|
"چرا درس بخونم؟ می توانم خيلی زودتر به آرزوهام برسم" | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
"می خواهم پولدار شوم و يک ماشين "پرادو" بخرم و همه جا را با آن بگردم." اين را احد نوجوانی که در آستانه ۱۵ سالگی است می گويد. او در يک سوپر مارکت در شهر تهران کار می کند. تا کلاس پنجم درس خوانده و چند سالی است که درس را رها کرده است. پدر و مادرش چهار بچه ديگر دارند و در يک زير زمين در جنوب شرق تهران زندگی می کنند. در فروشگاهی بزرگی که "احد" کار می کند دو نفر ديگر هم هستند که يکی همسن اوست و ديگری چند سالی از او بزرگتر است. بر خلاف آن دو، احد اصلا با کسی رو دربايستی ندارد و رک و صريح حرف می زند. او می گويد:" درس به درد چی می خورد، همين صاحب مغازه دانشگاه رفته اما حالا آمده و فروشگاه را اداره می کند پس من به جای اين که وقتم را در مدرسه تلف کنم می توانم خيلی زودتر به جای او برسم." به صاحب فروشگاه اشاره می کند و می گويد: اين فروشگاه ارث پدرش است و روزانه پول زيادی در می آورد من هم يک روزی مثل او می شوم." با آنکه وانمود می کند مدرسه را دوست نداشته اما بارها از اين که نمی تواند به راحتی تلويزيون تماشا کند و با بچه های همسالش بازی کند، باحسرت ياد می کند. او می گويد: "مدرسه خوبی اش اين است که بعد از کلاس و درس وقت داری که هر کاری که دوست داری بکنی اما من اينجا بايد مواظب باشم که کارم را درست انجام بدهم." او در فروشگاه همه کاری انجام می دهد. به محض خالی شدن قفسه ها آنها را پر می کند، اجناس درخواستی مشتريان را از قفسه می آورد و وقتی مشتريان زياد خريد می کنند آنها را تا پای ماشين همراهی می کند و وسايلشان را به ماشين انتقال می دهد. می گويد کارش زياد نيست اما هميشه بايد حاضر باشد، از صبح تا شب. تلويزيون را دوست دارد و می گويد صاحب فروشگاه اجازه می دهد که گاهی کارتون تماشا کند اما وقتی که بازی فوتبال از تلويزيون پخش می شود او آزاد است که هيچ کاری نکند. می گويد: "صاحب فروشگاه در اين مورد برای من استثنا قايل شده و هر وقت که بازی تيم مورد علاقه ام از تلويزيون پخش می شود می توانم روی چهار پايه بنشينم و تا آخر بازی را ببينم." احد می گويد می تواند بازی تيم های مورد علاقه اش را ببيند اما دوستش "حسن" که در يک مکانيکی کار می کند، نمی تواند فوتبال تماشا کند: "حسن تا کلاس دوم راهنمايی خوانده در سه سالی که تعميرگاه کار کرده کلی چيزياد گرفته و با چسباندن سرش به کاپوت ماشين می تواند بگويد که ايراد ماشين چيست؟" احد می گويد پولهايش را دست مادرش می دهد اما مادرش به او گفته که بخشی از پولهايش را پس انداز می کند ولی احد نمی داند که تا به حال چقدر پول گرفته و چه مقدار از آن پس انداز شده است چون مادرش با صاحب فروشگاه طرف حساب است. خودش می گويد حقوقش ماهانه ۵۵ هزارتومان است و گاهی وقت ها صاحب مغازه به غير از حقوق برايش چيزهايی هم می خرد. کفش کتانی اش را نشان می دهد که آرم آديداس دارد و می گويد صاحب مغازه خريده است. او می گويد البته اين کتانی اصل نيست اما کسی نمی فهمد که کتانی من اصل هست يا نه. لباس هايی در چند فروشگاه ديده و می خواهد عيد نوروز برای خودش بخرد. "هر وقت که بعد از کار از جلوی آن فروشگاه ها رد می شوم جلوی آنها می ايستم و لباسهايم را می بينم." حاضر نيست چيزی از دو برادر و دو خواهرش بگويد حتی از پدرش، اما مدام از مادرش تعريف می کند که بهترين مادر دنياست. او می گويد هر چه که بخواهد مادرش برايش تهيه می کند. کامپيوتر را دوست دارد و می گويد گاهی وقت ها در فروشگاهی که در آن کار می کند آن را روشن می کند اما بلد نيست با آن کار کند. آرزو دارد برای خودش کامپيوتر و موبايل داشته باشد. صاحب فروشگاه بزرگی شود که چندين نفر برايش کار می کنند و ماشينی که دور ايران را با آن بگردد. او می گويد بالاخره روزی می تواند پولدار شود و با آن آرزوهايش را برآورده کند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||