|
'ادبيات مهاجرت حاصل ناپايداری اجتماعی' | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مجيد روشنگر که فصلنامه بررسی کتاب ( و همچنين فصلنامه کاکتوس ) زير نظر او در آمريکا منتشر می شود، شايد بيش از هر کسی ادبيات مهاجرت را دنبال کرده باشد زيرا فصلنامه بررسی کتاب در چهل و اندی شماره خود در طول سالها همواره کوشيده است بخشی از دفترهای خود را به ادبيات مهاجرت اختصاص دهد. فصلنامه کاکتوس نيز که هنوز نشريه نوپايی است و بيش از دو شماره منتشر نشده به شعر و داستان اختصاص دارد. از آنجا که پديده ادبيات مهاجرت در سالهای اخير در خارج و داخل کشور مورد توجه قرار گرفته، با آقای روشنگر به گفتگو نشسته ايم تا علاقه مندان هرچه بيشتر با اين پديده نوين ادبيات آشنا شوند.
ما در قلمرو ادبيات و سپس در قلمروهای ديگر مانند تئاتر و سينما و هنرهای ديگر می توانم بگويم که با سه اصطلاح عمده رو به رو هستيم. اولين اصطلاح ادبيات آوارگی است که از لغت يونانی Diaspora گرفته شده است. اين لغت يونانی از دو بخش تشکيل شده و به معنای پراکندن است. مثل دانه های گياه که باد آن را می برد و پراکنده می کند. علتش هم اين است که وقتی شهر بابل را در ۶۰۰ قبل از ميلاد کافران آن روز فتح کردند يهوديان را از شهر بابل دور کردند و اين کلمه "دياسپورا" از آن زمان وارد زبان شد يعنی دور کردن يهوديان از شهر بابل. وقتی يهوديان پراکنده شدند شروع کردند به نوشتن ادبياتی که اطلاق Literature of Diaspora يا ادبيات آوارگی از آنجا ناشی شد. نمونه مشهورش همان کتاب يهودی سرگردان است. در جنگ بين الملل اول و سپس در انقلاب اکتبر روسيه ما با اصطلاح ديگری رو به رو شديم به معنای ادبيات تبعيد. وقتی تروتسکی را بعد از انقلاب از روسيه تبعيد کردند و بعد از اينکه در کشورهای آسيايی و آفريقايی تازه به استقلال رسيده، کودتاهای پشت سر هم اتفاق افتاد و عده ای از نويسندگان همراه رهبران سياسی به جاهای ديگر تبعيد شدند، ما با ادبيات تبعيد آشنا شديم. بويژه در سالهای ۱۹۵۰ ميلادی که به دهه نسيم آزادی مشهور است و کشورهای آسيايی و آفريقايی يکی پس از ديگری استقلال خود را به دست آوردند، اما پس از استقلال نيز با وقوع کودتاهايی، بسياری از نويسندگان اين کشورها تبعديد شدند و ادبيات تبعيد گسترش بيشتری يافت. در حال حاضر که ما ادبيات مهاجرت را به کار می بريم Literature of migration يا Literature of migrancy به دليل آن است که ديگر آن حالت تبعيد در مورد افرادی که جا به جا شده اند، صدق نمی کند. فرض کنيد در مورد ايرانيان، هندی ها، پاکستانی ها و يوگوسلاوها، همينطور در مورد آفريقايی هايی که به کشورهايی مثل فرانسه رفتند يا مردم کشورهای شمال آفريقا، مراکشی ها و الجزايری ها، که بين اين کشورها و فرانسه يا بلژيک رفت و آمد می کنند، ديگر مسأله تبعيد مطرح نيست بلکه جا به جايی جغرافيايی مطرح است. الآن اين اصطلاح آنقدر مقبوليت عام يافته که بسياری از دانشگاهها در سراسر دنيا، سمينارهای ادبيات مهاجرت، سينمای مهاجرت، تآتر مهاجرت و از اين قبيل برگزار می کنند. برگرديم به سوالتان که از وجه اختلاف ادبيات تبعيد و مهاجرت پرسيديد. لازم است بگويم در ادبيات تبعيد اگر شما با يک اثر داستانی رو به رو باشيد، خشم نويسنده را در سراسر داستان می بينيد و اين خشم در لايه های آشکار رمان به چشم می خورد. چون کسی را به زور از سرزمين مادری کنده اند و به جای ديگر پرتاب کرده اند. مثلاً رمان در سفر خانم امير شاهی نمونه ادبيات تبعيد است. از همان سطر اول شما خشم نويسنده را حس می کنيد ولی همنوايی شبانه ارکستر چوبها نوشته رضا قاسمی در قلمرو ادبيات مهاجرت است. برای اينکه صحبت خشم و اين جور چيزها نيست، اگر هم باشد، در لايه های زيرين است، در حالی که در رمان تبعيد همانطور که گفتم خشم و خروش در لايه های آشکار رمان قرار دارد. رضا قاسمی در اين رمان فضای زندگی يک مهاجر را موضوع رمان خود قرار داده است. اين کتاب را پنج شش سال پيش در بررسی کتاب نقد کرديم و آرزو کرديم که در ايران چاپ شود. دو سال پيش در ايران انتشار يافت و برنده جايزه اول رمان هم شد. يا رمان دکتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد، نوشته شهرام رحيميان که اول بار تمام متن آن را ما در فصلنامه بررسی کتاب چاپ کرديم و هوشنگ گلشيری، هنگامی که مقدمه مرا در باره اين کتاب خواند آن را به ايران برد و منتشر شد و بعدها جايزه بنياد گلشيری را هم برد. همين الان خانم روح انگيز شريفيان که در لندن هست رمانی نوشته است به نام چه کسی باور می کند رستم؟ که راوی آن زنی است که در سرزمين ديگری زندگی می کند و دارد با حسرت از يک عشق دوره جوانی صحبت می کند. سراسر کتاب بيان حسرت عشقی است که از دست رفته است. منتها اگر اين جا به جايی جغرافيايی صورت نمی گرفت، اين ساختار که در اين رمان بازسازی شده نمی توانست به وجود بيايد.
ما در ايران سه دوره مهاجرت بزرگ داشته ايم. اولی پس از حمله اعراب، که آثاری که از آنها برای ما باقی ماند. در دوره دوم شاعرانی که در دوره صفويه به هند رفتند شعر متفاوتی را عرضه کردند که به آن سبک هندی گفته شد، ولی نتيجه و تجربه به خاطر همان جا به جايی جغرافيايی حاصل شده است. سومين دوره هم همين است که امروز پا گرفته است.
برای اينکه مهاجرت يک پديده مدرن است. از جنگ بين الملل دوم به بعد...
نه، منظورنم از نظر آماری است. تعداد مهاجران در سراسر دنيا اکنون از ميليون ها متجاوز است. شايد حدود صد ميليون است...
خب، چون پديده، پديده مدرن امروزی است که همه کشورها را در بر می گيرد. يعنی شما کشوری را در جهان سراغ نداريد که با پديده مهاجرت رويارو نباشد. ببينيد در همين جنگ بوسنی، چه تعداد کثيری از يوگسلاوهای سابق به اروپا آمدند.
بزرگترين نمايندگان اين نوع ادبيات هندی ها هستند. کسانی مانند "نای پل" که در تمام داستانهای او، فضا، فضايی است که آدم ها از سرزمين بومی خود کنده شده اند و در سرزمين به اصطلاح ميزبان با تجربه های تازه ای رو به رو هستند؛ يا سلمان رشدی؛ يا نماينده ديگری که کمتر شناخته شده است به اسم "حنيف قريشی". اين نويسنده داستان کوتاهی دارد که در آن پسری مدام دنبال موسيقی پاپ و هيپی گری و از اين حرف هاست. پدر به او غر می زند که چرا همش دنبال اين چيزها هستی؟ بايد فرهنگ پاکستانی را بياموزی، از اسلام و قرآن با خبر شوی و از اين حرف ها. يک روز می بيند پسر تمام ابزار و آلات موسيقی را در ظرف آشغال ريخته است. متوجه می شود که پسر از گرايش به فرهنگ غرب خود را دور کرده و دارد به فرهنگ اسلامی نزديک می شود. اما در بحث مذهبی که بين آن دو در می گيرد با پدر مخالفت می کند. اين پسری است که بنا به خواست پدر مذهبی شده است اما نوع نگاهش به مذهب فرق دارد. بحث به اختلاف می کشد و پدر کشيده ای به پسر می زند. پسر می گويد: پدر تو در تمام اين مدت به من موعظه می کردی که بايد تحمل و تساهل داشته باشيم و حرف های ديگران را بپذيريم ولی به من ثابت شد که همه حرف های تو ريا و تزوير است. خب، اگر حنيف قريشی در پاکستان مانده بود، اين داستان را نمی توانست بنويسد. می خواهم بگويم که جا به جايی جغرافيايی نويسنده و هنرمند را با تجربيات تازه ای رو به رو می کند که در آثارش انعکاس می يابد. اما بگذاريد اين رفت و آمد را معکوس کنيم. ادبيات مهاجرت لزوماً معنايش اين نيست که کسانی از شرق به غرب آمده باشند. ممکن است از غرب به شرق رفته باشند. مثال بارز آن کارهای "ارنست همينگوی" است. همينگوی اگر به کوبا نرفته بود پيرمرد و دريا نوشته نمی شد؛ اگر در جنگ بين الملل اول به جبهه های ايتاليا اعزام نمی شد وداع با اسلحه نوشته نمی شد؛ اگر تجربه جنگ های داخلی اسپانيا را نداشت زنگ ها برای که به صدا درمی آيند را نمی نوشت.
دقيقاً.
آمدن يک نفر از سرزمين بومی به سرزمين ديگر و آفرينش های هنری که در سرزمين ميزبان به وجود می آورد، لزوماً معنی اش اين نيست که ژانر ادبيات مهاجرت به وجود آمده است. بزرگ علوی و محمدعلی جمال زاده عمری در خارج از کشور به سر بردند و هيچ يک از کارهايشان در ژانر ادبيات مهاجرت جای نمی گيرد. صادق چوبک هم مدتهای مديد در شمال کاليفرنيا زندگی کرد ولی اصلاً ننوشت.
برای دسته بندی اين گروه از ادبيات که شما اشاره می کنيد بايد از اصطلاحات روسی "ساميزدات" و " تاميزدات" استفاده کرد. تاميزدات آن ادبياتی است که در داخل کشور امکان انتشار نمی يابد و به زبان مادری در خارج از کشور منتشر می شود و بعد از خارج به داخل می رود. نوع ديگر ادبياتی است که در داخل به صورت زيراکسی منتشر می شود. اين نوع ادبيات قبلا در شوروی بيشتر رايج بود حالا در ايران و عراق و کوبا بيشتر رايج است و با اصطلاح ساميزدات از آن ياد می شود. غرب زدگی جلال آل احمد نمونه اين ادبيات بود.
بله، چون مخاطب اصلی آنجاست. کتابها در خارج از کشور، بيشتر از پانصد نسخه و هزار نسخه منتشر نمی شوند. برای مثال رمان گسل ساسان قهرمان در خارج از کشور به چاپ سوم رسيده است ولی سه چاپ پانصد نسخه ای و هزار نسخه ای. در حالی که اگر در ايران امکان انتشار بيابد شايد در چاپ اول ده هزار نسخه فروش برود.
بله، بله. وقتی می گوييم ادبيات مهاجرت، صحبت از فضا و زبان شخصيت ها و ساختار رمان است. يعنی به خاطر عناصر داستان است که به آن می گوييم ادبيات مهاجرت. به عنوان مثال داستان کوتاهی داريم که يکی از نويسندگان ايرانی مقيم سوئد نوشته است به اسم پنچره که من آن را در بررسی کتاب چاپ کرده ام. داستان يک زن و مرد ايرانی است که متارکه کرده اند. زن صيانت بچه را به عهده دارد و مرد فقط اجازه دارد که يک روز در هفته برود بچه را ببيند. يک روز وقتی می رود در می زند، می بيند در بسته است. بچه، پنجره را باز می کند و از پشت همان پنجره در طبقه دوم شروع می کند با پدرش حرف زدن، تا وقتی که ساعت پنج بعد از ظهر می شود و مادر می آيد و در آپارتمان را باز می کند. اما وقتی در آپارتمان را باز می کند به مرد اجازه ورود به آپارتمان را نمی دهد. اين فضا، فضای ايران نيست. فضايی است که صرفاً در مهاجرت اروپا و آمريکا پديد می آيد.
در همين داستان که عرض کردم، همان بچه چون در سوئد زندگی می کند و فارسی اش ضعيف است در مکالمه با پدر، کلمات سوئدی به کار می گيرد. بنابراين فضا و زبان و کل ساختار يک داستان است که ادبيات مهاجرت را مشخص می کند. يک مثال ديگر داستانی است که حسين نوش آذر نوشته است. پدری از ايران می آيد و با پسرش ملاقات می کند. اين پسر خشم های دوران کودکی خودش را از پدر هنوز با خود دارد. وقتی در يک اتوبان دارند می روند پسر آنقدر عصبانی می شود که اتومبيل را نگه می دارد و پدر را در کنار اتوبان رها می کند. اين فضا، فضای ادبيات مهاجرت است. در ايران نمی تواند به وجود بيايد. اينجا پسر استقلال دارد و کسی نمی تواند برخلاف قانون به او زور بگويد. اگر پدر برود شکايت کند پسر خواهد گفت ماشين خودم است، دلم خواست پدرم را تا آنجا سوار کنم و از آنجا به بعد دلم نخواست سوارش کنم. در ايران اصلاً چنين فضايی با واقعيت های زندگی تطابق ندارد. نيز داستان کوتاهی هست به اسم اميلی که خانم سودابه اشرفی نوشته است. يک دختر ايرانی است که با يک پسر آمريکايی به رستورانی می روند و پسر می خواهد از "کرديت کارد" (کارت اعتباری) تقلبی خود استفاده کند و پول غذا را بپردازد. تمام داستان حول و حوش همين کرديت کارد تقلبی می گردد. در ايران شما نمی توانيد چنين فضايی به وجود بياوريد چون کرديت کارد اساساً رايج نيست. يا در اينجا اصطلاحی هست به اسم Garage sale . خانواده ها، روزهای يکشنبه خرت و پرت های خود را جلو گاراژ منزل خود حراج می کنند. مرتضی ميرآفتابی داستانی نوشته است تحت عنوان گاراژ سيل، که در آن يک ايرانی خرت و پرت های خود را جلو گاراژ خانه اش حراج می کند. چنين فضايی مخصوص اين طرف هاست، در ايران پيدا نمی کنيد. آنجا چهارشنبه بازار و جمعه بازار و مانند اينهاست. به هر حال در يک کلام من که خواننده هستم پس از پايان خواندن يک اثر از تاثيری که پذيرفته ام به خودم می گويم که اين اثر اگر نويسنده اش در سرزمين بومی خود نشسته بود، هرگز به اين صورت و با اين ساختار اثر خود را به روی کاغذ نمی آورد.
نظر من اين است که اگر اصطلاحی مفهومی را به ما منتقل می کند آن را بپذيريم و با مطرح کردن اصطلاحات ديگر وضعيت را مغشوش نکنيم. برای مثال Discourse را نخست بار مرحوم فروغی به "گفتار" ترجمه کرد اما رايج نشد. بعدها آقای داريوش آشوری "گفتمان" را جايش گذاشت. حالا يک عده ای آمده اند می گويند نه گفتار، نه گفتمان، بايد گفت: سخن. عده ای ديگر "مقال" را پيشنهاد می کنند. خب اگر قرار باشد هر کس از ما اصطلاحی باب طبع خود به کار گيرد، مفهوم گم می شود. اصطلاح ادبيات مهاجرت را اولين بار ما در بررسی کتاب مطرح کرديم و حالا مقبوليت عام پيدا کرده است. در فرنگی هم Literature of migration است. چرا بايد عوضش کنيم.
عرض شود که ادبيات مهاجرت حاصل نابسامانی های اجتماعی، سياسی، طبيعی و غيره است. ممکن است در جايی يک آتشفشان، خيل عظيمی از جمعيت را از سرزمين بومی شان پراکنده کند، يا جنگ های منطقه ای يا چيزهای ديگر. تا وقتی ناپايداری های اجتماعی و جنگ های محلی و اين جور مسايل ادامه دارد مهاجرت هم دامه خواهد داشت. اما اينکه می گوييد اينها به محض مساعد شدن اوضاع به کشور خود بر می گردند، درست نيست، اين اتفاق نمی افتد. عده ای همواره می مانند. به لحاظ آماری از پايان جنگ جهانی دوم تا امروز مهاجرت همچنان ادامه يافته و ادبيات مهاجرت هم پديد آمده است. تازه هنرهای کلامی بخشی از قضيه است. وقتی به هنر مهاجرت نگاه کنيد اين موضوع را در سينما، تئاتر، موسيقی، نقاشی، مجسمه سازی و چيزهای ديگر هم می بينيد. اينجا در لس آنجلس وقتی تئاتری روی صحنه می آيد تئاتری است که ما اسم آن را تئاتر مهاجرت می گذاريم. برای مثال همين روزها، در لس آنجلس، هوشنگ توزيع نمايشنامه ای بر صحنه دارد به اسم از ماهواره با عشق. داستان تلويزيون های ماهواره ای است که اغلب از همين لس آنجلس پخش می شود و در ايران و اروپا ديده می شود. ايشان آمده اين موضوع را نمايشنامه کرده و جسارت بی مانندی در آن به کار گرفته است.
از نويسندگان قلمرو مهاجرت در آمريکا می توانم به اين نامها اشاره کنم: سودابه اشرفی با مجموعه داستان فردا می بينمت ، عباس صفاری با مجموعه شعر دوربين قديمی و شعرهای ديگر که در ايران هم چاپ شد و جايزه ادبی برد، منصور خاکسار با مجموعه شعر لس آنجلسی ها، مجيد نفيسی با مجموعه شعر ونيزی ها، پرتو نوری علا با مجموعه داستان کوتاه مثل من، کيوان فتوحی با مجموعه داستان تک نفر. در اروپا حسين نوش آذر با چندين مجموعه داستان و نوول، روح انگيز شريفيان با کتاب چه کسی باور می کند رستم، محمود فلکی با مجموعه داستان خيابان طولانی، مهرنوش مزارعی با مجموعه داستان خاکستری، و خسرو دوامی با مجموعه داستان پنجره. طبعا همه نامها و داستان ها و شعر ها حالا به خاطرم نمی آيد و اين نبايد به معنی ناديده گرفتن آنان تلقی شود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||