BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 17:31 گرينويچ - پنج شنبه 07 ژوئن 2007 - 17 خرداد 1386
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
آسيب شناسی کتابفروشيهای ايرانی در خارج از ایران

.
اولين جست وجو برای يافتن يک کتابفروشی ايرانی پرو پيمان در لندن اميدوارکننده نبود. از اغلب کسانی که پرسيدم، نشانی کتابفروشی را دادند که در شمال لندن است و در جوارش يک سوپر ايرانی و چند بوتيک به چشم می خورد.

اما وقتی به آنجا رسيدم با ديدن عناوينی نه چندان تازه و کتابهايی که معلوم بود مدتهاست پشت ويترين جا خوش کرده اند و آفتاب رنگ از رخشان گرفته هيجانم فرونشست. با دلی صابون نزده وارد شدم. البته فضای داخل با ترنم موسيقی دلنشين تر بود. بيش از يک سوم محيط مغازه به سی دی و نوارهای موسيقی اختصاص داشت. يک چهارم آن هم در اختيار دی وی دی فيلمهای ايرانی بود. آثار صنايع دستی و سازهای موسيقی هم اينجا و آنجا ديده می شد. بقيه کتاب بود و چند تايی هم نشريه.

آقايی ايرانی و خانمی انگليسی با مغازه دار مشغول صحبت بودند. خانم که معلوم بود خود فارسی نمی داند برای يک همکار انگليسی فارسی دان دنبال کتابی می گشت که ظاهری مشعشع داشته باشد.

مغازه دار يکی دو کتاب جلد گالينکور طلاکوب را که به گمانم مجموعه اشعار حافظ يا خيام بود با ژستی که اطمينان خاطر از آن می باريد از پستوی مغازه آورد. خانم پشت و روی کتابها و شيرازه آنها را برانداز کرد. سطور چشم نواز خط نستعليق را هم نگاهی کرد اما معلوم بود خيلی تحت تاثير قرار نگرفته است.

مغازه دار برای دقايقی ناپديد شد و اين بار با کتابی مزين به تصاوير مينياتور ايرانی بازگشت. آقای ايرانی مشغول توضيح دادن به خانم انگليسی شد. مغازه دار آنها را به حال خود گذاشت تا تصميم بگيرند.

يک مشتری مرد منتظر ايستاده بود. او يک سی دی را که چند روز پيش خريده بود حالا برگردانده و با سماجت می خواست آن را پس بدهد يا با سی ديگری عوض کند چون آهنگهای مورد علاقه اش را نداشته است.

مغازه دار لبخندزنان گفت: "دوست عزيز، شما اين سی راباز کرده ای. من چطور آن را پس بگيرم؟ ديگر کسی آن را از من نميخرد. خودت باشی می خری؟" اما مرد می گفت که مرغ يک پا دارد و او اين سی دی را به هوای فلان و بهمان ترانه گرفته و حالا که آنها ندارد، سی دی را نمی خواهد. فروشنده پرسيد: "مگر موقع خريد اسم ترانه ها را پشت سی دی نخواندی؟" مرد گفت: "نه، من که اسم تمام ترانه های اين خواننده را حفظ نيستم. از کجا بدانم!"

بالاخره مغازه دار تسليم شد. رفت يک جعبه چوبی آورد و به مرد گفت. ببين، اينها سی دی های باز شده ای هستند که مشتريهای ديگری مثل شما برگردانده اند. اگر سی دی ديگری می خواهی لااقل از اينها انتخاب کن که مثل سی دی خودت هستند. من نمی توانم يک سی دی آکبند به شما بدهم."

در دقايقی که آن مشتری به زير و رو کردن محتويات جعبه مشغول بود. خانمی وارد شد. سراغ کتابی را گرفت و مغازه دار گفت فکر می کند که آن را داشته باشد.

بعد از پشت پيشخوان بيرون آمد و چند رديف از کتابها را نگاه کرد تا آن را پيدا کند. جست و جو به درازا کشيد. من همچنان سرگرم تماشای قفسه ها بودم. مغازه دار به محلی که در انتهای مغازه همچون انباری کوچک از کتابهای تفکيک نشده بود رفت و ده دقيقه ای هم به دنبال کتاب سفارشی مشتری آنجا معطل شد. عاقبت پيروزمندانه با يک کتاب کم برگ خاک گرفته بيرون آمد. آن را با دستمالی تميز کرد و بدست مشتری داد.

زن يک کارت اعتباری از کيفش بيرون آورد. فروشنده محجوبانه گفت: "ببخشيد قيمت اين فقط سه ونيم پوند است و ما برای رقم کمتر از ده پوند کارت قبول نمی کنيم. چون واقعا صرف ندارد. شرمنده شماييم." زن پرسيد: "چرا ؟ يعنی دستگاهتان زير ده پوند را قبول نمی کند؟" مرد توضيح داد: "نخير، عرض کردم ما نمی توانيم برای اين مبلغ کارت قبول کنيم. چون صرف ندارد."

زن گفت شما متوجه نيستيد. من ساکن اينجا نيستم. تازه از نروژ آمده ام و تنها پولی که با خودم دارم کرون است. کرون قبول می کنيد؟" مرد با حوصله گفت: "خير. اصلا مهمان ما باشيد. قابل ندارد." زن گفت: "نخير. حالا مبلغ چقدر باشد کارت قبول می کنيد؟" مرد از نو گفت: "ده پوند." مشتری گفت: "اما آخر من چيز ديگری لازم ندارم. چرا بايد ده پوند خريد کنم؟ من تازه از نروژ آمده ام. اين برخورد شما با يک هموطن درست نيست!"

فروشنده گفت: "من که عرض کردم. مهمان ما باشيد." زن کتاب را گرفت و رو به او گفت: "آدم از کار شما مغازه دارها سر در نمی آورد." و از در بيرون رفت. در اين ميان مشتری اول هم سی دی را از ميان سی دی های باز شده پسنديد و برداشت و لبخندزنان به سوی در رفت. با صدای بلند گفت: "حالا بروم اين را بگذارم ببينم چطور است. کاش مثل آن يکی نباشد که مجبور شوم اين همه راه پسش بياورم!"

خانم انگليسی همچنان با اکراه و دو دلی دو سه کتاب پيشنهادی را وارسی می کرد.من چند کتاب و دو دی وی دی را که انتخاب کرده بودم روی پيشخوان گذاشتم. مغازه دار قيمتها را دانه دانه در ماشين حساب وارد کرد و بعد گفت: "مجموع اينها می شود پنجاه پوند. بنابراين می توانيد يک سی دی رايگان انتخاب کنيد."

با کمی ناباوری پرسيدم: "هر سی دی باشد؟" گفت: "بله هر کدام از سی دی های مغازه را که انتخاب کنيد اشکالی ندارد." من هم با خوشحالی به سراغ يکی از سی دی های شش و هشت رفتم که در شرايط معمولی هيچ وقت راضی نمی شوم ده، دوازده پوند بی زبان را فدای آن کنم.

با کمی عذاب وجدان يادم آمد که بعضی از هموطنان به فروشنده ايرانی بدبين اند و می گويند با هنر جلب مشتری بيگانه است. اگر اين دو سه خريدار، مشتی نمونه خروار باشند به گردانندگان اين مغازه بايد آفرين گفت در اين شغل مانده اند.


گام بعدی دلسردکننده تر بود. پرسان پرسان نشانی کتابفروشی ديگری را در نزديکی سفارت ايران که منطقه ای از نظر تجاری پررونق است يافتم و در اولين تعطيلات پايان هفته که آسمان خاکستری لندن مثل دوشی پرفشار بر زمين و زمان می باريد راهی شدم.

نيم ساعت پس از رسيدن به آن منطقه تمام خيابانهای اصلی و فرعی و کوچه های آن دور و بر را زير پا گذاشته بودم اما از کتابفروشی ايرانی خبری نبود که نبود. بالاخره با ديدن دکانی کوچک که اصلی ترين کالايش سيگار، نوشابه ومجله و روزنامه بود داخل شدم تا هم دقايقی از باران در امان باشم و هم از نو پرس جويی بکنم. تا گفتم کتابفروشی ايرانی صاحب مغازه که گمان کرده بودم ترک باشد به فارسی سلام گفت. بعد با نگاه عاقل اندر سفيه گفت: "ای خانم، آن کتابفروشی خيلی وقت پيش تعطيل شد." تازه متوجه شدم که بر دو سه قفسه که با سقف فاصله چندانی نداشت تعدادی کتاب فارسی چيده شده است.

صاحب مغازه با پوزخندی گفت: "از آن همه همين ها مانده. من خودم آنجا بودم. ولی حالا ديگر کتاب نمی آورم. حرفه کتاب آدم را زمين می زند. اصلا از همين شغل هم چون روزنامه فروشی جزو آن است بدم می آيد. می خواهم برای مدتی طولانی جايی بروم که از کتاب و روزنامه خبری نباشد." از ايثارهای بی پاداش خود در حرفه کتابفروشی دلی پر درد داشت. بيست دقيقه ای به گله هايش گوش دادم. تسلی پذير نبود.

برای آن که دست خالی برنگشته باشم يکی از همان کتابهای فراموش شده و تبعيدی بر رف نزديک به سقف را همراه با دو روزنامه خريدم و به زير باران برگشتم.

ديگر زحمت جست و جوی بيشتر را به خود راه ندادم. دوستان می گفتند اگر جای ديگری را هم پيدا کنی، بعيد است کتابفروشی مستقل باشد بلکه احتمالا مغازه ای است که در کنار اجناس ديگر چند جلد کتاب هم می فروشد.

ماهها بعد، وقتی ايده ساخت گزارشی راديويی درباره آسيب شناسی کتابفروشيهای ايرانی در برون مرز تاييد شد، لحظه ای ترديد کردم و به خود گفتم حتما روی اين موضوع قبلا هم کار شده و من به يقين کريستف کلمب اين دنيای جديد نخواهم بود. اما چند روز بعد عباس معروفی، نويسنده و ناشر مقيم آلمان چيزی گفت که ترديدهايم را کنار زد.

وقتی از او پرسيدم چاره اين وضع چيست. گفت بايد جامعه را پيوسته تحريک کرد. بايد مدام کاری کرد که جامعه بيگانگی با کتاب و کتابخوانی را عادی نپندارد. اين گزارش هم که نگاهی اجمالی به وضع کتابفروشيها و ناشران ايرانی برخی سرزمينهای ايرانی نشين دنيا دارد تلاشی است برای بازگفتن آن که چيزی در اين ميان کم است، سخت کم.

مطالب مرتبط
اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران