|
روز هفتم : فيلم " بيست انگشت" مصاحبه با مانيا اکبری | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
مانيا اکبری که بيشتر با بازی درفيلم "ده" عباس کيارستمی اسمش به طور جدی در محافل سينمايی مطرح شد، اين بار يک فيلم ديجيتال ساخته به اسم "20 انگشت" که توی جشنواره ونيز در بخش فيلم های ديجيتال اول شده. "20 انگشت" که هنوز در ايران جواز پخش نداره صحنه هايی است از گفتگوی يک زن و يک مرد در باره قيد های اجتماعی در ايران.
مصاحبه شهريار رو با مانيا می تونيد اينجا بخونيد که در باره موضوع پر سرو صدای فيلمش هست. تابوهای اجتماعی در ايران: مانيا : موضوع در جامعه ايران و يا سر و صداش نيست. من به جامعه نگاه نکردم برای ساختن اين فيلم. بيشتر به بحران های شخصی خودم و تضاد های خودم به عنوان يک زن نگاه کردم و تلاش داشتم که بخش هائی از خودم رو بسازم و اون چيزی که باعثه می تونه تضاد يک زن توی يک رابطه باشه و يا تضاد يک مرد توی يک رابطه. راستش اون چيزی که خيلی برای من عجيب بود اين بود که تو اون مقطعی که می ساختم و وقتی که در حين انجام کار بوديم تا زمانی که تمام شد حتی فراموش کرده بودم کجام و هيچ چيزی مثل حتی ترس در من وجود نداشت چون من معتقدم که وقتی تو خلاقيت ترس داری، ترس نيست. اگر ترس باشه ديگه خلاقيت نيست، اما همين که تمام شد خودم کار رو ديدم متوجه شدم که بايد بترسم.
و خيلی نا اميدانه به اون نگاه کردم که حتی تصورم بر اين بود که هيچ جا نه تنها ايران، هيچ جا نتونم نمايش بدم اما خوشبختانه اين موفقيت را پيدا کرد که بتونه خارج از ايران در اين مقطع نمايش پيدا بکنه. انگيزه فقط همين بود يعنی بخشی از تجربياتم بخشی از افکارم بخشی از برخورد هائی که داشتم با افراد در زندگيم. اين ها رو تبديل به يک داستان تبديل به يک فيلم بکنم؟ می تونم فقط اسم ايران رو ببرم چون در ايران زندگی می کنم. اون چيزی که باعث شد کنجکاوی کنم روی موقعيت، مسلما از خودم شروع شد و کشيده شد و رفت به مسيرهای متفاوت. به دليل اينکه بخصوص يک زن تنها و يآ زن مطلقه و يا زن هائی که روسپی شدند درايران، اينها همه برخاسته از يک سری تضاد های بحرانی و سنت و فرهنگ و مسائل بيرونی و درونی جامعه ايران است. اين باعث شد که به هر حال اين سناريو به اين شکل بعد از يک سال تحقيقات شکل بگيره. ولی خوب در فيلم بيست انگشت پرسوناژ زن، زن تنهائی نيست. من فکر می کنم امروزه يک اتفاقاتی داره می افته که زن ها دارند متوجه می شوند که اصلا خود کيست، خود يعنی چی و آيا تمام زيبائی، خوشبختی و آرزو و رويا های يک زن در مادر بودن نقش پيدا می کنه.
بله مادر بودن يک تجربه خيلی خوب و در خشانی است و ازدواج هم يک تجربه خيلی خوب و در خشانی است، اما سئوال من اينه که آيا فقط همين؟ به همين دليل اين زنی که در اين فيلم قرار داره مسائل بحرانی رابطه رو مطرح می کنه چيزهائی که باعث می شه که اصولا سئوال برانگيزه برای تمام آدم ها، و ممکنه که حتی به نظر من بيشترين مخالفين اين فيلم در ايران اول زن های ايرانی باشند تا مرد های ايرانی . چرا، يعنی عيان کردن چيزهائی که شايد زن ترجيح می ده که عيان نشه؟ وقتی زن ها اکثريت نقش قربانی رو بازی می کنن، حقوق و قوانين رو می پذيرند و اونچه که براشون بيان می شه می پذيرند مشکل از قانون، مرد و مسائل بيرونی نيست مشکل از پذيرفتن خودشونه، چون انتخاب کردن که نقش قربانی را بازی کنند. بخاطر اينکه يک چيز خيلی عجيبی برای من پيش آمد، شما وقتی کلمه آزادی رو می آريد جلوی زن ايرانی، او وحشت می کنه. من توی تحقيقات و مصاحبه هام متوجه شدم که چرا اين کلمه آدم ها رو اينقدر می ترسونه. همينطور که در فصل قطار زنه رو می کنه به مرد میگه :" تو می خواهی باشی و وقتی که تو هستی فقط فکر می کنی که فقط تو می تونی محافظ من باشی و من در تنهائی نمی تونم خودم از خودم حفاظت کنم. "
وقتی اسم آزادی میاری انگار که زن احساس می کنه که بايد خودش باشه، تنها. و خود بودن، مراقبته، و توجه بيشتری می خواهد. می گه آقا من حاضرم پا رو خيلی از اين خود بگذارم و سايه يک مرد و بودن يک مرد حتی در عدم رابطه ، يعنی حتی عشق نباشه، علاقه نباشه، فقط يک مرد باشه. بعنوان واژه هائی که در ايران می گن، سايه بالا سر، امنيت يک زن، تکيه گاه يک زن، باشه و از من حفاظت کنه. خيلی راحت که حفاظت خودمون رو، خودمون نپذيريم . اشاره ای کردی که شايد خيلی از زن ها ترجيح میدن که موضوع هائی است که واقعيت داره ولی عيان نشه و بيان نشه مثل رابطه جنسی خارج از ازدواج، مسئله کورتاژ که البته هنوز يک مسئله است در تمام دنيا يا موضوع هم جنس گرائی، اينها شايد همه می دونند که وجود داره در تمام دنيا، ولی مطرح کردنش چه منتقد فيلم باشه چه تماشاگرش باشه بپرسه، که چه ضرورتی داشت؟ مشکل بشر از برداشت هاش است از واقعيت که نمی خواهد ببينه و نمی خواهد بپذيره و نمی خواهد بشنوه و در يک نا باوری داره زندگی می کنه و ناباوری رو متاسفانه داره باور می کنه. و اينکه ما بدونيم که رابطه به معنی واقعی يعنی چی، و تضاد بشر با عشق و مرگ. اينها چيزهائی است که امروزه به نظر من ضرورتش بشدت لازم است. چيزی که با صداقت بيان بشه از خود بشر، هنره. بدون ترديد، ولی سئوال من اينست که در مورد اين فصلی که پرسوناژ زن در گفتگو با مرد می گويد من اين تجربه رو داشتم، موقعی که فيلم نامه رو می نوشتی هدف چی بود؟ اين نيست که مردم بدانيد که اين موضوع واقعيت داره؟ يا شکستن يک نوع تابوست؟ يا چی؟ اين فيلم رو اگر شما ببينيد، فيلم فقط ايران نيست، مختص به ايران نيست. مختص به رابطه است، مختص به بشر است. چه مسيحی، چه مسلمان، چه اون که در گير بودا و يا زن و يه هر آنچه که هست می تونه اين را درک کنه، می تونه اين رو لمس کنه و هم زاد پنداری کنه و تاثير بگيره. اصلا هدف من قضاوت نبوده ، که بياييد ببينيد و قضاوت کنيد اين زن و يا اين مرد در رابطه چگونه اند. يک زندگيه، شما وارد يک زندگی می شويد. وارد يک سری اتفاقات می شيد اگر اسمش رو می گذاريد سينما مرسی، اگر اسمش رو می گذاريد نقاشی باز مرسی. اگر می گذاريد قصه يا کتاب، اسم مهم نيست، مهم تاثير است و رابطه. اگر اين فيلم تونست برای 72 دقيقه مخاطب رو بنشونه روی صندلی و وارد زندگی اين زن و مردها در فصل های مختلف بشه و بعد از فيلم فکر کنه به رابطه خودش، و يا سئوال کنه از خودش و يا تضادی در اون بوجود بياد و يا به پاسخی برسه در همين حد فکر میکنم کافیه. يعنی حد اقل برای خود من. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||