شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
بکی زرلنتس، نخستین زن آمریکایی که در یک مسابقه بوکس کشته شد
- نویسنده, کلایو هاموند
- شغل, بیبیسی
«فراتر از ورزش» بخشی از مطالب ورزشی بیبیسی هستند که داستانهای شگفتانگیز ورزشکاران یا مسابقاتی را روایت میکند که کمتر شنیدهاید. فهرست مطلبهای فراتر از ورزش را دنبال کنید.
۳ آوریل ۲۰۰۵، ساعت ۲ بامداد در واشنگتن، استفان وایلر با تماسی هولناک از خواب بیدار شد. فرد تماس گیرنده پرسید: «بکی زرلنتس همسر شماست؟»
گفتم «بله.»
تماسگیرنده که از مرکز پزشکی و بیمارستان دنور هلث بود، گفت باید هرچه سریعتر خودم را به فرودگاه برسانم، چون وضعیت همسرم وخیم است.
تا آن روز، هیچ زن بوکسوری در یک مسابقه رسمی در آمریکا جان خود را از دست نداده بود.
اما با دریافت یک ضربه مرگبار، زرلنتس که سه سال پیش عنوان قهرمانی منطقهای را کسب کرده بود، تاریخ را تغییر داد.
در حالی که داستان بوکسورهایی چون جانی اوون و جیمی دویل در تاریخ ماندگار شده است، اما داستان مرگ زرلنتس و اثر آن بر مردم دنور و نزدیکانش تاکنون ناگفته باقی مانده بود.
زندگی زرلنتس با عشق به ورزشهای رزمی شکل گرفته بود و با شور و هیجانی فوقالعاده پا به رینگ بوکس یا قفس امامای میگذاشت.
مانند بسیاری از بوکسورهای آماتور، منبع درآمد زرلنتس ۳۴ ساله خارج از رینگ بود و در یک کالج محلی جغرافیا و اقتصاد درس میداد؛ شور و شوقش در کلاس درس با علاقهاش به ورزش، بهویژه ورزشهای رزمی تکمیل میشد.
همسرش، وایلر سه سال بود که در سیستم بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو) کار میکرد و بکی بارها از او خواسته بود به فورت کالینز، پایگاه نظامی سابق در دامنه کوههای راکی، برگردد و او هم قول داده بود که بهزودی این کار را انجام دهد.
در شب حادثه، زرلنتس با هدر اشمیتس در مسابقات قهرمانی بوکس زنان ایالت کلرادو در سالن کولسیوم دنور مبارزه میکرد. سالنی که زمانی پذیرای بیش از ده هزار تماشاچی کنسرتهایی مثل رولینگ استونز بود.
در آن مسابقه، هر دو زن کلاه محافظ به سر داشتند.
دو راند کامل، زرلنتس و اشمیتس به رد و بدل کردن ضربات مشت پرداختند، تا اینکه در راند سوم، ضربهای به بالای چشم چپ زرلنتس وارد شد. او به جلو تلوتلو خورد، زمین افتاد، بیهوش شد و متاسفانه صبح روز بعد درگذشت.
وایلر که اکنون استاد دانشگاه است، میگوید: «پزشک حاضر در رینگ، وقتی برای اولین بار او را دید، گفت مردمکش ثابت و گشاد شده و احتمالاً آسیب مغزی دیده است.»
ساعت ۶:۳۰ صبح، وایلر با هواپیما به دنور رسید و بلافاصله خود را به بیمارستان رساند.
او میگوید: «با اینکه ضربه وارده نسبتاً سطحی بود، اما میزان آسیب مغزی بکی بسیار شدید بود. ضربه سختی نبود… اما مغز آنقدر کبود شده بود که دیگر نمیتوانست کار کند.»
دستگاههایی که زرلنتس برای ادامه زندگی به آنها متکی بود، در حال از کار افتادن بودند. به گفته وایلر «از نظر بالینی احتمالاً او همان لحظه ضربه در رینگ مرده بود».
در این لحظه بود که وایلر باید تصمیم میگرفت.
«حدود ظهر همان روز، وایلر تصمیمش را گرفت. چرا که وضعیت بکی رو به وخامت بود و زمان اهدای عضو (بکی به شدت به آن باور داشت) رو به پایان بود.»
واکنشها به مرگ زرلنتس سریع بود و پیامهای تسلیت از سراسر دنور سرازیر شدند. همکاران، دانشجویان و آشنایانش از گرمی و استقامت یکی از پایههای کالج و جامعه میگفتند.
و سپس به سرعت رسانهها به سراغ این خبر آمدند.
وایلر گفت: «عمداً به خانه نرفتم، چون همان موقع فیلمی از کلینت ایستوود به نام "عزیز میلیون دلاری" درباره یک زن بوکسور اکران و خیلی محبوب شده بود. علاقهای به صحبت نداشتم، چرا که ماجرا بهاندازه کافی جنجالی شده بود و من تمایلی به افزودن به آن نداشتم.»
او ده روز به خانه برنگشت تا سرانجام خبرنگاران دست از سرش برداشتند. وایلر به جز یک مصاحبه با روزنامه محلی، آن هم بهدلیل تعهد بکی به همشهریانش، تصمیم گرفت به سکوت خود ادامه دهد.
او تا پانزده ماه پس از مرگ بکی به فورت کالینز بازنگشت و زمانی رفت که احساس کرد آمادگی لازم را دارد.
در سوی دیگر ماجرا، هدر اشمیتس هم درگیر نبرد درونی بزرگی شده بود. چرا که ضربه او باعث مرگ زرلنتس شده و پلیس دنور در رابطه با پرونده قتل، او که در آن زمان حدوداً بیست ساله بود را مورد بازجویی قرار داده بود.
اشمیتس، با وجود روند تحقیقات با وایلر تماس گرفت و در حالی که اشک میریخت، عذرخواهی کرد. وایلر پذیرفت و به او گفت که میداند قصد کشتن بکی را نداشته است و در نهایت، پرونده بسته شد.
اکنون، وایلر با امید به اینکه بتواند به دیگران درباره خطرات بوکس هشدار دهد، تصمیم به صحبت گرفته است.
او میگوید: «این ورزشی است با خونخواهی مردانه… مثل مسابقات رزمی ترکیبی که البته آن موقع وجود نداشت. روی له کردن حریف شرطبندی میشود. شرطبندی در پینگپنگ یک چیز است، در بوکس چیز دیگری، اینجا پای جان یک انسان در میان است.»
در تمام این سالها، او از غم خود با دوستان و خانواده گفته بود، اما هیچکس نتوانسته بود آنچه در لحظات اولیه بر او گذشته را درک کند.
اما سالها بعد، وایلر کسی را یافت که دردش را درک میکرد: امی لاول، همسر دیوی براون جونیور، بوکسوری که در استرالیا جان باخت.
براون در مسابقه برابر کارلو ماگالی، کمتر از ۳۰ ثانیه مانده به پایان راند آخر، نقش بر زمین شد. ابتدا بلند شد، اما لحظاتی بعد روی صندلی گوشه رینگ از هوش رفت و دیگر بیدار نشد.
لاول میگوید: «به این فکر میکردم چطور پسرهایم را بدون پدر بزرگ کنم؟ نمیتوانستم باور کنم. کابوس بود، یک کابوس واقعی.»
وایلر تا پیش از ملاقات با لاول، سالها بود که هیچ تماسی با مسئولین و برگزارکنندگان مسابقات بوکس نداشت.
اما غم مشترک باعث آشنایی و دوستی آنها شد. هر دو آنها پس از فاجعه، به جز چند تماس، هیچ حمایت و کمکی از سوی مقامها دریافت نکردند.
متاسفانه هیچ نهاد واحدی در جهان برای وضع استانداردها، نظارت و اداره بوکس وجود ندارد. مسابقات حرفهای هم تحت نظر کمیسیونهای محلی برگزار میشوند.
در زمان مسابقه زرلنتس، مسابقات بوکس آماتور در آمریکا تحت نظر اتحادیه بوکس آمریکا و مسابقه براون تحت نظر فدراسیون بینالمللی بوکس (IBF) و سازمان ورزشی رزمی استرالیا برگزار میشد.
هر دو نهاد به درخواست برای اظهارنظر درباره این گزارش پاسخ ندادهاند.
تحقیقات درباره مرگ براون، ضعفهایی جدی در خصوص مدیریت، آموزش اجباری افراد کنار رینگ و توانایی تشخیص آسیبهای جدی سر را آشکار کرد، اما باز هم در نهایت مقامهای بوکس ترجیح دادند سکوت کنند.
وایلر میگوید: «دوست دارم به همه تازهکارها بگویم قبل از ورود به مسابقه، دوباره فکر کنند. تمرین بوکس خوب است، اما در بخش رقابتی باید خیلی محتاط باشند.»
پیامدهای طولانی مدت آسیب به ورزشکاران جوان، در فوتبال آمریکایی هم مسألهای مهم است و وایلر با مقایسه آن با بوکس میگوید که خطر آسیب مغزی در این ورزشها ثابت شده است.
وایلر میگوید: «این ورزشکاران ثروت زیادی بهدست میآورند، اما آیا ارزش یک عمر زوال عقل، افسردگی و فکر کردن به خودکشی را دارد؟»
لاول هم میگوید: «باید به ورزشکاران تازهوارد آموزش داده شود تا با خطرات این ورزشهای خشن آشنا شوند و بیشتر بدانند در چه مسیری قدم میگذارند.»
«فکر نمیکنم این کار انجام شود. چرا که همه چیز فقط برای نمایش شجاعت و سختکوشی است.»