|
آن شهسوار سرگردان با آرمان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
سروانتس در پنجاه و هشت سالگی رمان بزرگ خود دون کيشوت را انتشار داد و به آنچه می خواست دست يافت: پول و شهرت. هر چند او پانزده سال بعد وقتی دومين بخش رمان را به يايان رساند درگذشت، اما اثری که خلق کرده بود به راه خود رفت و جايگاهی بی مانند در قلمرو ادبيات جهان به خود اختصاص داد، چنان که دون کيشوت امروزه شايد يکی از اندک آثار ادبی بی زمان باشد. علت جاودانگی اين اثر را بايد در حماقت ضدقهرمانش جست. مهم ترين مضمون اين اثر بلاهت توأم با ذکاوت مردی است که آرمانگرا و عدالتجوست و با اين حال چون ناهمزمان است با زمانه، کارهای سلحشورانه او مايه ريشخند ديگران است. می دانيم که نوجوانی سروانتس مصادف بود با دوران سربلندی اسپانيا که می خواست به جهان "نامتمدن" آن روزگار (آمريکای مرکزی و آمريکای جنوبی) تمدن و آيين مسيحيت بياموزد. تأمل بر افول يک دوران بی افتخار سلحشوران اسپانيايی باور داشتند که به حقيقت مطلق دست يافته اند و از اين رو بر آن بودند که جهان را به خواست خود دگرگون کنند. اگر دون کيشوت به قلم سروانتس آفريده شد، شايد يک دليلش آن باشد که جوانی تا سالخوردگی نويسنده نه تنها با ماجراهای سلحشوری توأم بود، بلکه او به چشم ديد که چگونه اسپانيا از آن اوج فرو افتاد و مجبور شد بپذيرد که آدمی با سلحشوری و تکيه به آيينی مانند مسيحيت نمی تواند ملت های ديگر را در بند کشد و آنها را به خواست خود تغيير دهد. سرخوردگی سلحشوران اسپانيا از پايان استعمار، از گذار به دورانی ديگر نشان داشت. از اين نظر سروانتس، دون کيشوت را در دوران گذر از يک دوره به دوره ای ديگر نوشت و تجربه های دوران جوانی اش را که با يک دوئل آغاز شد و چند سال بعد به اسارت و حتی بردگی انجاميد، به قالب داستان آورد. اعمال سلحشورانه دون کيشوت و اراده عدالت جويانه او اگر احمقانه و حتی جنون آميز جلوه می کند، ناشی از آن است که سروانتس با نگاهی انتقادی به تاريخ اسپانيا - و به جوانی خود - می نگرد.
از اين رو دون کيشوت در اين قرائت، می تواند سندی تاريخی باشد از حماقت سلحشوران استعمارگر. دون کيشوت با اين حال شخصيتی است دوست داشتنی، و تنها وقتی احمق است که جنون شواليه گری او را فرا می گيرد. در ساير مواقع حماقت همواره در کنار هوش توأم با انسان دوستی اش بروز می کند. چنين است که خواننده رمان، هم به ضدقهرمان مشهور ادبيات جهان می خندد و هم او را تحسين می کند. در پايان، پس از آن جدال های بی حاصل و حماقت ها و آزارها، دون کيشوت به خوديابی می رسد. او شکست می خورد، اما شکستش به مفهوم پيروزی آدمی ست بر خودخواهی ها و جاه طلبی هايی که او را مضحکه ديگران ساخته است. دون کيشوت در پايان راه به اصل و گوهر وجود خود دست می يابد. راز بی زمانی اين اثر در اين پيام اميدبخش نهفته است که آدمی به رغم کوته فکری هايش، اگر بتواند به گوهر وجود دست يابد، به رهايی می رسد. تلاش دون کيشوت برای احيای دوران سلحشوری در اسپانيا، تلاش فردی است که نمی تواند خود را با زمانه همسو کند. زندگی سروانتس هم از اين تلاش نشان دارد. او همواره در غم نان بود. اگر بخت با سروانتس يار بود، شايد هرگز "دون کيشوت" نوشته نمی شد. از اين نظر سرگردانی دون کيشوت از جنس سرگردانی خالق آن است. درماندگی او هم از درماندگی نويسنده اش نشان دارد. بنا بر اين "دون کيشوت" نشانه ای از اصالت تجربه در داستان نويسی و سندی است دال بر اين حقيقت که نويسنده تنها وقتی می تواند اثری قابل تأمل و چه بسا ماندگار ارائه دهد که زندگی را به تمامی زيسته باشد. چنين است که به اعتبار دون کيشوت و از راه تطبيق اين اثر با زندگی سروانتس، تفاوت های خاطره نگاری با داستان نويسی نيز آشکار می شود. ايمان به عدالت سانچو پانزا، مردی کوتاه و فربه که دون کيشوت را در خط داستان همراهی می کند، شايسته تأمل است: او به رغم واقع بينی اش و با همه ترديدها و ترس هايش تا آخر به دون کيشوت وفادار است. سانچو به آنچه اربابش اعتقاد دارد، ايمان ندارد. با اين حال به اربابش ايمان دارد، و هرچند که ابتدا از روی آزمندی دون کيشوت را همراهی می کند، اما در پايان راه عاشق فکر عدالت جويانه و سلحشورانه اربابش می شود. به يک معنا سروانتس زندگی جاودانه را در ايمان می جويد. از اين نظر می گوييم جاودانگی اين رمان از ايمان نويسنده اش به اين حقيقت نشان دارد که ايمان به عدالت حتی اگر ناهمزمان باشد با زمانه آدمی، تنها راه ماندگاری و جاودانگی ست.
سروانتس در طول زندگی همواره با مساله ايمان درگير بود. در زمانه ای که او زندگی می کند - همچون زمانه ما - آدمی نمی توانست تصور کند که به چيزی ايمان نداشته باشد و با اين حال ايمان داشتن نيز امکان پذير نبود. از اين نظر سانچو پانزای زيرک و طمعکار را می توانيم آن بخش بيرونی سروانتس در نظر بگيريم: سروانتسی که به طمع ازدواج می کند و به ارتشاء روی می آورد، به زندان می افتد و همواره از بی ايمانی رنج می برد. با اين حال نويسنده موفق می شود در جهان داستان دو سويه بی ايمانی و ايمان ورزی را در رابطه ميان ارباب و نوکرش به هم نزديک کند. در ايمان و فرزانگی نيرويی همپای جنون نهفته است. دون کيشوت به جستجوی افتخار به راهی نافرجام رفت. او در پی حقيقتی بود که در زمانه گذار از يک دوره به دوره ای ديگر پوچ و مضحک شمرده می شد؛ او به راه شهسواران سرگردانی رفت که در جهان ما ديگر جايی برای آنان وجود نداشت. برای همين همگان به او خنديدند و با اين حال جهانی که اين شهسوار تنها و سرگردان را به سخره گرفت خاک شد ولی دون کيشوت و سانچو پانزا تا ابد زنده اند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||