|
سهراب - ديوار - کيارستمی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اين سهراب عين يهودی سرگردان بود. مدام از جاهايی سر در می آورد که آدم اصلا انتظارش را نداشت: پاريس، پراگ، برلين، مسکو، وين، کابل يا اولدن بورگ! آخرش ما نفهميديم که اين بشر کجا زندگی می کند. تمام زندگيش يک چمدان بود: با ايران رابطه ای دوگانه داشت، هم به آن عميقا وابسته بود و هم از آن می گريخت. از سينمای ايران هم بيزار بود: "يک زباله دانی عظيم که فقط يک آدم درست دارد: عباس!" يک بار، که گمانم سال ۱۹۸۹ يا ۱۹۹۰ بود خبر رسيد که "خانه فرهنگهای جهان" در برلين برنامه ای برای بزرگداشت عباس کيارستمی گذاشته است. کيارستمی تازه اين طرفها "کشف" شده بود اما هنوز خيلی "جهانی" نشده بود.
سهراب با شوق و ذوق زنگ زد که: "برای عباس سنگ تمام گذاشتم. برايش همه کار کردم. شب و روز با هم بوديم. هم فيلمهاش را دوبله کردم، هم با او روی سن رفتم و هم برنامه را گرداندم!" کارهای او را هم ديده بود: "عباس خيلی جلو رفته. مشق شب را بايد ببينی. معرکه ست! حتما گريه می کنی!" و سرانجام گفت که قرار است با هم کار کنند. داستان تازه نبود. در آلمان می گذشت. ماجرای عشقی بود که در دو سوی "ديوار برلين" نطفه می بست. دو جوان به هم دل باخته بودند و ديوار از هم جداشان کرده بود. در آلمان هنرمندان زيادی، از فاس بيندر گرفته تا کريستا ولف، به اين سوژه پرداخته بودند. اما نگاه و بيان تازه بود. نگاه بکر و شفاف کيارستمی. با بيان فشرده و درهم تنيده. داستان واقعی بود: سهراب وارد برلين می شود. دوست جوانمان هوشنگ، که با کيارستمی فاميل بود، او را از ايستگاه راه آهن به خانه می برد. برای او ميزی می چيند و در سکوت شب از عشقی می گويد که در دو سوی آن ديوار جهنمی شکل گرفته و بر آن جدار ستبر غلبه کرده است. از اين گفتگوی شبانه يک سناريوی درخشان بيرون آمده بود. به همين سادگی! ديواری که ساخته نشد!
بعد هرکس دنبال کار خودش رفته بود. دقيقا يادم نيست در آن يکی دو سال چه ماجراهايی پيش آمد و چه ها گذشت. در اين ميان سهراب آخرين فيلمش را ساخته بود: گل سرخی برای آفريقا. بعد گرفتار درگيری های نافرجامی شده بود با تهيه کنندگان و مديران تلويزيون کانال دو. معلوم بود که سهراب به آخر خط رسيده است. از آن طرف کيارستمی به ايران رفته و تدارک همان فيلم را شروع کرده بود. گويا اينجا و آنجا هم گفته بود که سهراب قرار است نقش خودش را در فيلم بازی کند. يک روز سهراب زنگ زد، باز يادم نيست از کجا. صدايش خفه بود و زبانش از خشم می گرفت: با سيلاب فحش و ناسزا به زمين و زمان! تلخ تلخ تلخ! فقط سهراب می توانست اينقدر تلخ باشد. زمانه بر او سخت گرفته بود و او به چشم می ديد که ستاره اش رو به افول است. بر همه چيز و همه کس فحش می باريد، اما باز آرام نمی گرفت: "عباس باورش شده! بدجوری دور برداشته! خيال کرده می تواند از من سوء استفاده کند. مگر من نردبام هستم؟! کور خوانده! پدرش را در ميارم..." دو رفيق قديمی قهر کرده بودند. ديوار ساخته نشد. کيارستمی صدايش پر از غصه بود وقتی گفت که چقدر دلش می خواسته يک بار ديگر سهراب را ببيند و به او بگويد که برادرانه دوستش دارد. هرگز نمی خواسته از او سوء استفاده کند. قصد داشته او را همانجور که بود به تصوير بکشد. با همان سيمای ظريف و هشيار، با همان نگاه پاک و معصوم. مرد خسته و تکيده ای به شکل و شمايل خودش: "در هيئت بزرگترين سينماگری که ما تا امروز داشته ايم." اما سهراب فرصت نداد. توی اين هير و وير رفت آمريکا تا بميرد.... |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||