BBCPersian.com
  • راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
به روز شده: 15:14 گرينويچ - چهارشنبه 26 ژانويه 2005
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
سه شعر از اشعار پنجاه و سه ترانه عاشقانه

شعر شماره ۲

نگاه کن، پرندگان زمستانی، چگونه در دل من خود را گرم می کنند
و ماه نيمه، در طراوت روحم، نيم ديگر خود را می جويد
ببين چگونه تو را دوست دارم
که آفتاب يخ زده در رگ هايم می خزد
و در حرارت خونم پناهی می جويد.

دوستت دارم
اقيانوس ها
کنار جوی خانه تو زانو می زنند
و رد قدم های تو را می بويند
توفان ها
به کناری می ايستند
تا نسيم بلورينت بگذرد
تاريکی ها کنار خانه تو جمع می شوند
تا طرح مردمکان تو را بگيرند.

دستی که تو را خلق کرده بود
تبعيد شده از بهشت
چشمی که گريزت را ديد و سخنی نگفت
تبعيد شده از بهشت
تو راز بهشت را
با خنده های درخشانت فاش کرده ای.

ای طعمه زندگی!
بال ستاره های گمشده!
تمشک غزل!
طراوت شادمانی!
بگذار
بال در بال آفتاب غرق شده در افق
به سوی تو پارو کشم
بگذار
با ستاره های زغال شده بر دو پاره آسمان بنويسم
خون تباه شده در گلوی پلنگی زخمی بودم من
که دام تو درمانم کرد

دهانت
آشيانه شادمانی است
گلويت
خفيه گاه پرنده رنگين کمانی که از کف شيطان گريخت
چشمت
دو سوره از ياد رفته بود
که بر سر راهم يافتم.

دکمه های پيرهنت
خرده ريز ستاره هايی است
که به ديدار تو از نرده آسمان خم شدند
و در کف من افتادند

ای ماهی يونس!
جرقه بی انتها!
تو را
ساعت سازی کور بامن آشنا کرد
که راز زمان را نمی ديد
و بال های تو را ديدم من
که در آسمان می جنبيد
و انتظار شانه های مرا می کشيد. -
بال نقره ای از صدف
که در اقيانوس تشنه جاودانگی غرقم کرد.

غزال کرم پوشم که نهنگ بيابانی را صيد کرده ای!
تلالو جادو!
حلاوت صبح ستاره شسته!
خدايت بودم
و تو را آفريدم
تا سجده کنم در کنارت.


شعر شماره ۲۷

آسان است برای من
که خيابان ها را تاکنم
و در چمدانی بگذارم
که صدای باران را به جز تو کسی نشنود
آسان است
به درخت انار بگويم
انارش را خود به خانه من آورد
آسان است
آفتاب را
سه شبانه روز، بی آب و دانه رها کنم
و روز ضعيف شده را ببينم
که عصازنان از آسمان خزر بالا می رود
آسان است
که چهچه گنجشک را ببافم
و پيراهن خوابت کنم
آسان است برای من
به شهاب نوميد فرمان دهم که به نقطه اولش برگردد
برای من آسان است
به نرمی آب ها سخن بگويم و دل صخره را بشکافم
آسان است ناممکن ها را ممکن شوم
و زمين در گوشم بگويد " بس کن رفيق "
اما
آسان نيست معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفته ای.

شعر شماره ۳۲

به سرش زده باد
نگاهش کنيد!
چگونه ميان درخت ها می دود، و سرش را به پنجره ها می کوبد
به سرش زده باد
دستش را
به دهان گنجشک ها گذاشته نمی گذارد سخنی بگويند
آب حوضچه را به هم می ريزد
فرصت نمی دهد که گلويش را ماه ترکند
به سرش زاده اين برهنه گرمازده،....

گفته بودم طوری بيايی که بوی تو را باد نشنود!
ديوانه شده اين پسر
پيرهنت را به دهان گرفته کجا می برد!

اخبار روز
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيدصفحه بدون عکس
BBC Copyright Logo بالا ^^
صفحه نخست|جهان|ايران|افغانستان|تاجيکستان|ورزش|دانش و فن|اقتصاد و بازرگانی|فرهنگ و هنر|ویدیو
روز هفتم|نگاه ژرف|صدای شما|آموزش انگليسی
BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران