|
با نيلوفر در بازار ليسه مريم | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
بعد ازهشت سال از مهاجرت آمده ايم. در منطقه خيرخانه شهرکابل خانه داريم. شنيده ام که بازار "ليسه مريم" در خيرخانه رنگ و رونقی کسب کرده و بير و بار (شلوغی) زياد دارد. می خواهم از اين بازار ديدن کنم. صبح يکی از روزهای خزانی که هوا کمی سرد است با پسرم راهی اين بازار می شوم. آفتاب از پشت شيشه موتر به من می تابد و احساس می کنم که گرمای لذت بخشی دارد. زمانی را که دانش آموز ليسه مريم بودم به ياد می آورم و اينکه جز چند تا دکان پست کارت فروشی چيزی ديگری در محل وجود نداشت. همهمه دست فروشان که يکی می گويد: خاله قيتک نمی گيری؟ ديگری از سرپايی ها و کفشهایش تعریف و توصيف می کند و پسربچه ای که تعدادی زيادی از خريطه های پلاستيکی را در دست دارد و می گويد: خاله خريطه پلاستيکی بگير، ازران است، پنج روپيه و ده روپيه . پسرک پنج - شش ساله ديگری با شلگی خاص خودش بسته ساجق را پيش می کند و اصرار می کند که ساجق بخر. دست پسرم را محکم می گيرم و به داخل بازار می روم. به به چه بير و باری! دسته، دسته خانمهای به اصطلاح روی لوچ و ملبس به چادری، مرد، زن، پير، جوان و کودک همه و همه را می توان در اين بازار ديد. ديگر اين بازار مثل زمان طالبان فقط يک بازار مذکر نيست که زنها از حضور و رفت و آمد در آن ممنوع باشد و يا ناگهان در جريان خريد روزانه، شلاقی درد را در بدنش بپيچاند و نقش زمينش کند. من در گوشه کنار کراچی شورنخود می ايستم و از پسرم می خواهم که لحظه ای توقف کند تا کمی شور نخود بخورم. می بينم او چندان روی خوشی نشان نمی دهد و آهسته می گويد: مادر در اين ميانه بازار چگونه شور نخور می خوری؟ من که گوی دو - سه دهه به عقب رفته ام و لجاجت و ميل طفلانه ام تور خورده است، اصلا به حرفهای پسرم توجه نمی کنم. از فروشنده که مرد جوانيست و سر و وضع پاکيزه ای دارد، می خواهم که يک پيمانه شور نخود بدهد. بوی سرکه و چتنی اشتهايم را بيشتر تحريک می کند. با حرص تمام قاشقهای پر از شور نخود را به دهن فرو می برم، يک دفعه صدای آشنايی مرا به نام می خواند. رويم را بر می گردانم و نيلوفر را می بينم که سالها بود از او احوالی نداشتم. نيلوفر چون گذشته ها زيباست، چشمان سبز و روی مهتابی و موهای خرمايی مجعدش، توجه بيننده را جلب می کند. ولی آنچه که در اولين نگاه مرا به انديشه وا می دارد گونه های رنگ پريده نيلوفر و چشمان غمزده او است. به ياد می آورم که او چند سال پيش گونه های گلگونی داشت که زيبايش را بيشتر می ساخت. با نيلوفر تفاوت سنی زياد داشتم. او حد اقل ده سال از من کوچکتر بود، ما همسايه بوديم. ولی سرنوشت ما را از هم دور کرده بود. خبر داشتم که نيلوفر را از پيش تولد به نام پسر خاله نيلوفر کرده بود و گفته بود: "خواهر اگر طفلم دختر بود از پسرت" و به اصطلاح نيلوفر قبل از تولد نامزد شده بود. نيلوفر با صميميت تمام دستم را در دستش می گيرد. با ديدن ابروهای چيده اش می دانم که عروسی کرده است. بی تحمل می پرسم: نيلوفر! چه وقت عروسی کردی، چند اولاد داری؟ رنگش بيشتر به زردی می گرايد، با آه سرد و صدای گرفته می گويد: چهار سال می شود. می گويم اولاد؟ می گويد ندارم. کمی نزد خود شرمسار می شوم که چرا اين همه زود در مورد اولاد از او پرسيدم. برای جبران شرمساريم می گويم: پسر خاله ات (شوهرت) چه کار می کند و کجا خانه داريد؟ می گويد در دهمزنگ خانه داريم و شوهرم سالهاست در خارج به سر می برد. می گويم پس اين چهار سال بعد از عروسی با تو نبوده؟ می گويد نه، فقط برای بيست روز در عروسيم آمد آن هم به خاطر پا فشاری مادرش (خاله ام) و بعد از بيست روز دوباره رفت. او قصه اش را با صدای غمناک و مضطرب ادامه می دهد: در اين چهار سال نه زنگ می زند و نه پول می فرستتد. من چون خدمتگار خشو (مادر شوهرم) در آن خانه به سر می برم، وقتی در اتاق مقابلم برادر شوهرم و همسرش را می بينم و وقتی سر و صدای بچه های آنها بلند می شود غصه ام اوج می گيرد و به حقيقتی تلخ که زندگی بدون هدف و بدون اميد است، پی می برم، و به بيهودگی خود و سرنوشت خود گريه می کنم. می بينم که اشک از ميان انگشتان نيلوفر چگونه قطره، قطره می ريزد. دست هايش را از رويش دور می کنم و می گويم گريه نکن اما برای بی سرنوشتی و سوختن مدام چه کاری به جز گريه می توان کرد. هرچند ما در يک گوشه بازار ايستاده ايم و دور و بر ما زياد بيرو بار نيست، با آن هم فروشنده ها چهار چشمی به ما نگاه می کنند و گاهی هم پسر های نوجوان به اصطلاح پرزه (متلک) می گويند و تمسخر می کنند. با صدای پسرم که می گويد: "مادر مکتبم ناوقت (دير) می شود" به خود می آيم و با نيلوفر خدا حافظی می کنم کنم تا او با تنهايی خودش به سرنوشت تلخش بگريد. |
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||