|
نوروز بی صفای قصهگوی شبهای تار | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
اين سالها در ايران نام محمدآصف سلطانزاده با ادبيات افغانستان پيوند عجيبی خوردهاست. زمانی اولين داستانهای آصف در ماهنامه «کارنامه» زير نظر هوشنگگلشيری چاپ می شد و بسياری میگفتند که گلشيری "يک شاگرد افغان دارد که بسيار عالی مینويسد!" «درگريز گم میشويم» آصف که چاپ شد، نام او بيشتر بر زبانها افتاد، تحولات افغانستان که جهانی شد، سلطانزاده نيز از گمنامی برآمد؛ خصوصا که بنياد گلشيری جايزه کتاب اول يک نويسنده را به او داد. من در «خواب مرگ» که يادداشتی بر کتاب اول اوست، گفته بودم که آصف سخت تحت تأثير گلشيری است و آصف اگر میخواهد آصف باشد، بايد اين پيوند را در نوشتههايش بگسلد و حالا میگويم که اگر گلشيری نبود، آصف نيز ناشناخته میماند. کتاب دوم آصف، "نوروز فقط در کابل باصفاست" اين گفته را تائيد می کند.
"نوروز فقط در کابل باصفاست" از دوازده داستان کوتاه تشکيل شده است: نوروز فقط در کابل باصفاست، داستان داستان ها، جدايی، خواب و بيداری، رهايی، شير سنگی، از چاه به چاه، معارفه، صف دراز آدم ها، دو نفر بودند، کميته کيفر و سربرّانگاه.
از همان اولين صفحهها با دريغ میبينيم که ديگر از آن زبان فخيم و محکم آصف ـ گرچه آدم را به ياد زبان گلشيری میاندازد ـ خبری نيست و زبانی بسيار معمولی که متأسفانه بسيار ايرانيزه شده است رخ مینماياند. و اين اولين شکست آصف است در "نوروز فقط در کابل باصفاست"، چرا که به زبانی مینويسد که بسياری از نويسندگان حرفهای ايرانی میخواهند از ورطه تکرار آن خود را برهانند. در کنار اين ايرانيزه شدگی زبان، دوگانگی زبان نيز بسيار به چشم میزند و احساس میشود که آصف به زور میخواهد چند واژه بومی دری نيز در نثرش بگنجاند که بگويند بله اين نثر يک افغاناست! ولی همه همين ايرانيزه شدن را ديدند و گفتند: اين که مثل ما می نويسد! «افسری که پشت ميزی بود، تذکرهام را نگاه میکرد و به چهرهام دقيق میشد. سربازی مسلح چند نفر ديگر را وارد اتاق افسر نگهبان کرد و خود خبردار ايستاد. از بيرون پاسگاه صدای موتور اتوبوس میآمد. سپس صدای بوق شنيده شد. صدای سربازی آمد که میگفت: صبرکن، حالا سؤالشان تمام شوه میآين.» از ولنگاری زبان که بگذريم، فکر میکنيد اگر به جای «تذکره» مینوشت «کارت هويت» آيا زبان يک دستتر نمیشد ؟ نثر و زبان آصف پر از کلماتی نظير اينهاست: گودال، تخم مرغ، بازداشت، پله، خيلی ممنون، پاسگاه، پارک کردن، رد شدن، خمپاره، چاله، پوتين و.... و در برخی جايها بسيار ناشيانه واژهها را در کنار هم قرار داده که نشان میدهد نويسنده فقط يک بار داستانش را نوشته است: «رسيديم به جايی که راهزينهای شروع میشد به طرف بالا.» و بعد بلافاصله در صفحه بعد می نويسد: «نشسته بوديم بالای پلهها.» و بسيار نمونههای ديگر که البته دوگانگی رسمالخط را نيز بايد به آن افزود. از اين جنبه نثر که بگذريم میرسيم به نوع نوشتن و زبان روايی داستانها، نثر آصف پر از توضيحات اضافی و غير داستانی است. توضيحهايی که میخواهد ماجرا بيافريند و يا حال و حس شخصيتها را بيان کند که بر عکس اين توضيحات غير داستانی و کشالهدار هر دو را کمرنگتر و خواننده را کم حوصله میسازد. نثر توضيحی آصف شتاب روايتها و موقعيتها را میگيرد. آصف موقعيتهای خوبی را برای داستانهايش انتخاب میکند. مجاهدی که با تکيه بر اعلام آشتی ملی در روز اول نوروز از کوه پايين شده، در زيارت سخی و قبرستان دو مأمور به سراغش میآيند و میخواهند او را دستگير کنند ولی به خاطر جمعيت نمیتوانند. مجاهد میداند که اگر از بين جمعيت بيرون برآيد، تمام است و.... (نوروز فقط در کابل با صفاست). مسافرانی که منتظر تلاشی موتر هستند و بعد نظاميان دو زن را دور میدهند و باقی را میگذارند تا بروند و همه میمانند و....(شيرسنگی). چاه کن مهاجری که در چاهی پايين میشود برای به آب رساندنش ولی با استخوانهای چاه کن قبلی در آنجا مواجه میشود....( از چاه به چاه). بدل رئيس جمهور کشته میشود و يکی ديگر عکسش را در روزنامهها به عنوان قاتل میبيند و....(صف دراز آدمها) آصف در اين داستانها از سياهی جنگ مینويسد، از دلسنگی آدمها و فقر و بيچارگی و تجاوز و سرهای بريده، از تفريحهای جنونآميز قوماندانها، از گم گشتگی مهاجران که حتی در خارج هم دشمنیهای قومی و قبيلهایشان را ادامه میدهند، از چور و چپاول و از اينکه برای هيچ کس راهی جز نظامیگری نماندهاست و.... آصف قصهگوی شبهای تاراست و آنقدر درد و رنج دارد و قصهها برای گفتن دارد که نمیداند کدامشان را بنويسد. برای همين داستانی را که تمام کرد بلافاصله سراغ بعدی میرود و فرصتی برای کار روی آن نمیيابد. اما در بسياری از اين موقعيتهای خوب داستانی، انتخاب بد ريتم روايت و نثر توضيحی و کشالهدار، موجب ناهماهنگی بين راوی و روايت و حوادث میشوند. اين ناهماهنگی در "نوروز فقط در کابل باصفاست" با شدت بيشتری ديده میشود. راوی را میخواهند بگيرند ولی او هيچ راه گريزی نمیجويد. در حالی که در چنين موقعيتی فکر و ذکر آدمها گريختناست نه اختلاط و تفريح با کسانی که می خواهند بگيرندش. اگر هم چنين کند، برای يافتن راه گريزاست. ولی راوی اين داستان با مخالفينش بحثهای ايدئولوژيک گونه میکند و میخواهد آنها را به راه بياورد. بازیها و گفتگوها در بيناينها بسيار تصنعیاست و با موقعيت آدمها جور نمیآيند. روايت چون فکر آدم گرفتار بايد پريشان باشد و پر شتاب ولی روايت داستان و آدم آن آنقدر خونسرد و آرام است که انگار هيچ گپی نشده و نبايد بگريزد. روايت داستان معکوساست و از آخر به اول. آصف در اين داستان موضع خودش را به خوبی مشخص نمیکند. او نمیخواهد يک طرف را محکوم کند. مأمورها کم کم پشيمان میشوند و يکیشان میرود. مجاهد نيز در سنگ ذوالفقار بند میماند که يعنی علی شرماندهاش. داستانهای «دو نفر بودند»، «رهايی»، « معارفه» و « کميته کيفر» از اين دست داستانها هستند. آصف در اين داستانها با اغراق بيشاز حد جنگ و همه آدمهايی را که در آن شرکت دارند را محکوم میکند. آصف کاری ندارد که ساختار داستانها چگونه میشوند. فقط حوادث فاجعهبار مورد نظرش است. هرچه فاجعهبارتر و بزرگتر و چندشآورتر، بهتر و او بيشتر جولان میدهد. کاری به روايت و شخصيتپردازی و موقعيت داستانی و ايجاز ندارد، مقهور حادثه می شود و با پرداخت و روايتی دمدستی و خطی مینويسد و پايانهای بد نيز آغازهای خوبش را خنثی میکند. «کميته کيفر» يک بيانيه سياسی صرف است و می توان گفت ارزش داستانی ندارد. آصف عنان از دست داده و حزب و حزببازی و رهبران آنها را با صراحت میکوبد و محاکمه میکند. حتی اين تمهيد که همه چيز در خواب يکی از رهبران احزاب میگذرد و به گونهای سوررئال پرداخت میشود نيز کمکی نمیکند و داستانواره «کميتهی کيفر» را نجات داده نمیتواند. اگر نوشتههايی مثل اين و داستانواره «داستانداستانها» که به ياد گلشيری نوشته شدهاند، در کتاب نمیآمدند، ما با کتابی قوی تر روبرو بوديم. اما در کتاب داستانهای خيلی خوب چون «از چاه به چاه» با آن تخيل قوی و عنان گسيخته و روايت قوی ای که از جريان سيال ذهن دارد و به راحتی ذهنها را درمینوردد و از ذهنی به ذهنی ديگر میرود و حتی ذهن استخوانها نيز داستانشان را بازگو میکنند و از توضيحات اضافی در آن کمتر اثری ديده میشود. « صفدراز آدمها» قصه کسی است که عکسش را در روزنامهها میبيند که متهم به ترور بدل رئيس جمهور است و خود خبر ندارد. او جايی برای مخفی شدن ندارد و دوستانش برای اينکه خود متهم نشوند او را حتما معرفی خواهند کرد و او چارهای ندارد جز تسليم شدن. وقتی میرود تا خودش را معرفی کند با صحنه عجيب و غيرقابل باوری مواجه میشود؛ عده بسياری مثل او آمدهاند تا خودشان را معرفی کنند و.... داستان فضاسازی و شخصيتپردازی فوقالعادهای دارد. روايتی که به جا انتخاب شده بسيار نرم پيش میرود تا به فاجعه برسد. و داستان « سربرنگاه» را هم می خوانيم که از شعار زدگی هميشگی آصف دور ماندهاست. و داستانهای متوسطی مانند «خواب و بيداری»، « شير سنگی»، « نوروز فقط در کابل باصفاست» و «دونفر بودند» نيز ديده می شوند. اين داستانها نشان میدهند که بسيار با عجله نوشته شدهاند و چندان کاری رويشان نشده و به چاپ سپرده شدهاند. آصف اگر کمی بيشتر روی اين داستانها کار میکرد و صيقل میدادشان به مراتب ما داستانهای خوب ديگری نيز از او میخوانديم. |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||