فیلم «شهید»؛ تقابل سنت و مدرنیته و شهید شدن زن

منبع تصویر، Berlinale
- نویسنده, محمد عبدی
- شغل, نویسنده و منتقد فیلم
همه چیز از پیچیدگیهای فرهنگی و گذشته و تاریخ آغاز میشود؛ جایی که پدر پدربزرگ شخصیت اصلی، یعنی همان کارگردان فیلم، دست از سرش برنمیدارد و به مانند ارواح سرگردان دور این زن میگردد و دعوتش میکند به دینداری. فیلمساز، حالا در آلمان زندگی میکند و میخواهد نام «شهید» را از عنوان خانوادگیاش حذف کند. میگوید شهید کسی است که برای اعتقاداتش مرده، اما او میخواهد زنده بماند.
این سرآغاز یک فیلم شخصی است به نام «شهید»، ساخته نرگس کلهر- یا نرگس شهید کلهر- که این روزها به اکران سینماهای آلمان رسیده؛ فیلمی که به شیوهای متفاوت و جذاب روایت میشود: یک فیلم با فاصلهگذاریهای بسیار که در آن کلهر خودش نقش شخصیت اصلی را بازی نمیکند و نقشش را به یک بازیگر میبخشد، اما فیلم پیچیدگیهای بازی در این نقش را با واقعیت زندگی خود فیلمساز در پشت صحنه میآمیزد و همینطور که فیلم پیش میرود، مفهوم صحنه و پشت صحنه با هم یکی میشود و فیلمساز هم با آواتار خود(بازیگری که نقش او را بازی میکند و فیلمساز در صحنهای در معرفیاش او را «آواتار خودش» مینامد) یکی میشود و این یکی شدن آنهاست که به پایان فیلم معنا میبخشد.
فیلم با یک بدن برهنه زن آغاز میشود؛ همان بدنی که غرق در پیچیدگیهای عرفی و مذهبی جامعه، در چنبر سنتها و اعتقادات مردم گیر افتاده است. دوربین از بالا نظارهگر این بدن است که چند مرد به دور او در حال رقصی شبیه به سماع هستند. بعدتر همین صحنه را دوباره میبینیم در حالی که صحنههای تظاهرات و انقلاب بر روی این بدن میافتد. در عین حال این مردان سیاهپوش- نمایندگان مذهب- ارواحی هستند که همیشه در طول فیلم به دور این زن- و بدن او- میگردند و میخواهند اعتقادات سنتی خود را به او حقنه کنند، اما سرانجام فیلمساز در برابر آنها میایستد: «نه به تو باور دارم و نه به خدای مردانهات.»

منبع تصویر، Berlinale
فیلم در واقع روایتگر این درگیری درونی است و از این حیث بسیار شخصی میشود: هم داستان خانوادگی و اجداد فیلمساز را به شکل پردهخوانی میبینیم و هم فیلمساز زندگی امروزی خودش در آلمان را با تار و پود فیلم میآمیزد: از نمایش صحنههایی از فیلم قبلیاش («به کدامین گناه؟») که در کمپ پناهجویان در آلمان میگذرد و زمان ورود فیلمساز به آلمان را روایت میکند تا اشارهای صریح و تکاندهنده از سوی بازیگر فیلم که به پدر حکومتی فیلمساز طعنه میزند، در صحنهای که چندان مشخص نیست عامدانه بازی شده یا در طول فیلمبرداری پیش آمده: جایی که بازیگر به هنگام حرف زدن با یکی از اعضای گروه، فیلمساز را «بچه پولدار» میخواند و میگوید: «تا زمانی که ایران بودند باباهاشون در خدمت سیستم بود.» جلوتر در صحنهای دیگر که بر اساس صحنه قبلی عامدانه ساخته شده، بازیگر رو به دوربین به فیلمساز میگوید:«شهید تجارتته، بیزنسته، اما من شهید رو زندگی می کنم.»
فیلم مفهوم زمان را به چالش میکشد، زمان عادی در حال گذر را برعکس میکند (با تأکید بر ساعتهایی که عقربههایش عکس جهت کار میکنند) یا مردمی که عقبعقب راه میروند یا ثابت میمانند، و از این طریق راه را باز میکند برای مایه اصلی فیلم درباره گذشته (و تأثیرش بر حال) که اصلاً و اساساً با مفهوم هویت پیوند دارد؛ هویتی که مسأله اصلی فیلمساز- و این فیلم- است.
فیلم فضای سوررئال و رویاگونه ای دارد که موفقیتش را از آن کسب میکند. شرح مستندگونه تلاش فیلمساز برای تغییر نام و مشکلات آن، میتوانست فیلمی خسته کننده و تکراری و حتی شعاری شکل دهد، اینجا اما با فیلمی روبرو هستیم که منطقاش را درون خودش بنا میکند. ارواح اجداد او همانقدر واقعی هستند که روبرو شدن با قوانین دست و پا گیر تغییر نام در آلمان.

منبع تصویر، Berlinale
شخصیتهای داخل پرده در پرده خوانی همانقدر واقعی میشوند که شخصیت خود فیلمساز. تلخی بازگرداندن مهاجران در صحنهای که شخصیت اصلی شعر شفیعی کدکنی را زمزمه میکند (ای کاش آدمی وطنش را/مثل بنفشهها/(در جعبههای خاک)/یک روز میتوانست/همراه خویشتن ببرد/هر کجا که خواست/در روشنای باران/در آفتاب پاک) همان قدر تکاندهنده است که اعتراض مادر پدربزرگاش از درون پرده پردهخوانی که از فراموش شدن زنان میگوید. مردمانی که در خیابان عقبعقب راه میروند همانقدر واقعیاند که رفتگر خیابان که عارفمسلک مینماید و با زبانی دیگر سعی دارد فیلمساز را آرام کند و با واقعیتهای زندگیاش به مدارا برساند.
فیلم «شهید» در بین این دنیاها در نوسان است؛ از گذشتهای که به پیچیدگیهای امروز رسیده و حالا فیلمساز را به عنوان یک دختر مدرن امروزی در آلمان با پیچیدگیهای فرهنگی، تاریخی و درونیای روبرو میکند که روانکاو هم - که خودش به طرز مضحکی ناخن انگشتهایش را میجود- نمیتواند به او کمکی بکند.
صحنه آخر اما عصاره نتیجهگیری فیلمساز از تقابل سنت و مدرنیته است، جایی که او تفنگ را به طرف پدر پدربزرگش- نماینده سنت- میگیرد. آیا باید با تفنگ به صورت سنت شلیک کرد؟ این سؤال صادقانه خود فیلمساز است، اما فیلم هوشمندانه پایان دیگری را رقم میزند.

































