|
نگاهی به داستان 'خاکستر و خاک' نوشته عتيق رحيمی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
از روز چهارشنبه پنجم ژانويه فيلم 'خاک و خاکستر' به کارگردانی عتيق رحيمی نويسنده و کارگردان افغان در ۷۶ سينما در پاريس و ساير شهرهای فرانسه به نمايش در آمد و با استقبال مطبوعات آن کشور روبرو شد. فيلمنامه "خاک و خاکستر" را کامبوزيا پرتوی فيلمنامه نويس ايرانی از روی داستان "خاکستر و خاک" نوشته خود عتيق رحيمی نوشته است. اين فيلم تاکنون در جشنواره های متعدد سينمايی در اروپا و آسيا شرکت کرده و بيش از ۱۰ جايزه بدست آورده است. داستان اصلی فيلم که آن را رحيمی زير عنوان اندک متفاوت "خاکستر و خاک" در سال ۱۹۹۹ منتشر کرد و سپس به زبان فرانسوی برگردانده شد مورد توجه محافل ادبی قرار گرفت و يکی از ۱۰ اثر منتخب برای جايزه IMPAC دوبلين ۲۰۰۴ شد. داستان دستگير، پيرمردی روستايی، با ياسين نواسه (نوه) خردسال و ناشنوايش در شاهراه کابل حيرتان در انتظار يک کاميون است تا او را به معدن ذغال سنگ کرکر - نزد پسرش ببرد. او در اين سوداست که چگونه خبر فاجعه ای را که بر خانواده اش فرود آمده است به پسر جوان و زود خشمش بدهد. چگونه به او بگويد که سربازان خارجی به انتقام قتل چند مامور دولت بدست مخالفان دولت دهکده شان را بدون تميز و تشخيص ساکنان آن- بمباران کردند. به چه زبانی به پسرش، مراد بگويد که زينب، زن مراد و عروس خود او از هول مرگ، برهنه از حمام ويران شده دهکده برون شده، در ميان خانه ها و جاده ها دويده و سرانجام در آتش و دود گم شده است. با چه کلماتی به پسرش بگويد که مادرش، در زير سنگ و گل خانه ويران شده اش جان داده است. و ياسين، پسر مراد از صدای مهيب انفجار ها کر شده است.
مدير معدن می افزايد: مراد می خواست به دهکده اش برود اما مقامات معدن به او اجازه ندادند. زيرا زندگی اوبا خطر مواجه می شده است. "خاکستر و خاک" اگرچه داستان درهم تنيده ای از آدم ها، حوادث و زمان و مکان واقعی است، اما ويژگيهای داستانهای درون پرداز يا روانی در آن با برجستگی نمايان است. سفر های درونی، يادها، تداعی ها و خواب های بيمارگونه به تکامل داستان کمک می کند. همچنين در برخی از موارد نمادها-و تمثيل ها معانی کلی تر و پوشيده تری را القاء می کنند. رحيمی می گويد:" وقتی به اروپا آمدم متوجه شدم که مردم افغانستان را همواره شجاع و دلير توصيف می کنند. گويا که افغانها همين يک هويت ملی و فرهنگی دارند اما از روان اين مردم از روان خسته اين مردم از روان فرسوده در جنگ آن ها کمتر گفته می شد." او شايد به همين دليل خواسته است به درون يک انسان تکه پارچه شده راه بيابد و حالات روانی او را دريابد وخواننده را هم در جای او قرار بدهد. شيوه روايت
"چشم هايت باز می شود. عرق سردی روی پوستت حس می کنی. نمی توان خوابيد آرام خوابيد. اينک يک هفته است که آرام نخوابيده ای. همين که چشم هايت را می بندی مراد است و مادرش. ياسين است و مادرش. خاک است و آتش. فرياد است و اشک... و دوباره بيداری. اينک چشمها می سوزند. از بيخوابی می سوزند. چشمها ديگر توان ديدن ندارند. چشمها خسته اند. از خستگی و بيخوابی هر لحظه می روی به پينکی [چرت زدن]، پينکی انباشته از تصوير. انگار زندگی می کنی به خاطر همين تصوير ها. به خاطر همين روياها. تصويرها و روياهای آنچه که ديده ای و نمی خواستی ببينی... و يا شايد هم آنچه که بايد ببينی که نمی خواستی ببينی." در جايی ديگر مثل اين است که راوی امر و نهی می کند: " قوطی را بگذار به جيبت. به چيزی ديگر بيانديش. به چيز ديگر نگاه کن!" مثل اين است که منٍ اول قهرمان داستان در حالت اغماست و منٍ دوم آن چه را بر او گذشته است، قصه می کند. قهرمان داستان خاموش است، اما در اندرون آن خسته دل، کسی در فغان و در غوغاست. اين شيوه خطاب به خود – امربه خود و نهی خود بيشتر در شعرو به ويژه در شعر گذشته معمول بوده است . مثالها: رحيمی خود می گويد:" راوی داستانش دوم شخص است. يک" تو" است يک "تو" ی از خود جدا شده است. بابه (بابا) دستگير در کشمکش درونی اش دو پارچه شده است. يک انسان دو پارچه است." بابه دستگيردر حالت اغمای بی باز گشت رفته است. و من دوم برخاسته از کالبدش با فرياد زندگی پر ادبار او را به يادش می دهد. بديهی است که نمونه های اين گونه داستان نويسی و اين گونه راوی معدود است. اما نمونه هايی از آن در ادبيات فرانسه وجود دارد و از جمله ميشل بيتارنويسنده فرانسوی در اثرش به نام "تغيير" قهرمان داستانش را شما خطاب می کند. اما در آن اثر" من" نويسنده وجود دارد و گاهگاه ظاهر می شود. اما در داستان رحيمی مثل اين است که نويسنده خودش را فراموش کرده است. زبان و نثر
"يک لاری ( کاميون) پل را عبور می کند. خاک سنگين را برهم می زند و خاک دوباره آرام آرام فرو می نشيند. بالای سيب بالای لنگوته بالای مژگان!" در بسياری از موارد نظم دستوری نهاد و گزاره و فعل و فاعل بر هم می خورد. رحيمی "خاکستر و خاک" را به قول خودش در يک هفته نوشته اما روی نثر آن قريب به يکسال کار کرده است و اين شيوه نثر را آگاهانه انتخاب کرده است. او می گويد "اين شيوه نوشتن من است." آزادی انديشه و درهم شکسته شدن چهار چوب مقوله اخلاقی "عفت کلام" از شمار ويژگيهای ديگر" خاکستر و خاک" است. توجه به اين مقوله و رعايت آن اگرچه شايد در مواردی صواب شمرده شود؛ اما سختگيری در آن که در محيط سنتی ادبی افغانستان و ساير جامعه های مشابه سنتی اعمال می شود، اثرات ناگواری بر شناخت واقعی و کامل شخصيتها و قهرمانهای داستان می گذارد. با وجود اين، شايد به دليل بهره بردن از آزادی بيان در محيط غرب است که اين روزها شماری از نويسندگان و شاعران مهاجر افغان در اروپا و امريکا و از جمله رحيمی آزادانه تر می انديشند و می نويسند و می توانند حصارها و قيد و بند های دست و پا گير را درهم بشکنند. در" خاکستر و خاک" بسياری از تابو های حاکم بر ادبيات ما شکسته است. قهرمان داستان، خشم خود را با دشنام های رکيک بروز می دهد. در جاهايی هم از اعضای تناسلی زن و مرد نام برده می شود. نمادگرايی
همين گونه خواب پريشان دستگير و ديدن فرج کوچکی به جای آلت تناسلی ياسين نوه اش و گم شدن همه چيز در غبار خاک پس از عبور کاميونی که ستاره سرخی بر کناره های آن نقش بسته، از شمار نماد های متعدد اين داستان است. نکته ديگر اين که "خاکستر و خاک" در چند مورد بازتاب دهنده نظريات فرويد در خصوص مسائل جنسی نيز هست. دستگير همواره در اوج فاجعه ای که هستی او را فرا گرفته است، در يادها و سفر های درونی بيمارگونه اش، زينب عروس خود را برهنه می بيند. او زينب را می بيند که برهنه از حمام بيرون می آيد و در جاده ها می دود. او در نزديک معدن کرکر از پشت شيشه جلو کاميون عروسش را می بيند که برهنه در ميان گرد و غبار جاده، می دود. در "خاکستر و خاک" جنگ و روابط خانوادگی، و به ويژه روابط پدر و پسرمطرح می شود. و در جاهايی به داستان رستم و سهراب اشاره می شود. " سهراب ها به قصد کشتن پدر خود بر می خيزند." اگر چه جنگ در افغانستان عمدتا از لحاظ ايدئولوژيک، سياسی و مذهبی مورد بحث قرار می گيرد و اما رحيمی خواسته است جنگ را از لحاظ روابط انسانی مطرح سازد و اثرات ناگوار آن را بر اين روابط و حتی روابط پدر و پسر ببيند. دستگير می انديشيد که پسرش مراد از شنيدن شرح فاجعه ای که بر سر مادر، زن و پسرش آمده ديوانه خواهد شد. اما مراد که شرح فاجعه را از زبان کار فرمايانش شنيده نه تنها ديوانه نشده است بلکه اصلا سری به دهکده اش هم نزده است. با وجود اين رحيمی سعی کرده، بگويد که مراد هم قربانی شده است. او را فريب داده اند اينجا ديگر مسئله گناه و بيگناهی مطرح نيست؛ مسئله آگاهی و نا آگاهی مطرح است. مراد از حقيقت آگاه نيست و نادانسته دنيای اميدها و آرزوهای پدر را برهم می زند. مردم افغانستان يک ربع قرن را در جنگ، مقاومت، تباهی، ويرانی، دلهره،، دربدری و بيخانمانی بسر برده اند. در يک سخن در فاجعه زيسته اند. اين وضعيت با همه زشتی و تلخی اش انبوهی از موضوع برای کار های هنری - ادبی هنرمندان و نويسندگان معاصر و نسل های بعدی فراهم آورده است. می گويند "همزمان با جنگ و انقلاب، آثار متعدد و مهمی در باره جنگ و انقلاب آفريده نه می شود. بايد سالها سپری شود تا نويسندگان آثار خوب و ماندگار بيافرينند." و حالا پس از گذشت ربع قرن به نظر می رسد که هنرمندان و نويسندگان افغانستان نخستين گامها را درين راستا می نهند. با توجه به اين تلاش ها برای بازتاب جنگ و مقاومت و فاجعه، "خاکستر و خاک" عتيق رحيمی را می توان گامی درين راستا شمرد. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||