|
ماجراهای از سمرقند تا تاشکند | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چند ساعت پيش از ترک سمرقند به تاشکند روبروی در ريگستان و کنسرتهای "ترانه های شرقی" اين خانمها منتظر بودن که در برای عموم باز بشه تا که بيان روبروی صحنه. اين آخرين تصويری بود که من از محل برگزاريه فستيوال ديدم.
کيسه نايلونم مريض شده ! وقتی که نصفه شبی چمدونها رو می بستم ديدم يک بوی بد عجيبی تو اتاق می ياد! هی بو کشيدم. معدن بو سر از کيسه نايلون خريد درآورد. کيسه ای سفيد شبيه زنبيل که توش بادوم و غيسی و ... انداخته بودم و چند قطره هم آب شاتوت تازه! بوی بد شديد ( بوی تويله ) می داد. هر چی بو کردم ديدم نه معلوم نيست اين بو از کجا وارد نايلون شده؟! بهرحال معمای اين بو با من بود تا الان صبح تو فرودگاه تاشکند که ديگه ديدم اين بو داره کلافه ام می کنه. حالا که از روی شکموئی تموم بادومهای سمرقندی رو کشيدم بيرون فهميدم که خود کيسه نايلونه که بو گند می ده. توجه: بقيه موضوع نايلون رو دارم تو سالن فرودگاه استانبول می نويسم. تو هواپيما بوی نايلون بيشتر شد. درشو باز کردم. ديدم داره بتدريج پودر می شه! و می ريزه روی بادومها. هواپيما که نشست نايلون رو انداختم دور و پودرش و از روی بطری و بادومها پاک کردم. اما بقيه سفر . . . ماشين نفتی ساعت يک و نيم شب، راننده آمد و چمدونها رو گذاشتم صندوق عفب و نشستم تو بوی نفت! يعنی ماشين رو بجای شامپو با يک پيت نفت گويا شسته بود. و اينو بگم که تا آخر سه ساعت و نيم ماشين سواری از سمرقند به تاشکند ( که قرار بود ۵ ساعت باشه ولی به علت سرعت ديوانه وار راننده کوتاه تر شد ) به اين بوی نفت عادت نکردم که هيچ بوی نفت هم گرفتم. فرهنگ باستانی مشترک تهران وسمرقند
آقا از اول ديدم که کمربند سرنشين نصفش هست، نصفش نيست! بعد راننده به قصد کشت گاز می داد. يک چيزی می گم يک چيزی می شنوينها. و نکته بسيار ترسناک وجالبی که تو عکس خوب نيافتاده کيلومتر شمار اين بابا بود. در حالی که مثل يک ماشين کورسی از روی چاله چوله های آسفالت پرش می کرد، از صفر بالاتر نمی رفت!
از کنار کاميونها سبقط می گرفت. من به عمرم نديده بودم که کسی با يک ماشين معمولی با سرعتی که شايد گاهی به ۱۵۰ کيلومتر هم می رسيد، تو جاده های بيرون شهر و وسط شهر بی باکانه بره. من دائما فکر خط عمر کف دستم بودم که نصف بقيه کف دستهاست. فالگيرها می گن: نترس يک اتفاق بدی می افته ولی زنده می مونی البته به احتمالی تا ابد فلج می شی! من هر وقت خودمو تو خطر جدی حس می کنم به فکر خط عمرم می افتم. چه جاده شلوغ و قشنگی آخه ازبکستان گويا فقط يک فرودگاه داره و اون فرودگاه تاشکنده ( پايتخت ) بنابراين جاده های شهرستان نصفه شبها هم شلوغه و همه داره می رن تاشکند ما هم جزوشون. سر راه بازارچه ها با چراغهای زنبوری و نورافکن چشم کورکن باز بودن و همه چيزهای اضطراريه يک راننده خواب آلو رو می فروختن ازکاست پاپ اضطراری تا خربزه طرد. بيشتر نون فروشها هم خانم بودن که تو عکس هيچی شون معلوم نيست.
کمی جلوتر( يعنی ۱۰۰ کيلومتری جلوتر )، خربزه و هندونه ( اينجا بهش می گن تربزه ) فروشها باز لامپهاشون چشم کور می کرد و زيرش هم خر و پفشون براه بود. يه نکته: اينجا رسمه که خربزه ها رو زير آفتاب خشک می کنن و بعد مثل مو بهم می بافنشون و بعنوان خشکبار می فروشن. دو نکته: اعتقاد دارن که بعد از خربزه نبايد آب بخوری و گرنه شکمت می ريزه به هم. اين اولين جمله ای بود که راهنمامون موقع ورود به ازبکستان به ما گفت! حالا بقيه ماجرا... ( اگه حوصله تون سررفت عکسها رو نگاه کنين و برين سر تيتر بعدی ) حمله خربزه به فرودگاه
بالاخره بعد از کلی وحشت و جاده تاريک رسيديم فرودگاه و رفتم دم دروازه خروجی که ماجرای جديدی با شرکت خربزه شروع شد! خربزه های اينجا به حدی اعتياد آوره که دارم می بينم مسافرها دارن بعنوان ساک دستی، خربزه سوغاتی می برن. دختر و پسر و پير و جوون، روس و ازبک فرق نمی کنه، با يک جديت خاصی خربزه بدست رفتن پشت دروازه هواپيما.
"طعم هندونه" ، کاری نو از کارگردان بنام سينمای جايزه ، بهزاد کياسمرقندی.
بفرمايد تماشا کنيد: البته من خودم به تربزه ( هندوانه ) سمرقندی اعتياد پيدا کردم. جوری که تو جاده ويارم گرفت و درحالی که سرم از خواب لق لق می زد، راننده رو مجبور کردم که بزنه کنار و يک هندونه به شرط چاقو بخره. حالا اين آقا اصلا اسم هندونه رو نشنيده بود آخر سر من ديگه با حرکت دست و نگاه عصبی اسم چيزهای شبيه به هندونه رو گفتم تا که رسيدم به خربزه. اين آقا مرز مشترک فرهنگيش گرفت و گفت آهاااا. خربزه! زديم کنار و بعد از اينکه از پشت کوه ای از خربزه ها ردش کردم هندونه رو نشونش دادم و گفت: آها تربزه! حالا! آقا از شانس ما ساعت ۳ صبحی تنها تربزه بد ازبکستان نصيب ما شد و ديگه بعد از دو قاچ گفتم: بريم آقا. ولی راننده تازه کيفش شروع شد می گفت: نه خوبه مزه خربزه می ده. ( البته اينجای فيلم مستند ما علمی تخيلی بود ) که البته اون نفهميد من چی می گم و کاست تو ماشين رو بلند کرد!من ازهندونه فروش اون مسير متشکرم که من و ازهندونه سمرقندی ترک داد. من و موبايلش و جاده ازمعجزات راننده ما اين بود که نه تنها با چشمهای خمارخواب آلو رانندگی می کرد، بلکه همزمان برای زنش با موبايلش متن عاشقانه می نوشت. در حالی که با سرعت سرسام آوری تو جاده های تاريک مطلق ازبکستان ويراژ می داد من آنتم رفت بالا و ديدم که اين موضوع عکسه! گفتم يواشکی يک عکس ازش بگيرم. دوربينم رو روشن کردم و يواشکی بطرفش نشونه رفتم حالا همه جا تاريک تاريک بود فقط نور آبی موبايلش و صفر کيلومترشمارش روشن بود و ساعت که شده بود ۲:۳۰. دگمه دوربين و که زدم، از شانس گندم، فللش زد. يکدفعه انگار که ماشين منفجر شده! هر دومون يهو پريديم و هم ماشين موقتا از مسير خارج شد و هم متن موبايلش خراب شد و دوباره از اول شروع کرد!
تف به اين شانس امنيت تو ازبکستان خيلی منظم و جديه. با اينکه باتوم پليسهای راهنمائی نصفش لامپه قرمزه (بخدا) مردم ازشون خيلی حساب می برن و حرف اول و آخر با اونهاست.
تو راه هر ۴۰ کيلومتر يک پاسگاه بود که صندوق عقب ماشين رو نگاه می کردن. حالا اين راننده ما گويا يک عادت وسواسی داره و ما نمی دونستيم. هر بار نزديک پاسگاه می شديم، در و باز می کرد و يک تف گنده می نداخت رو آسفالت بعد وقتی از کنار پليسها رد ميشد بهشون ذل می زد. يکبار که فکر کنم بازرسی سوم بود، در و باز کرد و يک تف انداخت. بعد که رسيديم به پليس رفت تو فکر انگار که از تفش راضی نبوده باشه ها اونجوری داشت به جاده نگاه می کرد. ديگه پليس به ما ايست داد و از کنار در راننده داشت که رد می شد ... دوباره درشو باز کرد و يک تف جانانه انداخت دم چکمه پليس. من اشهد و خوندم و اون گازشو داد. پليسه هم بدون هيج واکنشی به ماشين بعدی علامت ايست داد. جاده با موسيقی متن
من ديدم که با راننده نمی تونم حرف بزنم چون زبون همو بلد نيستيم. اون روسی و تاجيک و ازبکی و چينی و اسپرانتو و کلدانی و زرگری بلد بود و من فقط فارسی و انگليسی. پس موسيقی بزاريم که بيدارمون کنه، بد فکری نيست. من هم کلمه بين المللی موسيقی رو گفتم و اون فوری يک کاست موسيقی بی کلام ۴۰ سال پيش رو با صدای بلند برام گذاشت. يعنی خواب آورترين موسيقی دنيا که معمولا تو آسانسورهتلها پخش ميشه. ديگه از اون به لحظه به بعد يک چشمم به راننده بود و يک چشمم به عزرائيل که بالا سرمون پرپر می زد.
ديگه وقتی رسيديم تاشکند سپيده زد و از طبيعت وحشی راه فقط يک سگ متلاشی شده روی آسفالت ديديم و يک روباه دم خربزه ها. رسيديم فرودگاه و تو هواپيمای ازبکستان توالت شد اتاق سيگاری ها. هر کی می رفت توالت و بر می گشت بوی سيگار همه جا رومی گرفت. ديگه چيزی ندارم از سفر بگم.
الان تو سالن پروازهای داخلی نشستم و منتظر پرواز به آنتاليا و دلهره های جديد هستم.
تی فدا، بهزاد |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||