|
راز محفوظ باستانی ازبکستان | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
کمپير تپه، در جنوب ازبکستان، در دوره امپراطوری اسکندر کبير بنا شد و پيش از آنکه رو به انحطاط رود برای 500 سال مسکونی بود. درهای اين محوطه باستانی از زمان کشف آن در چندين دهه قبل تاکنون به روی عموم بسته بوده است، زيرا در يک ناحيه حساس و به شدت محافظت شده نظامی، درست در لبه مرز افغانستان قرار دارد. شهر که روی يک تکه زمين مرتفع بنا شده، در دل ديواره های گلی که بر دشت های زيرين عمود است کنده شده است. من بعد از ظهر يک روز زمستانی، درحالی که شهر زير نور شفق، طلايی می زد از آن ديدم کردم. همين جا بود که اسکندر بيش از دو هزار سال پيش، پايتخت خود را برافراشت. اين شهر در آن زمان دورافتاده ترين نقطه ای بود که يونانی ها در آسيا فتح می کردند. از جايی که ما ايستاده بوديم، درک تصميم اسکندر دشوار نبود. جايی که ما ايستاده بوديم بر دشت هايی که خاک افغانستان (گذرگاه اسکندر از ايران) ادامه آن است مشرف بود. ميراث کهن هيچ صدايی به جز صدای آواز فوج پرندگانی که بر فراز پرتگاه دور می زدند به گوش نمی رسيد. خانه های کوچک در نزديک ترين بخش شهر قرار داشت. اتاق های چهارگوش به روی شبکه ای از گذرگاه های باريک و در هم بافته که خيابان ها را تشکيل می داد باز می شد. پشته هايی از ظروف سفالين بيرون اتاق ها طوری روی هم چيده شده بود که گويی مردم کمپير تپه يک شب پس از صرف غذا ظرف ها را نشسته رها کرده اند. ديس ها و پياله های بزرگ مدور نيز که به همان رنگ اخرای دشت های اطراف بود، در شهر به چشم می خورد. ابتدا حيرتزده بوديم. چرا اينها را به موزه ها نبرده اند؟ چرا تاريخ گذاری نشده اند، برچسب نخورده اند... يا حتی سرقت نشده اند؟
اما هرچه بيشتر نگريستيم، بهتر فهميديم که شمار اين آثار آنقدر زياد است که ديگر کم اهميت شده و در واقع مثل سنگ و کلوخ به بخشی از منظره عمومی تبديل شده است. وقتی دو پسر بچه، زمخت و ستبر همچون مردان، مشتی گوسفند را از ميان شهر هدايت کردند، حتی نگاهی هم به ظروف سفالی نيانداختند. اما در مورد کسانی که قبلا آنجا را نديده بودند، بايد بگويم که رفتارشان تماشايی بود. کمپير تپه در دوره اسکندر شهری دارای استحکامات نظامی بود، و به دليلی که قدمت آن با اين زمين برابری می کند، تا به امروز پايگاهی نظامی باقی مانده است: اينجا گذرگاه ميان آسيای مرکزی و آسيای جنوبی است. امروزه ارتش ازبکستان در اين منطقه گشت می زند. اجازه ويژه بازديد از اينجا را تنها می توان از دولت تاشکند دريافت کرد. تنها در ساعات مشخص و با گذر از ايستگاه بازرسی نظامی می توان وارد آن شد. اگر ديرتر از موعد به محل برسيد سربازها مانع ورود شما می شوند و هرگز نخواهيد توانست کمپير تپه را ببينيد. کرانه های جنوبی آسيای مرکزی به انسان احساسی کاملا منحصر به فرد القا می کند. اين سرزمين آثار گذشته اش را بی سر و صدا به نمايش می گذارد و کمپير تپه تنها يکی از گنجينه های آن است. مناظری اينجا، در اين مکان آرام و ناشناخته هست، که اگر در هر جای ديگر جهان بود به محل رفت و آمد اتوبوس های مملو از جهانگردان و بازديدکنندگان بدل می شد.
"همراه بابا"، کشاورز پيری که در دشت های شمال کمپير تپه زندگی می کند گفت: "آن گودال بزرگ را آنجا می بينی؟ وقتی بچه بودم، با بقيه بچه ها همديگر را با طناب به نوبت از لبه آن پايين می داديم. فکر نمی کرديم جای مهمی باشد. "بعدا عده ای از تاشکند آمدند و همه جور چيزی پيدا کردند. آنها طلا و مهره های شطرنج يافتند." طلايی که همراه بابا از آن صحبت می کند يک قطعه طلای 35 کيلوگرمی مزين به فيرزه است. مهره های شطرنج نيز احتمالا از لحاظ ابعاد در جهان نظير ندارد. چاله ای که همراه بابا در کودکی در آن بازی می کرد در قلعه "دلورزين تپه" واقع شده و به عنوان پايتخت امپراطوری کوشان، زمانی يکی از ثروتمندترين شهرهای جهان بود. صدايی جز صدای سارها، که فوجی از آنها، بر فراز مرز افغانستان، در آسمان می گردند و دور می زنند به گوش نمی رسد. حفر شده رازهايی هست که با گذشته مدفون می شود... رازهایی که از ديرباز خفته است و رازهای نه چندان دور سياسی. در دوره حکومت اتحاد جماهير شوروی سابق، يک شب باستان شناسان در حفره ای باستانی واقع در مرز افغانستان در کنار رود آمو مشغول به کار بودند که از مسکو با آنها تماس گرفته شد. پيام فوری اين بود که آنها بايد بی معطلی تجهيزات خود را جمع کرده و از آنجا خارج شوند. آنها با حداکثر سرعت ممکن به حفاری ادامه دادند و کتيبه ای از نوازندگان مرمری و مجموعه ای خنجر، ميراث سپاهی که در گذشته های دور از آنجا گذر کرده است را با خود بردند. باستان شناسان حق داشتند احساس کنند که رويدادی غيرعادی در شرف وقوع است.
زمستان سال 1979 بود و چند روز بعد، تانک های اتحاد جماهير شوروی، با گذر از روی قصر، به داخل افغانستان غلتيدند و آنچه را باقی مانده بود خرد کردند. ساکنان مدت ها پيش از آنکه اعراب با دين تازه خود اسلام به آسيای ميانه بيايند، راهبان بودايی آنجا زندگی می کردند. اينجا گذرگاهی بود که آيين بودا از آن از هند به شرق منتقل شد. مجسمه های عظيم بودا در باميان، افغانستان، در همان مسير قرار داشتند. آن دو مجسمه توسط طالبان نابود شد، اما يک مجسمه خفته 16 متری بودا اکنون در تاجيکستان نگهداری می شود. و در نزديکی کمپير تپه، به محوطه يک صومعه بودايی، جايی که راهبان برای مصونيت از سرما و گرمای کشنده بيابان، در يک زير زمين تو در تو زندگی می کردند دعوت شديم. انسان می توانست جای پای نرم راهبان را در دالان های فرورفته حس کند و آنها را در حالی که مشتی برنج خشک و خالی را در پياله هايی سنگی که هنوز در آشپزخانه های آنجا به چشم می خورد، می شستند در ذهن مجسم کند. آنها باغ، بوستان يا قصر باشکوهی از خود به جا نگذاشتند. ميراث آنها چيز ساده تری است. راهنمای ما با هيجان گفت: "آنها کاغذهای خيلی ارزشمندی به جا گذاشتند. ما آنها را در کوزه های مهر و موم شده يافتيم." من پرسيدم: "روی آنها چه نوشته بود؟" جواب داد: "روی کاغذها نوشته که ما هم اينجا زندگی کرده ايم." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||