جوانه در چمن ما گه شگفتن سوخت زبان غنچه به هنگام شکوه گفتن سوخت خزان سواره به پهنای عشق میتازد مشام باغ ازین واژه ازشنفتن سوخت شکنج بغض فشارد گلوی احساسم به شوره زار لبم لحظه لحظه گفتن سوخت صدای مشت من اندر کرانه شب دوش اذان صبح دمید وبه گاه خفتن سوخت چرا به طالع ما گوش روزگار کراست که گوهر سخن ما بگاه سفتن سوخت هزار راز نهان است روز فردا را چو رستمی سخنم در دل از نهفتن سوخت مشهد 14/7/69 |