|
گفتگو با عزت الله فولادوند: چرا به ترجمه روی آوردم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ترجمه در صد سال اخير، دروازه ورود ايرانيان به تفکر مدرن و دنيای متمدن بوده است. صحنۀ اجتماعی، فرهنگی و سياسی ايران که اکنون از انديشه های گوناگون موج می زند، حاصل ترجمه افکار ديگران و عمدتا غربيان است. انديشۀ حقوق بشری که امروز هرچه بيشتر خود را در ميان قشرهای گوناگون ايرانيان می گستراند، از راه ترجمه پيدا شده است. شايد تمامی انديشه های هموار کننده راه ناهموار مدرنيته را بتوان حاصل ترجمه و آشنايی با افکاری دانست که در صد سال اخير از طريق ترجمه از آن ما شده است. علاوه بر اين، شعر نو و رمان و داستان کوتاه و انواع ادبی ديگر، که اکنون ادبيات فارسی را غنا بخشيده، از راه آشنايی با ديگران و عمدتا از راه ترجمه امکان پذير شده است. موشکافی های روشنفکران و زبان کارآمد روزنامه نگاران، که با صد سال پيش قابل مقايسه نيست، حاصل ترجمه است. ترجمه، در گشودگی جامعه بسته ايران در تمام زمينه ها و بيشتر از آن در گشودگی مغزهای بسته تأثير اندازه نگرفتنی داشته است. شايد حتا احساس خود بسندگی و خود بزرگ بينی ما ايرانيان را هم کم و بيش شکسته باشد. چنين است که ما تمامی افکار امروزی، فريادهای دموکراسی خواهی و کشاکش بی حد خود برای امروزی شدن و رسيدن به قافله تمدن را مديون ترجمه ايم. گذشته از اين زبان فارسی که از ستون های فرهنگ ملی ما و همچنانکه همواره به تأکيد گفته اند يکی از دو رکن هويت ملی ماست، غنای صد سال اخير خود را مديون ترجمه است. بيان مفاهيم پيچيده و جديد که امروزه به آسانی در زبان فارسی به کار گرفته می شود، و ساختن واژگان جديد فراوان بدون ترجمه های فراوان يکصد سال اخير امکان نمی داشت. آشکار است که مترجمان چه نقش پر اهميتی در فرهنگ جديد ايران داشته اند. در اين ستون گاهگاه با برخی مترجمان نامدار زبان فارسی به گفتگو می نشينيم. کوشش ما بر اين است که قدری از زندگی آنان، و تا حدی از انگيزه آنان در کار ترجمه جويا شويم و بدانيم معنی ترجمه خوب از نظر آنان چيست و چه کسانی توانسته اند ترجمه های خوبی به زبان فارسی تقديم کنند. ********************************************************** در ايران امروز پويش راه دراز و دشوار معرفت که به ناگزير از بستر انديشه فلسفی می گذرد، نزد اهل فکر و جوانانی که در انديشه بهروزی سرزمين خويش اند، جايگاهی درخور يافته است. عوامل اين حرکت بی گمان متعدد است اما در اين ميان سهم هموار کنندگان بستر چنين حرکتی، انکارناشدنی است و مثال بارز آن نقشی است که دکتر عزت الله فولادوند در سه دهه اخير با برگردان چهل کتاب و نگارش افزون بر صد مقاله در شاخه های متنوع فلسفه بر عهده داشته است. زبان بی نقص و دقت در برگرداندن پيچيدگی های انديشه فلسفی، و پيشگفتارهای پرمغزش بر بسياری از آثار که ورود به متن دشوار فلسفی را برای خواننده جوان و تازه کار دلپذير و آسان تر می سازد، به کار او ارجی فزون تر بخشيده است. فولادوند عاشق فلسفه و همانند سقراط بر اين عقيده است که « زندگی تا در ترازوی خرد سنجيده نشود، ارزش زيستن ندارد ». او را نمی توان تنها در صف مترجمان جای داد، در واقع فولادوند از بزرگترين نويسندگان فکری – فلسفی دوران ماست. به همين جهت اين گفتگو تنها در وادی ترجمه سير نمی کند، بلکه وارد مقولات و معقولات ديگر هم می شود. شما در کجا متولد شده ايد، کجا درس خوانده ايد و تحصيلاتتان را کجا ادامه داده ايد؟ پدرم قاضی دادگستری بود. در بدو استخدام ازدواج کرد و با مادرم به سمت داديار دادسرای اصفهان به آن شهر رفتند و من در همانجا – در خانه ای در کوچه ای نزديک ميدان نقش جهان بين کاخ چهل ستون و کاخ هشت بهشت که از آقای رضا قلی خان برومند از محترمين اصفهان اجاره کرده بودند-- به دنيا آمدم. خانه قديمی زيبايی بود که هر وقت بعدها به اصفهان سفر می کردم، به ديدن آن می رفتم. خانه را بعدا ورثه فروختند به وزارت بهداری و بهداشت. وزارتخانه اول آن را تبديل کرد به داروخانه شبانه روزی و بعد بی هيچ توجهی به ارزش تاريخی آن، متاسفانه خراب کرد و به نحو چشم آزاری در آن منطقه تاريخی به صورت پيکره ای از بتون و آهن در آورد. تحصيلات مقدماتی و بخشی از متوسطه را در تهران گذراندم. سپس برای ادامه تحصيل به انگلستان رفتم ولی به علت تحولاتی که در ايران روی داده بود و گران شدن نرخ ارز که تحملش برای پدرم دشوار بود پس از چندی تحصيلم را نا تمام گذاشتم و به ميهن برگشتم. مدتی بعد، پس از آنکه اوضاع به سامانی رسيد و دبيرستان را در تهران تمام کردم، به پاريس رفتم و در آنجا وارد دانشکده پزشکی شدم. دوسال طب خواندم، ولی ديدم دلم جای ديگر است. روزی کتابی خواندم از برتراند راسل به نام "مسايل فلسفه" که بعد ها شادروان منوچهر بزرگمهر آن را به فارسی ترجمه کرد. فهميدم که گمشده ام را پيدا کرده ام و آنچه می جسته ام فلسفه است. بار سفر بستم و به نيويورک رفتم. در دانشگاه کلمبيا نام نوشتم و تا پايان زير دست استادان آن دانشگاه فلسفه خواندم. رساله ام را درباره موضوع پيچيده ای در نقد سوم کانت، "نقد قوه حکم"، نوشتم و از آن دفاع کردم و اواخر سال ۱۹۶۲ به ايران برگشتم. بنابراين گرايش شما به ترجمه های فلسفی از اينجا ناشی می شود که در رشته فلسفه درس خوانده ايد؟ عرض کنم اين گرايش دفعتاً پديد نيامد. دوستی داشتم که در ايران غالبا با هم درباره فلسفه و ادبيات و شعر و اين گونه مسايل صحبت می کرديم. او به اصرار از من خواست که حالا که به اين امر واردم برای اينکه هم ديگران سودی ببرند و هم خودم رضايتی داشته باشم، ترجمه کنم. خود او تماس گرفت با انتشارات فرانکلين. قراری گذاشتيم و رفتيم به ديدن آقای کريم امامی و آقای نجف دريابندری. در آنجا با بنده قراردادی برای ترجمه کتاب « گريز از آزادی » اثر روانکاو و فيلسوف اتريشی – آمريکايی، اريش فروم، منعقد شد که حالا به چاپ دهم رسيده است. اين اولين کار من بود و در ازای آن مقطوعاً ۴۹۵۰ تومان گرفتم و ديگر هرچه چاپ شد بنده ريالی دريافت نکردم. کتاب از همان ابتدا موفقيتی کسب کرد و با اينکه در پنج هزار نسخه چاپ شده بود به زودی به چاپ بعدی رسيد و بدون اينکه کسی اطلاعی به من بدهد برنده جايزه ترجمه ممتاز از سازمان علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (يونسکو) در رشته علوم اجتماعی پيشرفته شد. چندی بعد، آقای عليرضا حيدری مدير انتشارات خوارزمی به ديدن من آمد و اصرار کرد که کار ديگری ترجمه کنم. اثری که انتخاب کردم و به فارسی برگرداندم کتابی بود به نام "آلبر کامو" که آن هم به چند چاپ رسيد. اما بعد ازدواج کردم و مشغله های ديگر پيش آمد و کار ترجمه ماند تا بعد از انقلاب که فراغتی پيدا شد، و دو باره به دفترو قلم روی آوردم و آثار متعددی ترجمه کردم که کل آنها امروز به ۴۰ مجلد سر می زند. علاوه بر اين، چون همواره اگراز مطالعه مطلبی لذت برده ام خواسته ام هموطنانم را هم در آن لذت شريک کنم، مطالب و مقالاتی در جرايد و نشريات ادواری، خواه تأليف و خواه ترجمه، در اين سالها منتشر کرده ام که شمارشان از صد متجاوز است و تعدادی از آنها، در مجلدی به نام "خرد در سياست"، به صورت کتاب انتشار پيدا کرده اند و شمار بسيار بيشتری آماده انتشارند. شما بعد از انقلاب است که بطور جدی به کار ترجمه می پردازيد. در انقلاب چه اتفاق افتاده بود که به اين کار روی آورديد؟ از مدتها پيش به اين نتيجه رسيده بودم که عقب ماندگی های ما در اين کشور و بلاها و مصائبی که از ايام پيشين بر سر ما آمده، احياناً از ناآگاهی ما بوده است، و هر کسی بايد به قول قديمی ها زکات علمش را به جامعه بپردازد تا به سهم خود به پيشبرد معرفت و آگاهی کمک کرده باشد. به اين نتيجه رسيده بودم که پيشرفت های ما در زمينه مادی، هر قدر هم فراوان، به خودی خود کفايت نخواهد کرد و بايد به فکر ساختن زيربناهای فکری و فرهنگی جامعه باشيم تا هم آن دستاورد ها پايدار بماند و هم گام های بعدی را درست برداريم و بيهوده دور خودمان نچرخيم و پس از مدتی ببينيم دريغ از راه دور و رنج بسيار. می توانم بگويم که اين مهمترين و بالاترين انگيزه من در فعاليت های فرهنگی بوده است. ترجمه های شما که عمدتا بعد از انقلاب صورت گرفته نشان می دهد که روشنفکری ايران پيش از انقلاب ذخيره ناچيزی از افکار فلسفی و نحله های فکری داشته است. فکر می کنيد علت فقر فکری ما اين بوده که ما مترجمان کافی نداشته ايم يا پيوند خود را با گذشته گسسته بوديم؟ به نظر من هر دو. از زمان شکست های ايران از روسيه ما به فکر تجدد افتاده بوديم. اما دردوره ناصرالدين شاه سرعت آن مقداری کم شد و بعد در نهضت مشروطه باز انديشه ترقی شتاب گرفت. تقريبا آشنايی ما با فلسفه غرب، از همان زمان شروع می شود. کوشش های مختصری شد و نام کسانی مانند دکارت و حتی کانت به ميان آمد. نخستين مترجمان ما در واقع پرورده همان دوران بودند. مثلا مرحوم فروغی. البته در اين مدت با فشارها، سانسورها و خودسانسوری هايی که وجود داشته و احتياط هايی که مردم اجبارا کرده اند، دچار افت و خيزهايی هم بوده ايم. در سلطنت رضاشاه نوشته های زيادی از زبان های اروپايی به فارسی درآمد، ولی آثار فلسفی در آن ميان کم بود و در فلسفه سياسی که شايد بيش از همه محل حاجت بود به دليل فشار دستگاه حاکم تقريبا هيچ نداشتيم. تاوان اين کمبود را بعدها به گرانترين وجه پرداختيم. پس از رضا شاه خيزش ديگری در رويکرد به افکار غربی پيش آمد، منتها اين بار روشنفکری ما بشدت مکتبی شد و تحت تأثير مارکسيسم قرار گرفت که از پيش ولو به حالت کمون وجود داشت. ادبيات ما از آن زمان تا مدتها بعد بيشتر صبغه و رنگ مارکسيستی گرفت و توجه ما، چه در عالم انديشه، چه در جهان هنر و چه در دنيای عمل، تا حد زيادی به اين طرف معطوف شد. همزمان با آن در دهه های چهل و پنجاه، باز دچار تب ديگری شديم، يعنی گرايش شديدی به اگزيستانسياليسم پيدا کرديم و در اگزيستانسياليسم هم بيشتر تحت تأثير شاخه فرانسوی آن قرار گرفتيم. کتابها، داستانها و رمانهايی که ترجمه می شد بسياری از اوقات در آن زمينه سير می کرد. صورت های رنگارنگ مارکسيسم و سوسياليسم هم که البته جای خود را داشتند وهمواره نشانه افکار پيشرو محسوب می شدند. البته در خلال اين مدت مترجمان انگشت شماری بودند که کوشش می کردند ما را با آثار اصيل غرب آشنا کنند، مانند شادروان بزرگمهر و مرحوم يحيی مهدوی، ولی رويهمرفته هنوز اين جريان در فلسفه بسيار ضعيف تر از رمان و شعر بود. شعر نو در ايران تحت تاثير ترجمه شعر اروپايی به دنيا آمد. اگر ترجمه خوب آثارمهم فلسفه غرب در آن ايام بيشتر در ايران وجود داشت، به يقين تاثير سودمند تر و عميق تری در ما می گذاشت. ولی جنبش و خيزش فوق العاده بعد از انقلاب پيش آمد. بر اثر انقلاب اين توجه حاصل شد که ما نيازمنديم از دستاوردهای متفکران غربی نه تنها در زمينه ادبيات، بلکه درفلسفه و عموما علوم انسانی و اجتماعی بيشتر اطلاع پيدا کنيم. تعداد مترجمان (گاهی به اضطرار و گاهی به انتخاب) بسيار زيادتر شد، و قطع نظر از کيفيت ترجمه ها، دامنه کار گسترش يافت. درفلسفه متوجه زمينه های تازه ای شديم که در گذشته از آنها غفلت کرده بوديم: مانند معرفت شناسی، متافيزيک، فلسفه علم، فلسفه اخلاق، فلسفه دين، فلسفه حقوق، فلسفه هنر، منطق و فلسفه سياسی. از اين گذشته، از تک صدايی در آمديم. متوجه مکتب ها و نحله های ديگری بجز مارکسيسم شديم و فهميديم که ديگران هم، چه در فلسفه باستان، چه در فلسفه سده های ميانه و چه در فلسفه جديد و معاصر، حرف هايی داشته اند بسا شنيدنی تر از مارکس و مارکسيست ها. شروع کرديم مسايل را نه تنها از ديدگاه سوسياليستی و چپی، بلکه از زوايای مختلف مورد توجه قرار بدهيم. البته کيفيت کارها غث و ثمين داشت و يکسان نبود. امروز عده مترجمان بمراتب بيشتر شده ولی ترجمه خوب به آن نسبت متاسفانه افزايش پيدا نکرده است. چيزی که می شود به آن اميدوار بود اين است که اولا کيفيت مقداری تابع کميت است. در شرايط مساوی اگر شما بيست مترجم داشته باشيد مسلما احتمال اينکه ده اثر شايسته به دست بياوريد کمتر است از اينکه عده آنها را به دويست برسانيد. عامل ديگر يکی افزايش تجربه هاست که مثل همه زمينه ها با آزمون و خطا به دست می آيد، و ديگری ظهور و سيطره بيکران تکنولوژی مدرن اطلاعات و ارتباطات که از جمله آثار بی شماری که داشته آشناتر کردن مردم با زبان های خارجی به ويژه زبان انگليسی است. ولی اين تحول عظيم اين نتيجه نا مطلوب را هم ضمنا داشته که در کشورهای جهان سوم، از جمله ايران، جوانان را از ميراث فرهنگی خودشان دور کرده است. زبان فارسی زبانی پيشرفته و متکامل است. آثار پدران ما در فلسفه و ادب گنجينه ای از واژه ها و اصطلاحات و تعبيراتی است که هيچ مترجم يا نويسنده فلسفی از آن بی نياز نيست و اگر از آن غفلت کند به خودش، به خوانندگانش و حتی به موضوع کارش زيان سنگين وارد کرده است. اين پاسخ بخش دوم پرسش شماست، يعنی قطع رابطه با گذشته. من هميشه سفارشم به مترجمان جوان اين است که گذشته از تقويت دانشتان در زبان خارجی، متون کلاسيک فارسی را بخوانيد، زيرا هر قدر هم که وقت بر سر اين کار بگذاريد بعد پاداشش را خواهيد گرفت. البته نقد آگاهانه و خالی از حب وبغض هم در اينجا مانند همه جا برای افزايش کيفيت کارها در درجه اول اهميت است. به نظر شما وضع نقد و بررسی، پيش از انقلاب بهتر بوده يا پس از انقلاب؟ نه، باز هم مجموعاً، به نظر من، بعد از انقلاب بهتر شده، هرچند هنوز تا رسيدن به حد مطلوب بسيار فاصله دارد. اگر موانعی برای ما پيش نيايد و مطبوعات آزادتر شوند، شايد بتوان اميدوار بود که ما هم در آينده به درجه ای از پختگی برسيم و از مرز دوستی ها و دشمنی ها پا فراتر بگذاريم و به معيارهای پيشرفته در اين زمينه دست پيدا کنيم. البته بايد توجه داشت که نقد نويسی هم مانند هر کار ديگر به آموزش نياز دارد. نمی دانم به اين کار در دانشگاه های ما اساساً عنايتی می شود يا نه، ولی معتقدم در دوره های کارشناسی در علوم انسانی و اجتماعی دانشجويان حتما بايد در نقد نويسی آموزش جدی بگيرند. نقد با تقريظ ومقدمه نويسی يا پنبه زنی و رو کم کردن تفاوت می کند. گذشته از موارد دوستی و دشمنی، گاهی در مطبوعات مطالبی ظاهرا بر سبيل نقادی نوشته می شود که معلوم است نويسنده حتی الفبای نقد نويسی را نمی دانسته است. بدون نقد درست هيچ کاری پيشرفت نمی کند و بايد مثل هر چيز ديگری اصول آن را ياد گرفت. وقتی به انديشه های پس از ۱۳۲۰ اشاره می کرديد گفتيد که در آن دوره انديشه های ما صبغه مارکسيستی و مکتبی به خودش گرفت که حرف درستی است. به گمانم بعد از انقلاب بود که به نظر رسيد روشنفکری ايران در ارائه افکار گوناگون کوتاهی کرده و به مخاطبان خود اطلاع نداده که فقط همين يک کالا در جهان وجود ندارد، بلکه افکار گوناگونی وجود دارد که می توانند بهترينشان را انتخاب کنند. آيا اين به خاطر آن است که جو جهانی در آن روزگار چنين ايجاب می کرده يا آنکه روشنفکری ما هم عقب مانده بوده و خودش هم از کالاهای مختلف فکری در جهان اطلاع نداشته است؟ هر دو. اگر به خاطر داشته باشيد تا پيش از فروپاشی شوروی و رژيم های سوسياليستی اروپای شرقی، اساساً فکر اينکه عيبی در فلسفه مارکسيسم وجود دارد، به ذهن طرفدارانش خطور نمی کرد. اگر هم به اين فکر می افتادند تصورشان بر اين بود که در عمل اشتباهی رخ داده وگرنه خود تئوری هيچ عيبی ندارد. اين بود که ما در ايران تابع مد روزگار شده بوديم. و باز بايد ياد آوری کنم که پيش از انقلاب کسی که پيرو سنت انديشه چپ نبود، عقب مانده و جا مانده از قافله انديشه و تمدن به حساب می آمد. ديگر اينکه کل اين جهان نگری با جهان نگری بسته ای که ما از پاره هايی از فرهنگ خودمان به ارث برده بوديم کاملا سازگار بود. در مارکسيسم عقيده بر اين است که گذر از مراحل معين تاريخ امری محتوم است و به هر حال روی خواهد داد. ممکن است افراد با کوشش های خود مقداری به آن شتاب ببخشند يا موانعی در مقابلش ايجاد کنند، اما به هر حال از اين سير گزيری نيست و جبر تاريخ بر آن حاکم است و به سر منزل مقصود خواهد رسيد وبايد برسد. اين انديشه همانندی هايی دارد با طرز فکر جبری که بسياری در اين سرزمين هميشه داشته اند و معتقد بوده اند آنچه مقدر است اتفاق خواهد افتاد و فرد اختيار واقعی در تعيين سرنوشت ندارد. البته اين مشابهت ها ظاهری است. قدری مسلکی يعنی، به قول خواجه نصير، "مردم را اختياری نيست و آنچه را نسبت به او می کنند که او کرد، فعل خدای تعالی است و لا موثر فی الوجود الا الله". فرنگی ها به اين می گويند fatalism. اماجبر تاريخ وجوب عليت يا موجبيت است، يا در اصطلاح فلسفی determinism، به معنای اينکه هر تغيير علتی دارد و هر رويداد از قوانين خاص خودش تبعيت می کند و هر واقعيتی در تاريخ مطلقا موقوف و مشروط به علل است. بسياری از چپی های ما که متاسفانه از بين شاخه های مختلف مارکسيسم سخت متاثر از مارکسيسم شرقی و استالينيسم بودند و مارکسيسم غربی را ارتداد می دانستند، عقيده راسخ داشتند که کسی به سلاح ماترياليسم ديالکتيک مجهز باشد، در واقع به بنياد همه دانش ها مجهز است و می تواند هر مشکلی را حل کند. اين دو فلسفه به علاوه مارکسيسم عاميانه و افواهی که هميشه نزد توده ها کشش داشته است، دست به دست هم دادند و معجون خوش گواری برای ما ايرانی ها - اعم از متفکران يا مردم عادی – درست کردند. پس از انقلاب ايران و نيز البته تحولاتی که در جهان با فاصله زمانی کوچکی روی داد، اين ذهنيت تکان خورد. در حال حاضر بنده می توانم شهادت بدهم اقبالی که به فلسفه در ايران می شود، بخصوص از ناحيه جوانان، بی سابقه است. در زمان انقلاب، شمار کتابهای معتبر فلسفی که در بيان فلسفه غرب داشتيم، از پانزده – بيست تجاوز نمی کرد. بعد از انقلاب بود که مردم ديدند با مسائلی مواجه شده اند که بايد در صدد چاره بر آيند و يکی از جاهايی که به آن روی آوردند همان فلسفه بود که از قديم هم نويد چاره يابی به بشر داده بود. اين شايد يکی از مبارک ترين وقايعی باشد که در جامعه ايران روی داده است. ارسطو می گويد فلسفه هيچ آغاز ديگری ندارد مگر اعجاب و سرگشتگی. آغاز خردمند شدن غير از اين نيست که شخص به وجود مشکلی اذعان کند وپی ببرد که نمی داند و در پی دانستن برود. اين نهال در ايران امروز رو به رشد است و دارد کم کم می بالد. شما يکی از کسانی بوده ايد که با آثار خود، جو يکسويه نگری را در ايران شکسته ايد. فکر می کنيد امروز ما به جای همان يک پنجره قبلی که از آن به جهان می نگريستيم، دارای پنجره های متعدد شده ايم يا فقط سمت و سوی خودمان را عوض کرده ايم، آن وقتها از پنجره شرق به جهان نگاه می کرديم، امروز از پنجره غرب نگاه می کنيم؟ نه من تصور می کنم در ديدگاه و مطالبات ما و بخصوص نسل جوان ايران يک تکثر و تنوعی به وجود آمده است. گذشته از آنچه گفتيم، يکی از مهمترين عواملی که در اين تغيير دخالت داشته، انفجار اطلاعات و تکنولوژی ارتباطات بوده است. مردم وارد عرصه هايی شده اند که سابقا حتا گمان نمی کردند وجود داشته باشد. ديده اند به بازاری قدم گذاشته اند که – همانطور که شما اشاره کرديد – در آن کالاهای بسيار متنوع و رنگارنگ وجود دارد و می توانند انتخاب کنند. بنابراين، خود اين هم باز رويداد مبارکی است، چون تا وقتی ما نتوانيم بسنجيم و سنجيده اقدام کنيم مسلما آنچه در آينده خواهيم کرد، به سرانجام نخواهد رسيد. ظاهراً اين فقط در ايران و جهان سوم بود که افکار گوناگون عرضه نمی شد وگرنه در کشورهای ديگر که چنين نبود؟ نه، فقط در ايران نبود. مارکسيسم چنان بر افکار سيطره داشت که نه تنها روشنفکران بلکه حتا مردم عادی گمان می بردند اگر به طرز ديگری فکر کنند آدم های اُمّل و عقب افتاده و بی فرهنگی به نظر می آيند. طی نزديک به سی سال، ژان پل سارتر از اگزيستانسياليسم شروع کرد و به تدريج به سمت مارکسيسم رفت. او در بالا ترين موسسه دانشگاهی فرانسه در علوم انسانی، دانشسرای عالی، دوست و همدرسی داشت به اسم رمون آرون که بر خلاف خودش متمايل به ليبراليسم بود. سی سال انواع اتهامات را به او زدند. گفتند نوکر آمريکاست، جيره خوار امپرياليسم است. کتابهايش را نمی خريدند. مخالفت با مارکسيسم و سوسياليسم امروز ممکن است آسان به نظر بيايد (هر چند هنوز هم در بعضی از محافل خطر طرد و اتهام به دنبال دارد). در غرب و شرق همه جا آن سلطه وجود داشت. کم بودند کسانی همچون آرون و ارول و کوستلر و جيلاس و حتی کامو که اين خطر را به خود بخرند و اين شهامت و جرأت را داشته باشند که به مقابله برخيزند. منتها ما در ايران بدبختی بزرگتری پيدا کرديم و آن اين بود که مارکسيسم از نوع روسی اش نصيب ما شد. مارکسيسم شاخه های مختلف داشت اما حزب توده اجازه نمی داد که شاخه های ديگرش در اينجا رشد کنند و عجيب اينکه نمی گذاشت آثار اصلی و مهم مارکس و مارکسيست ها به فارسی در بيايند. سختگيری و سانسور و کوته نظری حکومت سابق هم مزيد بر علت می شد و به پيروان آن ايده يولوژی مظلوميت و حتی قداست می داد. چه مکانيسمی سبب می شود که آدم پيشرفته و تحصيلکرده دچار چنين افکاری می شود؟ آيا در واقع اين قصور متفکران و از جمله مترجمان ما نبود که ما را با افکار ديگری آشنا نکردند؟ بسياری از باسوادان و متفکران ما چپ بودند. همين کتاب « جامعه باز و دشمنان آن »، که من ترجمه کرده ام و می گويند تأثير بزرگ داشته، اگر آن وقت ها ترجمه شده بود، بدون هيچ گونه ترديدی می گفتند از سفارت آمريکا پول گرفته ام. در مورد ترجمه کتاب مشهور آرتور کوستلر، « ظلمت در نيمروز»، گفتند سفارت آمريکا پول داده و در توزيع کتاب کمک کرده است. رفت و آمد فلان آقا به سفارت شوروی و به آلمان شرقی اشکالی نداشت و در جهت رهايی خلق های ستمديده بود. اما بدا به حال کسی که کلمه ای در نکوهش رفيق استالين می گفت. عده ای در اين کشور هنوز می گويند "مجمع الجزاير گولاگ" سولژنيتسين رمان است نه شرح رويداد های واقعی. در آمدن از چنبر اين افکار آسان نبود؛ قضيه همه گير بود. به تعبير هگل، روح زمانه بود. امروز روح زمانه چگونه است؟ ما چون محاط در آن هستيم و فاصله روانی نداريم شايد درست متوجه نشويم. به هر صورت منظورم اين است که مقابله با جريان های مسلط کار آسانی نيست. اکثر افراد بشر هميشه مثل آب اند و سرازير می روند. وقتی می شود در سرازيری افتاد و به به و چه چه شنيد، چه کاری است که آدم سربالايی برود؟ چه کاری است که با جريانات چيره گر فکری در بيفتد؟ |
مطالب مرتبط شعر ایرانی، ذائقه جهانی15 مهر، 1385, شنبه 07 اکتبر 2006 | روز هفتم بيست سال از مرگ غلامحسين ساعدی گذشت23 نوامبر، 2005 | فرهنگ و هنر بزرگداشت نادر ابراهيمی در خانه هنرمندان03 اکتبر، 2005 | فرهنگ و هنر شاهرخ مسکوب: فراتر از کلاسهای رايج روشنفکری13 آوريل، 2005 | فرهنگ و هنر 'مولوی آمريکا را تسخير می کند'11 آوريل، 2005 | فرهنگ و هنر داستان ايرانی در غربت: گفتگو با محمود کيانوش28 ژانويه، 2005 | فرهنگ و هنر گفتگو با محمد شمس لنگرودی26 ژانويه، 2005 | فرهنگ و هنر | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||