|
مارکس از آرمان تا ايدئولوژی | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کارل مارکس (۱۸۱۸-۱۸۸۳) بی گمان يکی از بانفوذترين چهره های تاريخ فلسفه و برجسته ترين نماينده انديشه سوسياليستی در جهان است. انديشه مارکس، تنها مجموعه ای از عقايد فلسفی و تأملات نظری نيست، بلکه نظامی پردامنه و هم بسته است که تمام عرصه های سياسی و اجتماعی و فرهنگی را در بر می گيرد.
کتاب جدال علم و فلسفه در انديشه مارکس نوشته نادر انتخابی به جنبه مهمی از کار اين انديشمند، يعنی جايگاه علم در ميراث فکری او، پرداخته است. کتاب کوشيده است به چند پرسش اساسی پاسخ دهد: آيا توسل به اصول و يافته های دانشهای تجربی برای توضيح ساختار اجتماعی - اقتصادی جامعه کارآمد است؟ آيا به راستی مارکس به يگانگی معرفت شناسی و روش شناختی علوم تجربی و علوم انسانی باور داشته است؟ الگوها و قالبهای علمی بر شکل گيری انديشه های مارکس چه تأثيری داشته است؟ پايه گذاری "سوسياليسم علمی" تا پيش از مارکس، کمونيسم آرمانی حق طلبانه بود که شوق و آرزوی ديرين انسان را به برقراری برابری و عدالت بيان می کرد. هدف اصلی مارکس آن بود که برای مبارزه محرومان و ستمديدگان در راه دستيابی به جامعه ای بهتر و عادلانه تر، شالوده نظری استواری تدوين کند. برای ارتقای کمونيسم از آرمانی کمابيش وهم آلود به ايدئولوژی جامعی با اصول صريح و روشن، مارکس بر آن شد که سوسياليسم را با موازين علمی همراه کند تا اين انديشه اجتماعی از اعتبار و نيروی اقناعی علوم تجربی برخوردار گردد. فريدريش انگلس دوست و همکار مارکس، بزرگترين دستاورد او را تبديل سوسياليسم از تخيل به "علم" دانسته است. چيرگی علم بر فلسفه ديدگاه رايج در انديشه معاصر حوزه های علم و فلسفه را از هم جدا می داند. وظيفه اصلی علم شناختن روابط پايدار ميان پديده های طبيعت و عالم مادی است، و کار عمده فلسفه انديشيدن در بنيادی ترين مسائل هستی بشر. دوران مدرن، با شکوفايی دانش ها و فنون گوناگون، چيرگی انسان را بر طبيعت و توانايی بی پايان او را در تسخير جهان مادی نشان داد. پيشرفتهای شگرف علمی به اين فکر قوت داد که "می توان به برکت علوم طبيعی تصويری نظام مند از جهان و سازوکارهايش ترسيم کرد و تنوع بی پايان طبيعت را با قانونی کلی و عمومی تبيين نمود." (ص ۹) فصل اول کتاب با عنوان "هگليان جوان و فلسفه نقد" به نخستین مرحله زندگی فکری مارکس می پردازد. او که فعالانه در مجادلات فکری و مناظرات فلسفی شرکت داشت، از حدود سال ۱۸۴۵، به بينش "علمی" گرايش يافت و مباحث مجرد فلسفی را تا حد زيادی کنار گذاشت. مارکس و انگلس پی گيرانه "به فراگيری دانشهای تجربی روی آوردند به اين اميد که شايد با بهره گيری از روشهای معمول در اين دانشها بتوانند شناخت های نوپايی که انسان و جامعه را برمی رسند به مرتبه علم برکشند..." (ص۱۰) مارکس و انگلس که "نه به تفسير جهان، بلکه به دگرگون سازی آن" می انديشيدند، به اين نتيجه رسيدند که "کليد فهم سازوکارهای جهان را در نه در فلسفه، بلکه در علم بايد جست...."(ص ۵) در فصل دوم کتاب به عنوان "از نقد لاهوت تا نقد ناسوت" و در فصل سوم به عنوان "نقد فلسفه و ايدئولوژی" مراحل گسست مارکس از فلسفه محض و گرايش به "فلسفه علمی" تشريح شده است. قانونمندی های کلی در طبيعت و جامعه بخش دوم کتاب با عنوان "پرسش هايی درباره علم و معرفت شناسی" کاوشی است در چندوچون آشنايی کارل مارکس با دستيافته های علمی روزگارش. از مطالعه برخی از آثار مارکس اين انديشه قوت می گيرد که او به تأسی از روحيه علم باوری روزگار خود، تا حدی به يگانگی دانشهای طبيعی و انسانی اعتقاد داشت. از ديد مارکس علوم تجربی روابط ميان روندهای اصلی طبيعت را به صورت قوانین پایدار تعريف و تبيين می کنند و فلسفه عام ترين این قوانين را به صورت مجموعه ای از اصول کلی، جمع بندی می کند. در پرتو اين تعميم ساده گرايانه، می توان نتيجه گرفت که قوانين اصلی در سه حوزه طبيعت و جامعه و انديشه مشترک هستند، و روابط پيچيده اجتماعی را می توان با همان دقت روابط علمی توضيح داد. آرزوی مارکس رسيدن به قوانينی عام بود که بتوان به ياری آنها شکل بندی (فرماسيون) يک جامعه را شناخت و در مسير دلخواه متحول ساخت. مارکس، و بيش از او، ياران و پيروان جزم انديش او به اين توهم دل سپردند و بر تفاوت بنيادين ميان طبيعت و جامعه بشری ديده بستند. تا آنجا که انگلس، منطق ديالکتيک را "علم فلسفی" خواند و روندهای اصلی تکامل را در حوزه های طبيعت و جامعه و انديشه بشری يکسان دانست. مارکس مدعی شد که "دگرگونی های مادی ساختار توليد اقتصادی جامعه را می توان با دقت علوم طبيعی توصيف کرد... او گاه از قوانينی که دانشمندان علوم طبيعی کشف کرده بودند در بررسی های اجتماعی استفاده کرده است." (ص ۱۹۲) فصل چهارم کتاب ردپای "علم باوری" را در آثار مارکس با دقت و نکته سنجی فراوان نشان داده است. موجبيت يا هدفمندی در تاريخ؟
فصل های آخر کتاب به شکل گيری نهايی انديشه مارکس در قالب يک ايدئولوژی سياسی پرداخته است، که ماترياليسم تاريخی ستون اصلی آن را تشکيل می دهند. از ديد مارکس و به ويژه برخی از پيروان او، "ماترياليسم تاريخی" سير تحول جوامع را روشن کرده است. نه تنها گذشته جوامع طبقاتی (تاريخ)، بلکه حال و آينده آنها (پراکسيس انقلابی) را می توان شناخت و آگاهانه بر آن تأثير گذاشت. انگلس آشکارا گفته است: "همان گونه که داروين قانون تکامل طبيعت ارگانيک را کشف کرد، مارکس نيز کاشف قانون تکامل تاريخ بشری بود." (ص ۱۹۴) با تکيه بر اين آموزه ها بود که پيروان مارکس با ايمان به "حقانيت تاريخی طبقه کارگر" نوعی غايت گرايی تاريخی را ترويج کردند. با اعتقاد به موجبيت (دترمينيسم) تاريخی، "آينده" به امری قدسی و فرابشری تبديل می شود، و شالوده ای می گردد برای يک ايدئولوژی بسته و تمام گرا. قرن بيستم شاهد چند نمونه از پيامدهای فاجعه بار چنين نگرشی بوده است. به زبان فارسی آثار بسياری درباره مارکس و انديشه او انتشار يافته است. بيشتر اين آثار به اغراض سياسی آلوده اند. يا به هوای گردآوری پيروان بيشتر، به طور يک جانبه انديشه او را تبليغ کرده اند، و يا يکسره به نفی اهميت کار و نقش او پرداخته اند. کتاب جدال علم و فلسفه در انديشه مارکس نوشته نادر انتخابی يکی از نخستين گام های دانشورانه و مستقل پژوهشگران ايرانی در اين عرصه است. مشخصات کتاب: | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||