|
قهرمانی با چند چهره | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بسياری از متن هايی که در ستايش يا نکوهش دون کيشوت نوشته شده را می توان در عين حال هواداری از آرمانگرايی يا واقعگرايی دانست. همين دو ديدگاه است که بر شخصيت دون کيشوت و رمان او سايه افکنده، و بر همين پايه برداشت ها و پيام های متفاوتی از اين اثر را موجب شده است.
دوگانگی سيمای دون کيشوت، يکی از رازهای ماندگاری و جذابيت پايدار آن است. امروزه نمی توان با قاطعيت گفت که سروانتس هنگام نوشتن يکی از آن صحنه های ساده دلی و بلکه ديوانگی دون کيشوت، بر او می گريسته يا می خنديده. نمی توانيم بفهميم که وقتی دلاور زهوار دررفته لامانچا به خيال جنگ با غولان، با شجاعت بر آسياب بادی حمله برده، و سپس با آن وضع مضحک و رقت آور از بالای پره آسياب به زمين سقوط کرده، خالقش چه حالی داشته است. دو سويه رمان در سويه اول رمان دون کيشوت می توان مرثيه ای خواند بر نابودی سادگی انسانی، يعنی همان معصوميت و زودباوری کودکانه ای که شجاعت سلحشوران و پيروزی آنان را در دفاع از ضعيفان باور دارد، و با يقين به حضور جوانمردی در جهان، رنج و نا اميدی را به فراموشی می سپارد. در سويه ديگر دون کيشوت، از منظر واقعگرايی، می توان رؤياپردازی را به تمسخر گرفت و گفت که تمام آن افسانه سرايی های زيبا، حرف های پوچ و ياوه بوده است: آن لاف و گزاف های دلاوران سلحشور (شواليه ها) در دفاع از حق و حقيقت، همه آن نقل ها و قصه های نبرد با اژدها و ظالمان، و آن ماجراهای پرشور دلدادگی، که قهرمان را برای کسب افتخار به آوارگی در کوه و بيابان می کشاند. در خود متن رمان دون کيشوت هم نشانه آشکاری از دوچهرگی وجود دارد: هنگامی که وی با مرکبی پير و پيزوری به راه می زند تا آيين سلحشوری را دوباره زنده کند، چهره اش اگرچه پير و خسته است، منتها ويران نشده، اما در ميانه يکی از ماجراجويی ها، وقتی دندان هايش در دهان خرد می شوند و فرو می ريزند، چهره اش مضحک و درهم چليده می شود، چنان که وی خود را "پهلوانِ افسرده سيما" لقب می دهد. اما طنزی که در اين نام و به طور کلی در واژه افسرده نهفته، به کار اين متن نمی آيد، بلکه همان دوچهرگی برجسته می ماند که انگار تمثيلی است در رمان، يا انگشت اشاره ای است تا ما را به سمت تولد و تکثر صورت های دوگانه دون کيشوت رهنمون شود. تازه حضور شخص محترمی به نام سانچو پانزا که هيچ يک از خيالات اربابش را باور ندارد، در التزام رکاب دون کيشوت آشکارا دلالتی بر همان دو چهره است. اما به احتمال، زمانی که سروانتس مشغول نوشتن رمان بزرگش بوده، خيالش تا بيش از دو چهره اين رمان قد نمی داده. تکثرهای دوگانه چهره های دون کيشوت را ما در اين زمانه می توانيم دريابيم، که واقعگرايی، جنبه های گوناگونش را به هواداران عينيت نشان داده، و زهرش را به شيفتگان خود چشانده است.
در زمانه ای که سروانتس رمان مشهورش را می نوشت، خوانندگان رمانس ها، يا به عبارت ديگر، مخاطبان قهرمانی های تخيلی، کم کم از آن لافزنی ها خسته و دلزده می شدند. هم اشراف زمين دار و هم رعيت های تيره روز آنها کم کم باور می کردند که در غارها و بيابانها ديگر غول و اژدها زندگی نمی کند. می دانستند که "جام آرتور شاه" دروغ است، و آن شاهزاده های زيبا و رؤيايی، زنانی لوس و نازپرورده بيش نيستند. در چنين زمانه ای طبيعی است که جلوه های واقعگرايی، جذاب تر از روايت های پوک و پوسيده باشد. و البته بديهی است که اين جلوه های واقعيت در ديد نابغه داستان گويی چون سروانتس بيشتر بدرخشد. حال ببينيم که چگونه از هر يک از دو چهره دون کيشوت، دو چهره ديگر پديدار می شود: دلالت متضاد ديگر از چهره دوم دون کيشوت نيز به همين سان است: سروانتس همذات با شخصيت رمان خود نيست، بلکه از اين نجيب زاده فقير لامانچايی فاصله گرفته و از بالا دارد اعمال و گفتار وی را تماشا می کند. از ديد اين چهره، دون کيشوت مردی است که لگن بر سر، در بر و بيابان نفس کش می طلبد و مضحکه می آفريند. تا سروانتس و خواننده همراه او، با نگاهی واقع گرا، رجزخوانی های او و امثال او را در رومانس ها به طنز و تمسخر بگيرند. به عبارت ديگر: مذمت آرمانگرايی از نوع دون کيشوتی آن، روی ديگری دارد که همانا ستايش واقع بينی است. بدين سان خنده های تمسخرآميز خواننده، خنده های شادمانی از آمدن واقع بينی هم هست .
جولان خيال به رغم واقعيت اما اين متن چهره ديگری دارد که هنوز پنهان مانده است، زيرا در ادبيات، آيين خيال پردازی فراموش شده و به جايش تسليم به واقعيت ترکتازی کرده است. اما اين چهره، همان چهره اول رمان دون کيشوت در زمان سروانتس نيست. اين چهره، حالا خصوصيت ها و سير و سرگذشت ديگری دارد، زيرا سبک واقع گرايی، چند قرن امتحان خود را پس داده، و بسياری آثار را به دنيای ادبيات تقديم کرده است. اين چهره که البته دومينی هم دارد ـ که همانا آن چهره خسته شده از واقعگرايی صرف است ـ تنها حسرت گذشته نيست. اين چهره دلش برای تاخت و تاز سلحشوران خيالی در جاده های تخيل تنگ شده، و آه می کشد از اين که ديگر مردی نيست که آسياب بادی را غول ببيند. با همان طنزی که چهارصد سال پيش خيال پردازی رومانس به سخره گرفته شد. اين چنين، زايش چهره ها از دل رمان دون کيشوت همچنان ادامه دارد. از اين روست که در روزگار ما، اوهام کافکايی مقبوليت می يابند و ناگهان پديده ای به نام "رئاليسم جادويی" ظهور می کند، يا تخيل آزادی مانند تخيل خورخه لوئيس بورخس متونی می آفريند که همه و همه، تسخری وحشتناک هستند بر توهم دون کيشوتی واقع گرايی: توهمی که با ساده لوحی رمانس ها و با معصوميت کودکانه خوانندگان رومانس ها، باور دارد که می تواند واقعيت خارج از وجود انسانی را با زبان انسانی بيان کند، آن چنان که اين واقعيت داستانی بر واقعيت بيرونی منطبق باشد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||