BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 18:15 گرينويچ - چهارشنبه 19 دسامبر 2007 - 28 آذر 1386
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
سرگذشت مولانا از بلخ تا قونیه

طرحی از مولانا
ابن سينا گفته است عرض زندگى مهم تر از طول زندگى است و مولانا بهترين مصداق اين سخن است. طول زندگى اش كمابيش به اندازه آدم هاى ديگر بود: ۶۸ سال؛ از ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ تا پنجم جمادى الاخر ۶۷۲ هجرى قمرى. (هشتم مهر ۵۸۶ تا بيست و ششم آذر ۶۵۲ خورشيدى) اما چنان زيست كه گويى هرگز نمرد و اينك از پس هشتصد سال زنده و زنده تر است.

او در شهر بلخ از خراسان بزرگ زاده شد؛ در سرزمينى كه آن را "خور- آسان"، جاى برآمدن و تابيدن خورشيد، خوانده اند و خود نيز به سان خورشيد بر تارك قرون و اعصار تابيد.

پدرش محمد بن حسين خطيبى معروف به بهاء الدين ولد از واعظان و مدرسان صوفى مسلك خراسان بود كه به قول مناقب نويسان "اهل بلخ او را عظيم معتقد بودند" و شايد همين اعتقاد عظيم بود كه سلطان محمد خوارزمشاه را دل نگران كرد و اسباب مهاجرت بهاء ولد از بلخ به جانب غرب را فراهم آورد.

اگر چنين باشد، خوارزمشاه ناخواسته همه شيفتگان مولانا را وامدار خويش ساخته است؛ چه آن كه هجرت بهاء ولد و فرزند ده ساله اش، جلال الدين محمد، درست در آستانه يورش مغولان آغاز شد و بسا كه اگر در بلخ مانده بودند، مانند صدها شاعر و فقيه و حكيم و ديوانسالار و دانشمند و هنرمندى كه در اين فتنه جان باختند، جان گرانبهاى خويش را لگدكوب سم ستوران مغول مى يافتند؛ درست مثل عطار كه در نيشابور ماند و در پاى همين سپاه ذبح شد.

ديدار با عطار در راه روم

مولانا و پدرش اما، چهار سالى پيش از قتل عطار در نيشابور ملاقاتش كردند و اگر در روايت تاريخ مبالغه اى نشده باشد، عطار بهاء الدين را گفت: "زود باشد كه اين پسر تو آتش در سوختگان عالم زند." و نيز نسخه اى از اسرار نامه را به جلال الدين داد.

اين داستان چه راست باشد، چه نباشد، شكى نيست كه ملاى روم ارادتى تام و تمام به عطار نيشابورى داشت و مى دانيم كه بسيارى از حكايات مثنوى برگرفته از آثار عطار است و باز مى دانيم كه مريدان مولانا مصيبت نامه و منطق الطير عطار را سخت گرامى مى داشتند.

خانواده مولانا از خراسان به بغداد رفتند، از آن جا براى به جاى آوردن حج رهسپار مكه شدند و سپس راه آسياى صغير را كه آن زمان "روم" خوانده مى شد، در پيش گرفتند.

اين هنگام، آسياى صغير در قبضه شاخه اى از تركمانان سلجوقى بود كه از ۴۷۰ تا ۷۰۷ هجرى قمرى بر آن نواحى حكم راندند و وقتى سيل بنيان كن مغول در ميانسالى مولانا به آسياى صغير رسيد، فرمانشان را گردن نهادند و خلقى را از غارت و كشتار رهايى بخشيدند.

بدين سان جلال الدين محمد نيز سرنوشتى مانند سعدى پيدا كرد كه در ذيل حكومت اتابكان فارس، در شيراز امن و دور از دسترس مغول، غزل عاشقانه مى گفت و حكايات پندآموز روايت مى كرد. منتها جلال الدين به جاى محيط آشوب زده، دلى شوريده و بى قرار داشت.

خانواده مولانا ابتدا در ارزنجان و سپس در آقشهر ساكن شدند و آن گاه هفت سالى را در لارنده (karaman امروزى) به سرآوردند. در همه اين شهرها، بهاء الدين ولد به وعظ و تدريس مشغول بود و لابد كه جلال الدين نخستين آموزه هاى خويش را در محضر پدر فرا گرفت.

مولانا در لارنده، مادر خويش، مؤمنه خاتون معروف به مامى را از دست داد و بعد در همين شهر با گوهر خاتون، دختر شرف الدين لالا از نزديكان پدر، ازدواج كرد.

سفر به قونيه و نخستين تعاليم معنوى

بهاء الدين ولد و جلال الدين محمد در سال ۶۲۶ هجرى قمرى به قونيه، بزرگ ترين شهر آسياى صغير و تختگاه سلجوقيان روم كوچيدند و در آن جا با استقبال علاء الدين كيقباد، شاه سلجوقى روم مواجه شدند. دو سال بعد، بهاء ولد بدرود حيات گفت و جلال الدين در بيست و چهار سالگى به اصرار شاگردان پدر، بر مسند وعظ و تدريس او نشست.

هنوز يك سالى نگذشته بود كه ميهمانى ديرآشنا از راه رسيد: برهان الدين محقق ترمذى. اين برهان محقق كه مردم بلخ او را به جهت مقامات معنوى "سردان" مى خواندند، از مريدان بهاء الدين ولد بود و گويا در روزگار كودكى مولانا و پيش از بيرون آمدن از بلخ، يكچند به اشاره پدر مربى و لالاى او شده بود.

برهان محقق وقتى فتنه مغول در خراسان فروخوابيد و از شهرهاى آباد گذشته چيزى جز ويرانى و تباهى نماند، به صرافت افتاد كه براى ديدار پير و مراد خويش به آسياى صغير بيايد، اما وقتى رسيد كه بهاء ولد روى در نقاب خاك كشيده بود و باز اين جلال الدين محمد بود كه خويشتن را تشنه آموزه هاى لالاى روزگار كودكى مى ديد.

گفته اند كه برهان الدين، جلال الدين را براى آموختن بيشتر راهى دمشق و حلب كرد و برخى نيز با كنار هم چيدن شواهد موجود، چنين نتيجه گرفته اند كه سفر به شام پيش از ملاقات با برهان محقق و در زمان حيات پدر انجام شده است. هرچه كه باشد، معلوم مى كند كه مولانا پيش از رسيدن به شوريده حالى، چند سالى را به آموختن علوم رسمى از جمله فقه حنفى مشغول بود.

برهان محقق كه تا زمان مرگ در سال ۶۳۸ هجرى قمرى، پير و مراد مولانا بود، او را فراوان به خواندن يادداشت هاى پدرش با عنوان "معارف بهاء ولد" توصيه مى كرد و نيز به سه بار چله نشينى، كه حاصلش كامل شدن مولانا در "علم ظاهر و باطن" بود.

آمدن شمس پرنده

اكنون مولانا در راه زندگى بى دغدغه اى گام گذارده بود كه مى توانست آرام و پرجاذبه باشد. اما گويى نه خود در طلب چنين چيزى بود ونه زمانه براى او چنين مى خواست. چهار سال بعدى ظاهرا با آرامش سپرى شد و آن گاه كه در آستانه چهل سالگى قرار گرفت "شمس و قمر و سمع و بصرش" پديدار شد.

از اين شمس پرنده يا به قول مولانا "سلطان المعشوقين" چيز زيادى نمى دانيم. نه از آغازش نه از انجامش. همين قدر مى دانيم كه نامش "شمس الدين محمد بن على بن ملك داد" و از اهالى تبريز بود. در شهرها مى گشت، خدمت بزرگان مى رسيد و گاه نيز مكتبدارى مى كرد. بر همين سياق بود كه روز شنبه، بيست و ششم جمادى الاخر سال ۶۴۲ هجرى قمرى در هيبت پيرى كمابيش ۶۰ ساله به قونيه آمد.

از آن دسته عارفانى بود كه بحث و نظر- حتى در اثبات وجود خدا - را بيهوده مى دانست و نسبتى با علوم رسمى نداشت. مى گفت: حكمت سه گونه است؛ گفتار، كردار و ديدار. حكمت گفتار عالمان راست، حكمت كردار عابدان راست و حكمت ديدار عارفان را.

پس عجيب نبود كه پس از نخستين ملاقاتش با مولانا كه گفته اند بسى توفانى بود و مولانا را از هوش برد، او را به دو چيز واداشت: يكى دست كشيدن از معارف بهاء ولد و ديگرى ترك وعظ و تدريس.

به قول مولانا "گفت كه شيخى و سرى، پيش رو و راه برى / شيخ نيم، پيش نيم، امر تو را بنده شدم" و اين بندگى امر شمس، مريدانش را گران آمد. پس از پى آزار و سعايت شمس برآمدند و چنان كردند كه ناگزير شد قونيه و مولانا را بى خبر ترك گويد.

غيبت شمس و شوريدگى مولانا

مريدان كه مى پنداشتند رفتن شمس مولانا را به مجلس درس و وعظ بازخواهد آورد، او را در تب و تابى فزون تر يافتند؛ اين بار نه از شوق وصل كه از جور فراق. تنها ديدار دوباره شمس بود كه آبى بر آتش دل او مى افشاند و بيهوده نبود كه بر شاگردان نهيب مى زد: "برويد اى حريفان، بكشيد يار ما را / بمن آوريد آخر صنم گريز پا را"

مدتى گذشت و نامه صنم گريزپا رسيد. معلوم شد كه در دمشق است. پيغام هاى مكرر مولانا - منظوم و منثور - او را راضى به بازگشت نكرد. پس فرزند بزرگ خويش سلطان ولد را با پيام پشيمانى مريدان به دمشق فرستاد و خبر آمد كه او مى آيد.

مولانا ديگر سر از پا نمى شناخت: "آب زنيد راه را، هين كه نگار مى رسد / مژده دهيد باغ را بوى بهار مى رسد" و شمس آمد. در يكى از روزهاى سال ۶۴۴ هجرى قمرى. پيشكش مولانا براى اين عزيز از راه رسيده، دخترى بود "كيميا خاتون" نام ، پرورده حرم مولانا كه به عقدش درآمد.

با اين حال، افراط مولانا در گرايش به سماع و اصرار در ترك درس و وعظ به قوت خود باقى بود. او طريق شمس را بيشتر مى پسنديد و زمانى بر ديوار مدرسه اى نوشته بود: "روزه از غذاى روحانى حرام است" پس شاگردان نيز دوباره در دور كردن اين دو از هم به تكاپو افتادند.

شمس در سال ۶۴۵ بار ديگر ناپديد شد و اين بار هرگز خبرى از او نرسيد. هرچند كه گفته اند مريدان مولانا او را كشتند، اما ظاهرا اين گونه روايات مأخذ درستى ندارد و شمس خود داوطلبانه قونيه را ترك كرد.

بازيابى شمس در وجود زركوب قونيه

با غيبت شمس، مولانا دوباره در سوز و گداز افتاد. تا مدت ها از بازگشت شمس قطع اميد نكرد و حتى دو بار در جست و جويش به دمشق رفت، از آن جا كه بازگشت، شمس را در وجود خويش بازيافت و نيز در وجود "صلاح الدين زركوب" كه در ۶۴۷ هجرى قمرى خليفه مولانا شد.

اين صلاح الدين كه صفت زركوب را از شغل خويش گرفته بود، مثل مولانا شاگرد برهان الدين محقق بود و برهان يك زمان گفته بود: من قال خود به جلال الدين دادم و حال خود به صلاح الدين.

صلاح الدين عامى بود. سواد چندانى نداشت. قفل را قلف مى گفت و مبتلا را مفتلا تلفظ مى كرد! مريدان مولانا از اين كه پير خردمندشان در جذبه عشق چنين معشوقى گرفتار آيد، دل خوشى نداشتند. اما چه كارى از دستشان برمى آمد؟

مولانا آن قدر صلاح الدين را دوست داشت كه يك بار هنگام گذر از بازار زركوبان از صداى تق تق چكش او به رقص و سماع آمد و اين غزل معروف از دل بى قرارش برخاست كه "يكى گنجى پديد آمد از آن دكان زركوبى / زهى صورت، زهى معنى، زهى خوبى، زهى خوبى" او حتى دختر صلاح الدين را براى فرزند محبوبش سلطان ولد به زنى گرفت.

عشق به حسام الدين چلبى و آغاز مثنوى

زركوب قونيه در ۶۵۷ هجرى قمرى درگذشت و سومين معشوق بزرگ مولانا از راه رسيد: حسام الدين حسن چلبى. اين يكى نه مانند شمس ناشناخته بود و نه همچون صلاح الدين عامى. پشت به اهل فتوت قونيه داشت و از اروميه آمده بود. از خيلى قبل تر در مجلس مولانا شركت مى جست و آرام آرام، روح بى قرار او را مسحور وجود خويش مى كرد.

اگر غزليات پرشور مولانا را مديون شمس و زركوب هستيم، مثنوى معنوى را به لطف حسام الدين چلبى داريم. مولانا خود نيز بر اين نكته اعتراف دارد؛ آن گاه كه مى گويد:

اى ضياء الحق حسام الدين تويى
كه گذشت از مه به نورت مثنوى
مثنوى را چون تو مبدأ بوده اى
گر فزون گردد تواش افزوده اى

در واقع، اين حسام الدين بود كه از مولانا خواست، دفترى به شيوه الهى نامه سنايى غزنوى به نظم آورد و در مدت ۱۴ سال نيز گاه از شب تا به صبح بيدار مى ماند و آن چه را از زبان مولانا مى تراويد بر كاغذ مى نوشت. بى خود نبود كه مولانا او را "روشنايى و مونس شب و روز و غمگسار و خويش و قبيله" مى دانست.

غزل خداحافظى

مثنوى هيچ گاه به پايان نرسيد و پايانش، پايان يك عمر بى قرارى خداوندگار روم بود. حالا ديگر وقت رفتن بود، وقت پيوستن به شمس، وقت يكى شدن با معشوق. آن گاه كه در واپسين دقايق عمر، سلطان ولد به كنارش آمد، در چشمان نگرانش نگريست و غزل خداحافظى را سرود: "رو سر بنه به بالين، تنها مرا رها كن / ترك من خراب شبگرد مبتلا كن"

گويا مرگش را از پيش نويد داده بودند، زيرا سلطان ولد را گفت: "در خواب دوش پيرى در كوى عشق ديدم / با دست اشارتم كرد كه عزم سوى ما كن"

آن اواخر كه زلزله شديدى قونيه را لرزاند، مردمان براى تسلى خاطر به نزدش آمدند و پيش گويانه خبر داد كه زمين گرسنه است؛ چون به زودى لقمه چربى بدست آورد، آرام مى گيرد.

اما پيش از رفتن مى خواست كه صدباره و هزار باره آدميان را به راه پرتلاطم عاشقى رهنمون شود: "گر اژدهاست در ره، عشق است چون زمرد / از برق اين زمرد، هين دفع اژدها كن" و باز از ياد نمى برد كه بى وفايى معشوق و صبر پيشگى عاشق را گوشزد كند: "برشاه خوبرويان واجب وفا نباشد / اى زرد روى عاشق تو صبر من وفا كن"

خود نيز در اواخر عمر زرد رو و نحيف شده بود. يك بار كه طلاب مدرسه اى به كنايه از او پرسيدند: اى شيخ رنگ سگ اصحاب كهف چگونه است، گفت: زرد ، چرا كه رنگ عاشقان زرد است، چنان كه رنگ ما زرد است.

اين زرد روى عاشق، در شامگاه يكشنبه پنجم جمادى الاخر سال ۶۷۲ هجرى قمرى ديده از دنياى فانى برگرفت و رو به جهان باقى چشم گشود. اگر جز اين بود، چه دليلى داشت كه از پس گذشت قرون و اعصار و در اين زمينه و زمانه، تولدى دوباره بيابد؟

بخشی از پوستر جشنصفحه ویژه مولانا
جشن پانصد روز مولانا در تهران
مرکز فرهنگی مولانا گرامیداشت
مراسم گرامیداشت مولانا در قونیه
سماعآلبوم عکس
مراسم سماع در مرکز فرهنگی مولانا - قونیه
تندیس فیل در باغ کوران شهر بنقصه و معنی
الگوی مولانا برای ارشاد و موعظه
زادگاه مولانا مولانا و بلخ
ترکها زادگاه مولانا را بازسازی می کنند
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران