شعری از مهدی اخوان ثالت (م. اميد) فتاده تخته سنگ آنسوی تر، انگار کوهی بود. و ما اينسو نشسته، خسته انبوهی. زن و مرد و جوان و پير، همه با يکديگر پيوسته، ليک از پای، و با زنجير. اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی بسويش می توانستی خزيدن، ليک تا آنجا که رخصت بود تا زنجير. ندانستيم ندايی بود در رويای خوف و خستگی هامان، و يا آوايی از جايی، کجا؟ هرگز نپرسيديم. چنين می گفت: - « فتاده تخته سنگ آنسوی، وز پيشينيان پيری بر او رازی نوشته است، هرکس طاق هر کس جفت...» چنين می گفت چندين بار صدا، وآنگاه چون موجی که بگريزد زخود در خامشی می خفت. و ما چيزی نمی گفتيم. و ما تا مدتی چيزی نمی گفتيم. پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهی گروهی شک و پرسش ايستاده بود. و ديگر سيل و خيل خستگی بود و فراموشی. و حتی در نگه مان نيز خاموشی. و تخته سنگ آنسو اوفتاده بود. شبی که لعنت از مهتاب می باريد، و پاهامان ورم می کرد و می خاريد، يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود، لعنت کرد گوشش را و نالان گفت: « بايد رفت» و ما با خستگی گفتيم: « لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز، بايد رفت» و رفتيم و خزان رفتيم تا جايی که تخته سنگ آنجا بود. يکی از ما که زنجيرش رهاتر بود، بالا رفت، آنگه خواند: - « کسی راز مرا داند که از اين رو به آن رويم بگرداند.» و ما با لذتی بيگانه اين راز غبارآلود را مثل دعايی زير لب تکرار می کرديم. و شب شط جليلی بود پرمهتاب ××× هلا، يک...دو...سه...ديگربار هلا، يک...دو...سه...ديگربار عرق ريزان، عزا،دشنام- گاهی گريه هم کرديم. هلا، يک، دو، سه، زينسان بارها بسيار. چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزی. و ما با آشناتر لذتی، هم خسته هم خوشحال، ز شوق و شور مالامال. +++ يکی از ما که زنجيرش سبک تر بود، به جهد ما درودی گفت و بالا رفت. خط پوشيده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند ( و ما بی تاب ) لبش را با زبان تر کرد( ما نيز آنچنان کرديم) و ساکت ماند. نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند. دوباره خواند، خيره ماند، پنداری زبانش مرد. نگاهش را ربوده بود ناپيدای دوری، ما خروشيديم: - « بخوان!» او همچنان خاموش. - « برای ما بخوان! » خيره به ما ساکت نگا می کرد. پس از لختی در اثنايی که زنجيرش صدا می کرد، فرود آمد. گرفتيمش که پنداری که می افتاد. نشانديمش. به دست ما و دست خويش لعنت کرد. - « چه خواندی، هان؟ » مکيد آب دهانش را و گفت آرام: - « نوشته بود همان، کسی راز مرا داند، که از اين رو به آن رويم بگرداند.» نشستيم و به مهتاب و شب روشن نگه کرديم. و شب شط عليلی بود. تهران خرداد ۱۳۴۰ |