|
داستانی بر تارک تاريخ ادبيات جهان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دون کيشوت آفريده ميگوئل د سروانتس نويسنده اسپانيايی پس از گذشت چهار قرن هنوز زنده و پرکشش است. اين رمان سرگذشت نجيب زاده ای است پنجاه ساله. او رفتار و منشی غيرعادی دارد. در سالمندی هنوز ازدواج نکرده، کار خاصی انجام نمی دهد و خانه نشين است. شب و روز خود را به خواندن کتابهای افسانه ای درباره زندگی شواليه ها می گذراند. آدمی خوش خيال و زودباور است و سخت تحت تأثير خوانده های خود قرار می گيرد. دون کيشوت که شيفته دنيای قصه های رزمی و قهرمانان سلحشور آنهاست، جهان افسانه ای آنها را واقعی پنداشته، ناگهان دچار توهم می شود، توهمی که عواقبی وخيم به دنبال دارد. از آنجا که دنيا را بی عدالتی و نابسامانی فرا گرفته، احساس می کند که برای از بين بردن پليدی ها و ناروايی ها به وجود او نياز است. به اين فکر می افتد که زندگی تازه ای در پيش بگيرد: مانند سواران سلحشور لباس رزم بپوشد، به جنگ بی عدالتی ها برود، انسان های دربند را رهايی بخشد، خود را با اربابان قدرت دراندازد و حق را به حق دار برساند. او که مردی ژوليده و نحيف بيش نيست زره می پوشد و بر پشت اسبی فرتوت می نشيند. غرق در خيالات کودکانه، خود را در هيئت سوارکاران سلحشور می بيند که به دفاع از شرف و حيثيت جوانمردی بپا خاسته است. ندای وجدان به او نهيب می زند: "عالم زدست رفت، تو پا در رکاب کن!" و از همين جاست که داستان آغاز می شود. آغاز داستان در دورانی که ديگر عمر شواليه گری به سر آمده، دون کيشوت مصمم است با تنی رنجور و اعصابی ناتوان، بار ديگر بساط پهلوانی برپا دارد. زره می پوشد، کلاه خود به سر می گذارد، زوبين به دست و شمشير بر کمر بر اسبی ناتوان تر از خود می نشيند و سر به بيابان می گذارد.
از آنجا که قهرمانان سلحشور شور عشقی در دل دارند، او نيز برای خود دلبری افسانه ای می آفريند به نام "دولسينه دل توبوسو"! در فراق اين دلداده موهوم آه می کشد و در آرزوی وصال او خود را به آب و آتش می زند. برای جلب توجه معشوقه به بهانه برقرار کردن نظم و عدالت، آشوب به پا می کند، خود و ديگران را به دردسر می اندازد. اينها باعت می شود که همه به او بخندند و او را دست بيندازند. اما دون کيشوت در کارزار خود تنها نمی ماند. او مريدی می يابد به نام سانچو پانزا روستايی ساده دلی که گول وعده های فريبنده دون کيشوت را می خورد و با او همراه می شود. البته او خيلی زود در می يابد که اربابش کمی سبک مغز است، اما از روی بلاهت و آزمندی، خيال می کند که می تواند از همراهی با دون کيشوت به مال و منال برسد. چون دون کيشوت به او وعده حکومت بر يک جزيره دورافتاده را هم داده است! در جدال با ستمگران دون کيشوت به همراه گماشته اش، که او نيز بر الاغی نحيف سوار است، در جاده های پرفراز و نشيب استان "لامانچا" جولان می دهد و حوادث مضحک می آفريند. او که در اشتياق مبارزه با بی عدالتی می سوزد، خود را "شواليه سرگردان" می نامد و می کوشد از مردم ضعيف و ستمديده دفاع کند. بيشتر وقتها به خاطر خطاهايی که مرتکب می شود، يا از ديگران کتک می خورد يا به خودش آسيب می رساند. دون کيشوت در سفرهايش با مردم، حيوانات و اشيايی برخورد می کند، که آنها را در هيئتی که در ذهن خود ساخته، می بيند. دختران روستايی را شاهدخت های پری پيکر، رهگذران بی آزار را جادوگران خبيث، کاروانسراهای مخروبه را قلعه های مستحکم و آسياهای بادی را ديوهای هولناکی می بيند که از جانب شيطان گسيل شده اند! به گله گوسفندانی يورش می برد که خيال می کند لشکريان دشمن هستند. به درشکه مسافران حمله می کند، زيرا گمان می برد در آن درشکه دوشيزگانی هستند که بدکاران آنها را ربوده اند.
نجيب زاده ای قلابی که در واقع صاحب کافه ای روستايی است و قصد دارد او را دست بيندازد، او را به مقام شواليه ارتقا می دهد. زنان تن فروش و ولگردان و دائم الخمرها به حماقت او می خندند، و او در همه حال به عشق سوزانش دولسينه وفادار می ماند. دون کيشوت از هر نظر يک مرد بازنده يا به يک معنا "ضدقهرمان" است. رزم آوری های او چيزی جز خل بازی نيست، اما با نيکدلی و خيرخواهی همراه است. او از يکسو به خاطر ابراز مردانگی و پايداری در برابر ناملايمات و از سوی ديگر به دليل موقعيت ترحم انگيزش به يک شخصيت انسانی تبديل می شود که همدلی و همدردی خواننده را برمی انگيزاند. دون کيشوت در عين حال زبانی گرم و شيرين دارد، و به ويژه در لحظات خشم و عصبانيت، لاف گويی ها و رجزخوانی های او سخت دلنشين است. دون کيشوت در طول تاريخ اين اثر در هر دوره از تاريخ با برداشت های متفاوتی همراه بوده است. نخستين بار که منتشر شد، خوانندگان آن را اثری فکاهی دانستند. اما بعد از انقلاب فرانسه به دليل مضمون اخلاقی اش برداشت عميق تری از آن رواج يافت. اثر نشان می داد که هر فردی می تواند درستکار باشد و با جثه ضعيف آرمانی بزرگ را دنبال کند. فرد می تواند با قدرت های بزرگ در بيفتد، در برابر عرف و اخلاق رايج مقاومت کند و به راهی برود که خود درست می داند. از اين ديدگاه دون کيشوت اثری آرمان گراست که بر پيروزی اخلاقی انگشت می گذارد. در قرن نوزدهم بر رگه های اجتماعی آن تأکيد می کردند، اما هيچ کس نمی توانست بگويد که خالق آن سروانتس چه گرايشی داشته و چه هدفی را دنبال کرده است. در قرن بيستم بود که روشن شد که اين رمان بسيار ساده، در واقع يک اثر ادبی بزرگ و رمانی به معنای واقعی مدرن است، تا آنجا که سال گذشته شماری از نويسندگان نامی جهان آن را به عنوان مهم ترين اثر ادبی جهان انتخاب کردند. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||