب مثله شدن اجساد می شوند و صحنه های رقت باری را به وجود می آورد. اگر او مادر من بود چه می کردم... صحنه های سخت، دردناک و وحشت انگيزی است. وقتی جنازه مادری را با دستان خودم از خاک بيرون می کشم پيش خودم فکر می کنم اگر اين زن مادر من بود چه ميکردم و چه حالی داشتم. و وحشتی عجيب همه وجودم را تسخير می کند. صدها ساعت برای کار در اين لحظات آموزش ديده ام ولی حالا که در موقعيت واقعی قرار گرفته ام خود را تهی می بينم. اميدوارم اين اتفاق برای من و خانواده ام و هيچکس ديگری نيفتد... من دراين مدت عکس های زيادی ديده ام اززلزله بم اما اين متن واقعا" بدترازهمه اينکه مرا ياد روزهای وشب های وحشتناک زلزله رودباروزنجان می اندازد.آن شبها ما ازترس زلزله شب را درحياط خانه می خوابيديم.آنچه بيش ازهرچيزديگر برای من جای خشم وهمزمان ،تاسف دارد بی کفايتی مسئولان کشوراست.درزلزله رودبار۷۰.۰۰۰ تن راازدست داديم ودوازده سال پس ازآن فاجعه بجای آنکه آن مصيبت درس عبرتمان شود امسال ۵۰.۰۰۰ تن ديگرازهموطنانمان جان باختند. هميشه ديررسيده ايم، هميشه ... امير از رشت ((به نام خداوند بخشنده مهربان)) به ياد پايه های استوار قلعه بم تا ديشب صدای قطرات آب گوش شب را نوازش می داد،اما امشب صدای ناله وگريه است که سکوت صحرا را در هم می شکند. تا ديشب جای قدمهای خدا روی زمين بود و امروز رد پای خون و چهره های گلگون شده. امروز صبح ساعت پنج بود که صدای نفسهای خواب آلوده مردم که پرتوهای رخشان خورشيد را به ادامه بقا تشويق می کرد، با تکانی فجيع به خوابی هولناک تبديل شد و دقايقی بعد صدای ترک ديواری که سالها به ريشه خود پابرجا بود با لرزشی کوچک به مخروبه ای بزرگ تبديل شد. طبيعت بار ديگر خشم خود را به کودکان بی گناه نشان داد. صدای بلندش را حتی قله کوههای ناشناخته نيز شنيدند. مادران معصوم بالای سرهای بی جان فرزندان خود ايستاده اند و می نالند، هنگاميکه ناله هايشان را با قلبم گوش می کردم و تيرهايی را که گمان می کردم در قلب آنان نشسته وارد دلم می کردند، تازه اين موضوع را درک کردم که گاهی وقتها دنيا می تواند چه دل آزار و نفرت انگيز باشد.حجم سياه پوشانی که گلهای پرپر شده خويش را زير خاک سرد پنهان می کردند، قابل شمارش نبود.يک لحظه با ديدن اين تصاوير چقدر آسمان وجودم تيره و تارشد.با ديدن کودک خردسالی که خانواده خويش را زير آوار جا گذاشته بود و با ناتوانی دست در گريبان ديگران می کرد و فرياد می زد: کمکم کنيد، کمکم کنيد! چقدر زيباييهای اين دنيا نافرجام است.بری آنها گريستم اما تازه اين موضوع را درک کردم که در اين روزگار فهم همديگر هم لياقت می خواهد. پس بياييد دست در دست يکديگر از زيباييهای طبيعت لذت بريم تا فردا که زمين غضب خود را نشان داد ،افسوس نخوريم. به اميد آن روز مريم السادات سليم آبادی دانش آموز سال اول دبيرستان بلای آسمانی دردناک و فاجعه ی وحشتناکی بـود دردا که ایرج بسظامی نازنین و مردم مهربان وشکیبای دیارسراسرمهـــر وعاطفه ی بـم را از دسـت دادیـم. هماره بیادشان هستیم ، روانشان شـاد ارگِ غـــم، انـدوهِ بَـمَ نـَوردیـده شــد زیـر و بـالای بـم در آمـــــد خـــروشـنـده آوای بـم فـرو ريخـت بـانگِ رحیـل از سپهـر جگـــر سـوز و جانکاه در نـای بـم نـوا در نـوا شـور ِ شیـون گـرفـت به نـای همـــه پیـــر و بُـرنای بـم لهیـبِ غضـب، زآسمان سوی ارض فنـــا کــــرد ســر تا ســر ابنـای بـم به تـوفـان ِ بخـتِ سـيه در نشسـت غبــــار ِ مصيبـت به سـيمای بـم چـو ُتنــدر زقهـر ِفلک جمله سوخـت همـــــه زیـر و بـالا ســراپـای بـم به هـم درشکست آشیـان هـا چُنانک پـدیـدار نه، غیـــــر ِ صحـــرای بـم زمیـن در خـروش آمد از تنگنـای فـرو ريخـت در هـم همـه جای بـم به يک لحظه خشـم ِ زمیـن، شـد فنـا کـویـری کُهـن شهـــــر زيبـای بـم ســرای غنـی ، کلبـــه ی ُمستـمنـد بـلا دیـده شــد پسـت و بالای بـم ِمهیـن یـادگـار ارگِ دیـرينــــه پـای دريغــــا فنــــا گشـت همتــــای بـم زمیـن، غـرق ِماتـم، زمان، نـوحه گـر از ایـن داغ و انـدوهِ عُـظمای بـم فغـان، ناله، شیـون، هياهـوی مـرگ به گـردون بـرآمـــد ز غـوغای بـم ستمگـر زمانه، جفـــا کـار چــــرخ به يغمـــا َنـَوردیـد پهنـــای بـم به خـروارهــا تـوده ی خشت وخاک نهــــان کــــرد دردا نکيسای بـم گــرامی غـــــزل خـوان ِ داوود نـای خوش الحان، خـوش آوا مسيحای بـم بخُـسبیـد خـامـوش و بـی همنـوا به خاک انـدرون، مـــردِ شیـدای بـم بـرآریـم از نای و نـی بـانگِ درد بـه تعـــــزیٌـتِ ســـرو ِ بـالای بـم دريغـــــا که ناکـام ، نـابـود شــد هــــــــزاران جـوان ِ دلارای بـم چه هنگـامه ای شـد به پـا درجهـان از ایـن نا بهنگـام يغـمـــــای بـم به یـادِ عـــزیـزان بمـوئیـــــم زار به آوای زیـر و به آوای بـم چـه تقـــدیـر بـود ایـن خـدایـا؟ ببـیـن چـه کـردی تـو با خلـق ِ والای بـم! چـه فــــــرجام ِ تـلخ و عـذابـی الیـم تـو دادی به خلـق ِ شکيبــای بـم مگـــر دسـتِ رحمـت ، اهـورا کشـد به ســر، مـردم ِ مانـده بـر جای بـم هـمــــه داغـداران ِ دل سـوختـــــه نگهـــــدارشـان بـاد اهــورای بـم غـــــــريبـانه بـایـد که بگـريسـتن بـه تسـلیٌـت و بـر تـسلای بـم بگـــريیـم چـون ابـر ِنيسان، فــــریـد بـه سـوکِ سـتمـدیـده ابنــــای بـم/ فــــــریـد امينـی- لندن کاش اين آخرين زلزله در ايران باشد . ميگويم ايران چرا که در ديگر نقاط جهان کمابيش توانسته اند با زلزله دست وپنجه نرم کنند. کاش ديگر نگوئيم بروز اين پديده ها مشيت الهی و آزمايش الهی است . مشيت الهی و آزمايش الهی ميتواند بگويد در برابر طبيعت تسليم نشو. کاش برای ساختن روحيه بازماندگان از مظلوميت امام حسين و مصيبتی که زينب تحمل کرد بهره برداری نکنيم که آن حادثه آگاهانه کجا و اين اتفاق در خواب کجا. بيائيد از بم تجربه کنيم و در آينده شرمنده خلق الله نگرديم. م - ملازاده - ايران بياييم وجمع ببنديم کل کمکهايی را که مردم ما وساير مردم دنيا به اين زلزله زدهها انجام داده اند. به يک عدد نجومی خواهيم رسيد.چون اين ميزان کمک کردن را ميتوان بيسابقه خواند. البته ميزان کشته ها و خسارت نيز برای اين شهر واطراف آن نيز بسيار زياد است. اکنون که از مواد غذايی وساير اقلام ضروری بينياز شده اند رو بسوی دريافت کمکهای نقدی آورده اند. البته همه ايرانی ها باز هم کمک خواهند کرد، ولی چه پشتوانه ای وجود دارد تا اين کمکها در بازار سياه پيدا نشود؟ چه کسی جوابگوی مردم خواهد بود اگر بپرسند که تاکنون اين کمکها چه شده است؟ و اين پولها در کجا صرف شده است؟ منظور اين نيست که نبايد کمک کرد.نه بلکه معتقدم نه بعنوان يک ايرانی بلکه بعنوان يک انسان بايد کمک کرد اما به چه قيمت وچه اميدی؟ اشکان از شمال ايران عجيب است که با اين حجم بی سابقه کمکهای داخلی و خارجی باز هم تعداد زيادی از مردم سهر بم در شرايط بسيار بدی زنگی ميکنند بااين همه کمک ميتوان صدها بار شهر بم را بهتر از گذشته ساخت اما قطعا اينگونه نخواهد شد بهتر است اين کمکها زير نظر سازمانهای بين الملی صورت گيرد در غير اين صورت بايد شاهد رودبار ديگری باشيم. سعيد نادری - تهران سلام امروز کارگری را ديدم که چون امکان کمک مالی به زلزله زدگان را نداشت يک هفته تمام ار رفسنجان به کرمان آمده بود و کار تخليه بار را به صورت مجانی انجام می داد افرين بر چنين بزرگمردانی! مهدی م. کرمان هربار لحظه ای به نقش نماهای تکان دهنده این بلای طبیعی می نگرم بی تأمل می گریم. حتی توان تصور بودن به جای یکی ازنجات یافتگان را درعالم خیال کاری ناممکن می دانم. وهاب - لس آنجلس كاش اين آخرين زلزله در ايران باشد. می گويم ايران چراكه در ديگر نقاط جهان كمابيش توانسته اند با زلزله دست وپنجه نرم كنند. كاش ديگر نگوئيم بروز اين پديده ها مشيت الهی و آزمايش الهی است. مشيت الهی و آزمايش الهی می تواند بگويد در برابر طبيعت تسليم نشو. كاش برای ساختن روحيه بازماندگان از مظلوميت امام حسين و مصيبتی كه زينب تحمل كرد بهره برداری نكنيم كه آن حادثه آگاهانه كجا و اين اتفاق در خواب كجا. بيائيد از بم تجربه كنيم و در آينده شرمنده خلق الله نگرديم. م. ملازاده - ايران برای من زمين لرزه بم حادثه ای غيرقابل باور است. براستی که مردم عزيزانشان را بسادگی و در ثانيه ها از دست دادند. من دردشان را با تمام وجودم احساس می کنم. نظر من اين است که دولت ايران بهتر است سرمايه اين ملت را بالای بهتر شدن و استاندارد ساختن سطح زندگی مردم ايران صرف کند تا بالای سياست داخلی و خارجی. جای حيرت است وقتی می بينم هشتاد درصد مردم بم هنوز هم در خانه های گلی به سر می برند. شهير - کابل واقعاً سخت است. وقتی تجسم می كنم زمانی را كه شخصی جان سالم به در برده ولی اعضای خانواده اش يكی زخمی، يكی مرده و ديگری را هنوز نيافته و نمی داند برای فرزند از دست داده اش بگريد؟ زخم ديگری را التيام بخشد؟ به دنبال ديگری بگردد؟ يا اينكه دنبال وسايل گرمازا باشد،عمق فاجعه را بيشتر حس می كنم. نباشد دگربار آن روز. علی اصغر صادقی اين متن مرا سخت تکان داد. از نويسنده متشکرم. عليرضا - دبی يک لحظه صحنه هايی را که از تلويزيون و اينترنت ديده ام فراموش نمی کنم. حادثه بسيار تلخ و سنگينی است. من واقعاً تحمل درک چنين سرنوشتی برای هيچکس و به خصوص عزيزان خودم را ندارم. برادرم در بندرعباس سرباز است و تلفنی ميگفت يکی از سربازان بمی به محض شنيدن خبر به بم شتافت و مادر خودش را زنده از زير آوار کشيد بيرون... خيلی هيجان زده شدم تا فکر می کنم. احساس آن سرباز در هنگام رسيدن به خانه ويران و شروع به جستجو چه بوده است؟ بی اختيار اشک می ريزم... واقعا اگر امداد رسانی زودتر شروع می شد افراد خيلی بيشتری نجات پيدا می کردند... واقعا چه چيزی اين درد را التيام می بخشد؟ ای کاش بتوانيم خودمان را به حدی برسانيم که توانايی مقابله با اين حوادث را داشته باشيم... اين سرنوشت الهی نيست خدا عقل و هوش داده که فکر کنيم و برای هر دردی درمانی است... سارا - تهران ما همه داغ به دل داريم و چه سود که دير شده و عزيزان زيادی از ميان ما رفته اند. حال ديگر وقت گريستن نيست. وقت ساختن است و ياری دادن. من اميدوارم چنين فاجعه ای نه برای من و نه برای شما و نه برای هيچ موجود زنده ای در نيا اتفاق نيفتد. چه دوست و چه دشمن... چه مؤمن و چه کافر... انسان هر چه باشد و هر کجا باشد انسان است و نميتواند چنين دردی را تحمل کند. مهرزاد - شيراز خيلی ناراحتم از بابت اتفاقی که در دل کوير برای هموطنان من رخ داده. هر بار که خبری در مورد زلزله زدگان می خوانم بی اختيار اشکم جاری ميشود. نمی دانم اگر اين اتفاق برای من و خانواده ام می افتاد چگونه می توانستم با آن مقابله کنم و دردهای ناشی از آن را تحمل کنم. با تمام وجود به کمکشان خواهم شتافت. سينا - اروميه زبان قاصر است از عمق اندوه من. من ميدانم که زلزله عاملی طبيعی است ولی آيا قصور در کمک به ديگران قابل توجيه است؟ من فردی کرمانی هستم. افراد بمی ساکن کرمان زياد می شناسم. بعد از زلزله بسياری از افراد برای کمک به اقوام خود راهی بم شدند که از رفتن آنها جلوگيری شد. بعد از مدتی معطلی و صرف وقت اين افراد توانستند به بم بروند. من خود شاهد بودم دوستم که برای نجات آشنايان خود ازکرمان به بم رفته بود، شوهر خواهر خود را زنده از زير آوار خارج کرد ولی نتوانست تجهيزات لازم برای زنده نگه داشتن اورا پيداکند. حال سئوال اينست: آيا اين تأخير ۱۰ ساعته لازم بود؟ آيا جان آدمی ارزشی ندارد؟ و پرسش های بی پاسخ... هومان - کرمان گاهی اوقات وقتی درد و رنج ملت را می بينم دعا می کنم کاش زنده نبودم و اين صحنه ها را نمی ديدم. زمانی که چشمم به يتيمی می خورد که تا هفته گذشته خانواده داشته و امروز بی صاحب و با چشمان مظلوم خود مردم نظاره گر را می بيند اشک در چشمانم حلقه ميزند. امروز همه گرم ماجرا هستند ولی آيا هفته های ديگر نيز مردم باز به ياد اين مردم مظلوم خواهند ماند. کسرائيان - شيراز چه جای ايستادن است؟ ميدان عمل مهياست، تا ثابت کنيم از ژرفای وجود سروديم. و قلبمان برای هر گوشه از اين خاک می تپد. دستهای سخاوتمنمد من و توست که اين بار نيز به بزرگای اين کهن خاک پارسی معجزه خواهند کرد. مهدی - تهران شايد بزرگترين فاجعه ای که در عمر ۲۲ ساله خود ديدم همين زلزله بم بود... ولی چيز هايی به همراه داشت که مرا نسبت به دنيا اميدوار کرد... مردم با عاطفه ايران بار ديگر ثابت کردند در سختی ها و مرارت های روزگار کنار هم هستند... مردم جهان ثابت کردند که همه ما ته دلمون دنبال يه آرامش برای همه هستيم! دنبال وحدت عالم انسانی .. دنبال همدلی و ... مردم اين روزها منو به گريه می اندازند... حالا می دونم زندگی خيلی سخته ولی به اميد تمام جهانيان می تونم دوباره لبخند بزنم. مهسان - زاهدان |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||