|
روز هفتم : بريم کنسرت افشين | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
يکشنبه عصر(فيتيله، يکشنبه تعطيله) شيک کردم و تو آينه کلی به خودم آفرين گفتم. ميکروفن و دستگاه ضبط و کلی سيم که نميدونم چيه ريختم تو کيفم. در رو قفل کردم و رفتم طرف محل کنسرت افشين. غافل از اينکه در عرض ۱۰ دقيقه بلکل ژست بنده آب شد. بحدی هوا گرم بود که هر پيرهن اتو کشيده ای مچاله و هر شلواری آنأ زانو مينداخت.
محل کنسرت افشين تو منطقه Wembly لندن بود که پر از خانواده های ايرانيه. ( آخه هنوز خونه ارزون اونجا پيدا می شه). بعد از ۳۰ دقيقه که بکل خيس عرق و چروک خورده و زانو انداخته شده بودم، کلافه رسيدم ايستگاه مترو مربوطه. افشين (همکارم که عکاس هم هست) اون روز در نقش راننده و همدم با ماشينش که پر از تخته چوب و گونی گچ بود، (داشت تو باغچه خونه شون بنائی می کرد) منو برداشت. بنده : چرا دير کردی؟
دو نفر رو ديديم که تا مچ دستشونو کرده بودن تو سطل چسب! داشتن پوستر افشينو می زدن به در و ديوار. بنده : آقا محل کنسرت کجاست؟ بنده : نه؟ بالاخره رسيدم به همونجائی که آقاهه گفت! واقعأ يک ساختمان آجری بود بدون علامت. مردم هم هم صف بسته بودن . اولين بار تو عمرم ديدم که ايرانی ها نه تنها دير که زود آمده بودن! علتش هم معلومه، نسل سومی ها بودن!
دم در هم يک ليموزين ( ماشينهای دراز لوکس که مثل مينی بوس می مونه. عکس بالا رو ببينين) پارک کرده بود با راننده اش حرف زدم. آقای علی راننده : من بچه هامو آوردم کنسرت. ايرانی ها اينجا پول برای اينجور چيزا نمی دن. بين بچه ها که يکساعتی زود آمده بودن و منتظر بودن پرس و جو کردم و فهميدم که خيلی هاشون تو اين چند سال گذشته آمدن لندن. بقيه هم از بچه هائی بودن که يا اينجا بدنيا آمده بودن يا از بچگی اينجا بزرگ شدن.
پسر ها و دخترها دسته های خودشونو داشتن و يواشکی به هم نگاه می کردن. ديدم که نسل سومی ها مثل ما نسل دومی ها خودشونو نمی گيرن و زود با هم دوست می شن.
بين دخترا کمتر کسی بود که موهاشو بور کرده باشه (خدارو شکر) دماغها هم ...؟ فقط يه پسری رو ديدم که چسب زده بود. خيلی ها هم لنز رنگی گذاشته بودن و برای اينکه تو گرمای سالن و هوای شرجی لندن عرق نکنن تکون نمی خوردن. پسرها هم تيپهاشون بدک نبود بيشتر پيرهن سفيد و تی شرت به تن داشتن و شلوار سياه و موهای تراشيده يا نمره دو يا خيلی بلند. البته بينشون تيپهای جالب پيدا می شد مخصوصأ دو تا از بچه ها که خودشونو داريوش و اشکان معرفی کردن (وسط حرفا يکيشون اون يکی رو مجيد صدا کرد!). اين بچه ها که ۱۸ ساله بودن خودشونو عين داش مشتی ها و کلاه مخملی های ايران درست کرده بودن و با همون لهجه و تن صدا حرف می زدن و با دستمال يزدی هاشون "تق" می زدن و نفس کش می گفتن.
بچه های داش مشتی لندن: عکس بده برات قبرستون بسازيم ! بنده: هر هر هر (خنده به فارسی)، بچه ها از تيپتون بگين، چرا؟
اشکان: اين کلاه مخملی ها و لنگو دو سال پيش، سفارشی از ايران آوردم ... بزار برات يه تق بزنم . . ."تق" بنده : خوش بگذره و اگه دعوا شد جدا کنين. حرارت سالن که شبيه يک سالن عروسی بود با گنجايش هشتصد نفر (که البته به گفته کنسرت گذار تا 1200 بلیط فروخته شد) به مرز خفقان رسيده بود. تازه هنوز کسی شروع نکرده بود رقصيدن! دی جی هومن آهنگ می گذاشت و بچه ها رو داغ تر می کرد.
بالاخره کنسرت افشين شروع شد. برادرش امير و يک پسر ديگه که تی شرتهای زرد پوشيده بودن اول آمدن روی صحنه و مثل رپرهای آمريکائی (rapper) با عصبانيت يک چيزايی به انگليسی گفتن و ارکستر شروع کردن زدن. بعد افشين بالاخره آمد روی صحنه و با شگفتی من، که از فرط گرما و رطوبت حتی جلوی صحنه نمی تونستم نفس بکشم، زد زير آواز. . ." خوشگل بلای جون من . . ." کلا تو اون گرما و اون سالن افشين حسابی از خودش مايه گذاشت. بعد از نيم ساعت افشين خيس عرق شده بود. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||