|
شبه معماى كتاب در ايران | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کتاب قرار است در حل معماها به خواننده کمک کند. يا دست کم به صورت مسئله شکل بدهد و او را راهنمايی کند که چه نادانسته هايی را اگر بداند به دردش خواهد خورد. مشکل آنجاست که در ايران خود پديده کتاب تبديل به نوعی معضل شده است. معما انگاشتن پديدهها البته در جامعه ايران رايج است و فرهنگ ايرانی رمز و راز زدايی و نگاه مستقيم را چندان خوش نمیدارد. با اين همه، در مورد کتاب گاه تمايلی به درک و حل اين معما ديده میشود. يکی دو پرسش رايج: چرا تيراژ کتاب نسبت به چهار دهه پيش پائين آمده است و پائينتر میآيد؟ و آيا مردم به اندازه کافی کتاب میخوانند؟ تعريف کافی بودن خود سؤال ديگری است. در مواردی هم که پرسش هايی مستقيم مطرح نمیشود درک موضوع آسان نيست: چگونه ممکن است شمار ناشران کشور بيش از دو برابر و نيم تعداد کل کتابفروشیها باشد؟ بخش بزرگی از اين کتابفروشیها در چند خيابان اطراف دانشگاه تهران گرد آمدهاند و اگر بازار کتاب قادر به سرپا نگه داشتن کسب و کاری ظاهرا پررونق و پرداخت سرقفلی هايی قابل توجه است، پس چرا مانند ساير جاهای دنيا کتابفروشیهای بزرگ پا نمیگيرد؟ فلسفه وجودی چند صد کتابفروشی مشابه و چسبيده به هم که عنوانهای محدودی را همگی دارند و بسياری کتابها را هيچ کدام ندارد، چيست؟ با اهل نشر و کتاب که صحبت کنيد، توضيحاتشان در پاسخ به اين سؤالها جای ترديدی در روشن بودن موضوع باقی نمیگذارد. اما کار به سخنرانی و مقاله که میرسد، سؤالها و ترديدها تکرار میشود. يعنی در سطح خصوصی و شفاهی ظاهرا معمايی وجود ندارد، اما در سطح رسمی و مکتوب چرا. دولت چه نقشی بايد داشته باشد؟ يکی از موارد دودلی اهل نشر اين پرسش است که دولت در صنعت کتاب دخالت کند يا کنار بماند. برخی می گويند اين همه رشته و حرفه بدون دخالت دولت کارشان را میکنند. کسانی میگويند صنايع کابينت سازی و توليد پوشاک را نبايد معيار گرفت؛ کار نشر مثل آموزش و پرورش و کشاورزی است و بدون پرداخت يارانه مستقيم و کافی میخشکد. جايی که حتی دو روزنامه سابقاً بزرگ کشور خواننده و آگهیدهنده کافی ندارند و بدون يارانه های هنگفتی که نقداً از بودجه عمومی میگيرند قادر به ادامه حيات نيستند، اهميت اين کمکها به نشر کتاب روشن تر میشود. در نتيجه سياست توزيع يارانه، ناشران خرده پای بسياری قدم به ميدان گذاشتهاند. در همين حال، اين طرز فکر در ايران رواج پيدا می کند که دولت هم يکی ديگر از جيب های عميق و گلوهای گشادی است که از محل پول نفت ارتزاق می کنند؛ و صنعت نشر به خواننده مديون است چون پول متعلق به خودش را خرج می کند، اما در برابر آنچه از بودجه عمومی میرسد دينی به دولت ندارد. پديده غريب بالا زدن شمار ناشران از شمار کتابفروشيها، با نوع اقتصاد ايران همخوانی دارد، اقتصادی که در آن بخش پنهان هر چيزی بزرگتر و مهمتر از بخش پيدای آن است. در ايران کمتر پديدهای در اقتصاد را میتوان با توجه به آمار و ارقام توضيح داد. هر چيزی دارای صورتی است پنهان که روی کاغذ و در محاسبات رسمی نشان چندانی از آن ديده نمیشود. قانون بودجه فرماليتهای است بيشتر برای پوشاندن تا برای نشاندادن. و دفتر رسمی شرکت که به اداره دارايی ارائه میشود غير از دفتری است که در محاسبات داخلی به کار رود. بر اين قرار، درک صنعت نشر ايران بر پايه آمارهای رسمی در حکم شکار سايه است. پرنده در جايی ديگر میپرد. مينی کتابفروشی های بی شمار تأسيس صدها مينی کتابفروشی هم با فرهنگ حاکم بر کسب و کار در ايران مطابقت دارد: شريک اگر خوب بود خدا هم شريک میگرفت. فقط يکی از نتايج کتابفروشی يکدهنه با ويترينی به عرض يک متر و نيم اين است که فضای کافی برای عرضه چشمگير کتابها وجود ندارد. ديوان غزل سراهای رمانتيک را پشت ويترين می گذارند اما کتابهايی که به درد دنيا و آخرت خواننده میخورد ته قفسهها گم و گور است، زير کتابفروش بايد هوای دخل را هم داشته باشد. با اين همه، تصويرهايی که از تيراژ به دست میدهند غالباً دقيق نيست. مثلاً اگر در سال ۱۳۴۴ هر سال يک کتاب درباره اروپای قرن نوزدهم چاپ میشد و اگر امروز هر هفته يک کتاب در اين زمينه بيرون میآيد، پس تيراژ سه هزاری چهل سال پيش در واقع از صد هزار گذشته است. تکيه بر کتابهای روشنفکرپسند و خواصخوان سبب شده تا يک زمينه ديگر ناديده بماند. طبق آمار رسمی، تيراژ بسياری کتابهای مذهبی سر به چندين صد هزار میزند. اگر کتابهايی برخوردار از چنين تيراژهايیاند، پس اوضاع به آن بدی هم نيست، اما ناظرانی اعتقاد دارند اين مداری است صوری و بسته که به کتابخانههای دولتی (يا به مقواسازی) ختم میشود و به بازار عرضه و تقاضا ربطی ندارد. معمای تيراژ درهرحال، يک معما جای معمايی ديگر را میگيرد. زمانی فريدون آدميت میگفت از راننده تاکسی میشنود که کتاب «اميرکبير و ايران» او را خوانده است، و با ترديد میپرسيد چگونه ممکن است کتابی با اين همه خواننده در همان سه هزار نسخه چاپ اول در جا زده باشد. در عصر جديد، رمان «جزيره سرگردانی» در ۸۸,۰۰۰ (درست خوانديد: هشتاد و هشت هزار) نسخه به بازار میآيد. «جامعه شناسی نخبه کشی»، درباره پيشگامان ناکام ترقی در ايران، طی چند ماهی که محاکمه شهردار اسبق تهران ادامه داشت، مدام تجديد چاپ می شد و به چاپ بيست و يکم رسيد. سی سال پيش سؤال اين بود که آن همه نسخه از کجا میآيد. اکنون سؤال اين است که اين همه نسخه کجا میرود و چرا از کمبود خواننده می نالند؟ کتاب که قرار است گره گشا باشد در ايران تبديل به نوعی معما شده است. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||