زرويی در شعری که برای نبوی سرود ديدگاههايش را در ضرورت ميانه روی چنين بيان کرد: "خدمت مستطاب ذوالتکريم حضرت شيخ سيد ابراهيم به تو از جانب تمامی خلق يک سلام عليکم از ته حلق يک سلام عليک طولانی سرش اينجا تهش بريتانی يک سلام برين ز سوز جگر چون سلام شيوخ بر منبر بهر اظهار دوستی و سلام دارد اين بنده چهارپنج کلام تو که در طنز صاحب نظری مگر از کار ملک بی خبری؟ ...... تو در اين روزگار وانفسا داخل باغ نيستی چه بسا شده در خطبه های آدينه هتک اهل قلم نهادينه فی المثل شخص اکبر گنجی گرچه از حرف بنده می رنجی ..... اکبر گنجی آشنای من است يار ديرين و باوفای من است می کنم کيف از نوشته او صحبت تازه و برشته او می نويسند- حيف، بعد عدم روی گورش: شهيد راه قلم اين چنين مرگ و اين چنين مرده هرکه گفته شهيد گه خورده تو که در نقد و طنز استادی نه که از هفت دولت آزادی می نويسی در آريا و نشاط تند و بی احتياط و با افراط به خيالت که توی سوئيسی که خودت دلبخواه بنويسی تو که يک دفعه پنج شش هفته چوب در پاچه ات فرورفته تو که زندان کشيده ای اخوی! طعم آنرا چشيده ای اخوی! می رسد ناگهان يکی الکی از همين بچه های ده نمکی می نمايد تو را ميان گذر امر معروف و نهی از منکر ( آلت فعل او زبان خوش است رويش البته يک کمی ترش است می شود بيخت از زمين کنده می روی لای دست پوينده) بود راننده ای زمان قديم شوفر خط شوش- شابدولعظيم در وصيت نوشت با فرزند که بيا بشنو از پدر اين پند گر مسافر کند تو را تحسين که برو تندتر، نکن تمکين ميل دارد هر آدمی لابد که رسد زودتر به مقصد خود تو به گفتار خلق گوش نده برو آهسته، گاز توش نده اسب شد مبتلا به جفتک و گوز شتر آهسته می رود شب و روز رفتم آهسته بنده تا مادريد تند رفت آن يکی به قم نرسيد الغرض، بنده خيرخواه توام مخلص لطف گاه گاه توام سين، الف، نون، مهربان منی نورچشمی عزيزجان منی يک کمی تند می روی گاهی ورنه خوبی، گلی، ملی، ماهی شعر ما باعث مرارت شد عذر می خواهم ار جسارت شد بهر تعظيم می شود دولا دوستدار صميمی ات ملا نشوی شادمان اگر گه گه خلق گويند به به و چه چه اين جماعت که شاد و خندانند داخل آدمت نمی دانند آن که می گفت: آفرين پسرک! گويد- ار مبتلا شوی- به درک آن که گويد دم فلانی گرم گويد آن روز باشه دندش نرم باشد اکنون به نرخ زر ورقت توی زندان قصر کون لقت حکايت شمس الواعظين گفته بودی جناب شمس الوا... که عظين اش نشد در آنجا جا چرت و پرت مرا پسنديده به افاضات بنده خنديده خود ايشان کنار دفتر توس متهم شد به خائن و جاسوس حضرتش وقت آمدن سر کار شد مواجه به لشگر انصار اندر آن تنگنای بيم و اميد ريش او هم به داد او نرسيد آن يکی- يا يکی از افرادش- سرپايی نمود ارشادش زان وقايع اگرچه جان دربرد ليک البته چند مشتی هم خورد آن برادر اگرچه مشت زدش کرد مردی نزد به جای بدش لطمه اصلا به پايه اش نزدند هيچ مشتی به ... اش نزدند مانده آن مشت هم به طالع سعد مطمئنا برای دفعه بعد" |