|
آذين هنرمند خيابانی | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
آذين فيض آبادی ۲۱ سالشه ، www.azin.info يک هنرمند گمنام ايرانيه که ۵ ساله تو برلين زندگی ميکنه. پسر فرخنده شاهرودی هستش ( که در آلمان بعنوان يک هنرمند پيشتاز شناخته شده). آذين دائمأ يک دوربين ويديوئی دستشه و از همه فيلم می گيره حتی موقعی که نشستم روی مخده کنار ديوار و دستمو کردم تو کاسه تخمه. آذين تو جشنواره هنرمندان ايرانی که تو خانه فرهنگ ملل برلين يک تی شرت سفيد برای فروش گذاشته بود. ديدم که عکس يک زن روسری دارو با رنگ قرمزروش با اسپری رنگ پاشيده بود( ياد روزهای انقلاب افتادم). تی شرت چشم همه رو گرفته بود. اونجا بود که با آذين آشنا شدم و ديگه ولش نکردم. حالا ما اينجا از دريچه زندگی روزمره آذين با فرهنگ و اخلاق بچه های آلمانی اهل هنر آشنا ميشيم. مخصوصأ "هنر خيابانی"! آذين : من دارم در حقيقت مامانم تو تقليد می کنم . وقتی مامانم ۲۰ سال پيش زمان انقلاب ايران می رفت تو خيابون اعلاميه پخش می کرد و شعار در و ديوار می نوشت و عکس رهبرا رو کليشه می کرده ، منم حالا دارم همون کارش رو تو قرن بيست و يکم انجام ميدم .
فقط ديگه شورش من سياسی نيست. عکس مامانمو می زنم که ازش بدنيا آمدم و شعاری که مينويسم " ای نام تو بهترين سرآغاز بی نام تو نامه کی کنم باز"هستش. با اينکارم هويتمو تو اين شهر غريب زنده ميکنم – تاريخمو زنده ميکنم.( ولی بنظر من(اوستا بهزاد)آذين يکجوری برعکس عمل می کنه بجای خشم ، عاطفه رو تبليغ می کنه!) بهزاد : ولی عکس گذرنامه مامانت اونم با روسری تو اينور دنيا،؟( مامانش يک لبخندی زد)
بهزاد: پس چرا تو خونه خودت اينکارو نمی کنی ( راستشو بخواين دو رو برمون پر از شعار و عکس بود ولی خودمو زده بودم کوچه علی چپ) و چراتو خيابون؟ بهزاد:آخه نميشه که ديوار شهر زشت و رنگی ميشه شايد کسی دوست نداشته باشه . بهزاد: پس پليس هم دنبالته ؟( نگاه پر معنا با کاسه تخمه روی ميز وچشم غره به آذين) بهزاد: ولی اين هنر خيابانی از کی زندگی ها رو سياه کرده؟
اينجا تو اين محله ای که من هستم از اين چيزا زياده تازه يک عده ای هم هستن که پوسترهای عجيب و غريب بدون اسم و منظور به در و ديوار می زنن.معروف ترين شون کارهای obey هستش که هيچکی نميدونه کيه و کجاست. بهزاد: اين چيه ؟ نی و جاز و چه چه و . . . علتش هم مشکليه که همه ما پسرای ايرانی داريم . تو کشور ما پسرا و دخترا موقعيتشو ندارن که با هم معاشرت کنن و همديگرو بفهمن. همديگرو تجربه کنن . نه از لحاظ جنسی بلکه از لحاظ معنوی. تو اين آهنگهای وطن ميکسم تغيير روحيه و طرز فکرمو بعد از چند سال زندگی تو آلمان نشون ميدم. اميدوارم که بچه ها تو ايران بتونن اين موقعيت منو پيدا کنن.
من و آذين رفتيم تو يک اتاق ديگه که کارهاش رو ريخته بود رو زمينش. عکسهای مختلف که يکسريش عکس افراد خانواده اش بود که روی عکس شهر برلين مونتاژ کرده بود . مثل اينکه افراد خانوادش پوستر خودشون رو چسبوندن به ديوارهای شهر.
آذين يک قطعه تابلوی ويديوئی هم ساخته . نوعی از هنر جديده که با تکرار صحنه ها يا نشون دادن يک صحنه طولانی ( مثل يک ساعت و نيم ديويد بکام در حال خواب که الان تو موزه نقاشی لندن بيشتر کارهای آذين رفتن رو نشون ميده شايد با اين کارها با دنيای جديدش " مهاجرت " کنار مياد.
آخر يکی از ويديوهاش خيلی جالب ميشه يک شرابی رو می ريزه روی سر و تی شرتش بعد می بينم که رو بطری نوشته " شراب عطار" !
آذين: اين زير پيرهنی و شورت حتی شسته هم نشده چون اين لباسهای منه، و لباس تجربه های منه. برای همين عکس بچگيمو روش اسپری کردم . پيرهن سفيد رو با رنگهای قرمز و سبز خطاطی کردم . مثل دفترچه خاطرات. و روی شورتم هم با رنگ قرمز و نارنجی که رنگهای پرچم آلمانه . اون رو هم باز از زندگيم نوشتم.
ديگه ميکروفونو خاموش کردم و هر دو يک خميازه عميق کشيديم و از خونه رفتيم بيرون و به در و ديوار اطراف خونش نگاه کرديم جاهائی رو که اسپری زده بود و پوسترهائی که کار هنرمندای گمنام بود. اون خيابونا و اون محله تو برلين با همه جای ديگه آلمان حتی فرق می کنه . به قول خود آذين" از تهران که ميای اينجا ، انگارکه برگشتی تو تهران"
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||