|
'روزها صدای تفنگ و راکت درس ما را مختل می کرد' | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
نام من مصطفی است، 14 ساله هستم و از مزارشریف افغانستان می نویسم. صنف (کلاس) هشتم هستم و از روزی که به مکتب (مدرسه) می روم، با صدای گلوله و هاوان (خمپاره) آشنا بوده ام. در مکتب ابتدایی که بودم، مادرم می ترسید به من اجازه دهد که به مکتب بروم. او می گفت که ممکن است در راه مکتب "شهید" شوم، یا افراد مسلح مرا بربايند. در آن زمان، کوچه های شهر ما بین فرماندهان نظامی مخالف تقسیم شده بود. ولی پدرم به مادر می گفت که باید مرا به مکتب بفرستد. مادرم یک پیاله شیر آماده می کرد، کفشهايم را رنگ (واکس) می زد، پتلونم (شلوار) را اتو می کرد، موهایم را شانه می کرد و صورتم را چرب می کرد که در خاک و باد نترکد (ترک نخورد.) بعد کیفم را می داد و راهی مکتب می کرد. روزهای زيادی، صدای تفنگ و راکت درسهای ما را مختل می کرد. معلم ها، ما را به اتاق گوشه مکتب می بردند تا کسی زخمی نشود. وقتی طالبان شهر ما را گرفتند، مادرم دیگر نمی ترسید که مرا افراد مسلح مرا بدزند. ترس از فرماندهان مسلح و نا امنی هم کم شد. ولی دیگر نه شیر به من می داد، نیه پتلونم را اتو می کرد و نه هم موهایم را شانه می کرد. پدرم کارمند فنی تلویزیون بود و با آمدن طالبان کارش را از دست داد. او با کار بر روی يک کراچی (گاری دستی) فقط پولی برای سيرکردن شکم ما پيدا می کرد و ديگر صبحها برایم شير نمی خريد. ديگر پتلون هم نمی توانستم بپوشم چون طالبان می گفتند پتلون پوشیدن حرام است. بجای آن، شلوارهای پاچه گشاد می پوشدیم، سله (دستار) سیاه به سرم می بستم و موهایم را هم تراشیدند. حالا بعد از طالبان، شهرما نسبتا آرام است. ولی هنوز هم خیلی نگرانی داریم. وقتی تلویزیونها و راديوها خبر انفجارهای انتحاری و جنگ را پخش می کنند، می ترسیم که باز طالبان و فرماندهان پس بيايند. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||