|
بخشی از سخنان منوچهر آتشی و محمد علی صنعتی درباره هدايت | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
منوچهر آتشی از تاثير هدايت بر نويسندگان و اهل قلم ايران سخن گفت و دلايل اين تاثيرات را برشمرد. به اعتقاد آتشی تاريخ کهن ايران سراسر اسطوره است و پيش از هدايت نويسنده ای نبوده که اسطوره و دوران های تاريخی را امروزی کند. آتشی گفت:" ...او چنان مستغرق در زندگی و تفکرات مدرنيستی آن دوران بوده، که مثل جويس و کافکا عاقبت کار را می ديده ... انسان حساس و ايران دوستی چون او، ديگر به چه دست آويزهايی می توانست متوسل شود و در عرصه پيدايی داستان هايی چون مسخ و محاکمه کافکا و بسياری رمان ها که تمامی ملزومات خود را دم دست داشتند، او چگونه داستانی بايد می نوشت که هم نو و قرن بيستمی باشد و هم سرشار از صبغه های ايرانی گری ؟" آتشی در قسمت ديگری از سخنان خود ضمن اشاره به دلايل دستيابی اروپا به مدرنيته، و شکست انقلاب مشروطيت و حضور مستمر ديکتاتوری در ايران، چنين جامعه ای را برهوت خواند و گفت: "... فقط دو انسان متمايز ولی همزمان در قلمرو خود انقلاب کردند. هدايت و نيما. و خوشبختانه با آن که حوادث بعدی همه آثار اندک و ناتمام انقلاب مشروطه را نابود کرد، هيج نيرويی نتوانست انقلاب هدايت و نيما را بشکند يا به عقب برگرداند ..."
دکتر محمد صنعتی روانکاو و پژوهشگر که در چند سال اخير با بررسی روانکاوانه آثار هدايت نظرات تازه، موشکافانه و جالب توجهی در مورد او طرح کرده است، به موضوع "هدايت و فرهنگ مرگ " پرداخت. او فرهنگ و عرفان ايران را مشوق انديشه مرگ ستايی برشمرد و با ذکر مثال های تاريخی و فرهنگی بستر اين انديشه را بررسی کرد و گفت حتی تاريخ اسطوره ای ما با مرگ آغاز می شود و جم که برای مردمان بی مرگی می خواست، به شاه مردگان تبديل می شود. دکتر صنعتی در جای ديگری از سخنان خود به عرفان و چله نشينی و خاکستر نشينی پرداخت و آن را رياضتی برای نفی لذات زندگی و تجربه اختياری مرگ و هول و هراس مردن دانست و گفت به همين جهت است که هدايت در بيش از هشت داستان به چله نشينی می پردازد. او سپس در رديابی نبود شوق و شور زندگی در فرهنگ ايرانی به حافظ پرداخت و به جانمايه سخنانش رسيد و گفت: "مگر رندی چون حافظ میتوانست دل به اين دنيای فانی خوش کند؟ آن هم در زمانهای که مردم ايران خونبارترين فاجعه تاريخ خود را تجربه میکردند و هنوز صدای مرگ - صدای بيداد و چپاول و شکنجه شنيده میشد. ولی حافظ حتی نيم نگاهی هم به اين واقعيت نينداخت. زيرا او پشت به تمامی زندگی نشسته بود و هم ما که از حافظ تفأل میزنيم نيز و از اين روست، که بورخس نمیفهمد چرا ايرانیها حافظ را به گونهای میخوانند که انگار در زمان حافظ زندگی میکنند و نمیداند که ما واقعا در زمان حافظ زندگی میکنيم و از آن زمان تاکنون ذهنيت و انديشه ما تکان نخورده است و ما هم پشت به زندگی و رو به مرگ به انتظار نشستهايم و با اميدی نه به آيندهای در اين زندگی يا برای حرکتی در اين جهان؟ و اين دردی بود که هدايت از آن رنج ميبرد. اين درست همان جهانبينی و همان فرهنگ مرگی نيست که صادق هدايت از نوشتارش و البته با مرگ خود خواستهاش، آن را افشا میکند و مهمترين نعل وارونه را به اين فرهنگ میزند. او - صادق هدايت - فرهنگ مرگ را زندگی میکند تا آن را فاش سازد. همان طور که در مقدمه نيرنگستان توصيه میکند که برای تقدسزدايی از خرافات و موهومات ( يعنی فولکلور و اسطوره زنگ زده و واپس مانده) بايد آن را به نوشتار درآورد و درست به همين دليل است که من در ۲۸ بهمن ۱۳۸۲ در صد و يکمين زاد روز اين انديشمند مدرنيته در اين ناکجا آباد میخواهم اين نعل وارونه هدايت به فرهنگ کهن مرگ را که بخش ارگانيک زندگی ما شده به شما معرفی کنم. همان پارادوکسی که زيرکانه و هنرمندانه در بوف کور خلق میشود و گرنه برای مرگانديشی و مرگ خود خواسته هدايت اين همه جنجال نمیکردند؛ مگر لااقل در ظاهر با فرهنگ همان مصلحين تفاوتی داشت؛ مگر همه سردمداران فرهنگی اين ملک از صبح تا شام در مورد پوچی و بیارزشی اين جهان فانی حرف نمیزنند و همه را به عدم دلبستگی به اين جهان فانی نمیخوانند؟ پس سرزنش هدايت برای چه بوده؟ ولی ما میدانيم و آنها نيز که هدايت فرهنگ مرگ را به گونهای ديگر نوشت و از زاويهای پرتاب کرده که اثرگذارترين گفتمان نقادانه و سلطه براندازترين اعتراض به ”فرهنگ مرگ” باشد و به نظر من اگر اين پارادوکس را نداشت، شايد اين همه مخالف و موافق به آن جذب نمیشدند و اين همه تامل برانگيز نمیبود." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||