|
نفيسه خان احدووا، مادر ازبک | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
"من از يک ده در فرغانه ازبکستان هستم. شايد سرنوشت من چنين باشد که ۱۰ کودکم در خردسالی فوت کردند، يازدهمين کودک من يک پسر بود که در افغانستان کشته شد. او در سال ۱۹۸۵عازم خدمت سربازی شد بعد از ۸ ماه او را در يک تابوت فلزی به خانه من آوردند. به کسانی که تابوت پسرم را آورده بودند، بسيار زاری کردم که تابوت را برايم باز کنند و اجازه دهند تا جسد پسرم را ببينم، ولی آنها گفتند که اجازه اين کار را ندارند، بعد از التماس زياد فقط توانستم روی پسرم را ببينم. صورت او را دست کشيدم و ديدم که صورت و چشمان او زخمی و لکه دار بود. همان روز فهميدم که با او برای ابد خداحافظی می کنم. بعدا برايم گفتند که چه رخ داده است. او دکتر جراح بود و در بيمارستان کار می کرد، روزی مجاهدين به شفاخانه حمله کردند و به شمول او ۱۷ مريض را کشتند. نيروهای کمکی دير به کمک آنها آمده بودند. اگر آنها ۵ دقيقه زودتر آمده بودند شايد امروز پسر من زنده می بود. من در کار بودم که اين خبر را به من دادند نمی دانستم چه کار کنم. وقتی به خانه آمدم تابوت او را به خانه من رسانده بودند. خداوند به من پسر داد و او را از من گرفت شما هيچ کاری کرده نمی توانيد. من تا به حال برای او سوگواری می کنم." |
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||